تبلیغات
حقیقتی مجازی

حقیقتی مجازی

ایام

گاهی باید نوشت

گاهی نباید نوشت تا زندگی کرد

این روزها میل نوشتن بسیار دارم

آنقدر که به قول سهراب دچار سندروم حمله ی واژه به فکّ شاعرشده ام

اما فعلا و تا اطلاع ثانوی،نوشته ها را میخواهم زندگی کنم تا بشود روی نوشته ها فکر کرد و تا بشود تعمیم،ترمیم و یا تعویض افکار را با کیقیت بیشتری دنبال کرد.

و نوشته ها چیزی نیستند جز خراش زخم های روزگار و وول خوردن گهگاهِ مایع لیز احساس و ترکیدنِ روزانه ی حبابهای آرزو و جوانه های ریشه دارِ باور

و خدا رو شکر هنوز اینجا آسمان آبی ست...



  • نظرات() 
  • دل شکسته

    شبها که عشق، خستهِ ی از کار میشود
    عقل از دل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ شکسته طلبکار میشود
    با رفتنت گذشت ولی با تلنگری
    در عالمِ گذشته گرفتار میشود
    مخفی ز پشتِ پرده ی روز و ولی ز شب
    این غم از آشیانِ تو احضار میشود
    عاشق هنوز متهم است از نبودنت
    کاین گونه بی حساب بدهکار میشود
    دل مُرده سالهاست ولی منتظر هنوز
    با لحظه ای درنگِ تو بیدار میشود
    ماندم،مطابقت نکند جُرم با وقوع
    شبها که دوری ام به تو بسیار میشود 


     ایام پاییز ۹۵



  • نظرات() 
  • پیچ تاریخی آخرالزمان

    هنوز در پیچ و خم های تاریخی که از عاشورا آغاز شده است و تا ظهور ادامه دارد
    با تکرار مکررات ادامه می دهیم
    انگار تاریخ در همان 10 محرم سال 61 هجری متوقف شده است و انگار هر روز و هر آینه و هر لحظه مردمی از فرط عافیت طلبی و سرشار از شوق زنده ماندنِ در این دنیای پوسیده خاکی ،بریده شدنِ گلوی یگانه منجی زمان و یکتا قرائت کننده ی طه و یاسین و کهف را با گریه و بی تابی جوشنده از ضعف هایشان و همراه با بی عملی و بی حرکتی نظاره می کنند و این خداوند است که تجلی صبرش را در وارث صبر جمیل،زینب کبری(س) قرارداده تا نهایتِ حقارتِ این انسانِ بنده ی شیطان را در بی ارادگی اش برای رسیدنِ به فردوس برین،متبلور سازد و این خداست که صبر بر معصیت کرده وخود هم صبر بر معصیت گریه کنندگان بی عمل می کند و هم بر غاصبان مقام خلیفه اللهی.
    در تاریخ هیچ چیز گم نمی شود
    حتی به زبان آوردن یک جمله ی غیر مهم در یک ساعت غیر مهم و از زبان یک فردِ غیر مهم مثل ساعت دقیقا نیمه شب...
    تاریخ زبان گویایِ شبهای تاریکی است که غارتگرانِ تاریخ با قدم های آهسته و با گام هایی بی نشان،گنجهای ساکنانش را به تاراج برده و با زدن کلید صبح،همه جا را روشن کرده و با قراردادن یادداشتی روی میز کار اذهان عمومی اش،دزدان موردنظر خود را معرفی و به کارآگاهانِ نابلدِ تاریخی که تخصص خاصی در تعقیب سوژه های بیچاره و بی پناه و در عین حال گاها مجازی دارند،میسپارند.
    آن غارتگران در هر دوره ای از آب و هوای همان دوره استشمام می کنند و از غذای همان مردمان تناول می کنند و با لباسهای همان ساکنان رفت و آمد میکنند لذا شک هیچکسی برانگیخته نمیشود اما در زیر خرقه ی زاهدانه و روشنفکرانه و خیرخواهانه ی خود،دشنه ای آماده دارند تا برای فروبردن در سینه ی هر فرد حق گرایی که بخواهد تاریخ را به سمت حق ببرد،خیلی معطل نشوند.منتهای مراتب آگاهی آنها از حق قابل تحسین است و اینکه می دانند که حق ملک شخصی هیچکس نیست و هر فردی که اندکی بر خود چهارچوب های حق گرایی را اعمال کند،عاقبت از آن اوست و حق و حقیقت خواهان ساکنان خود است و ارض الحق میراث ساکنان خویش است.
    اما آنچه پس از حادثه ی عاشورا اتفاق افتاد،نمونه ای از دزدی بود که قبل از آن سابقه نداشت و این هم یکی دیگر از سنت های شجره ی خبیثه ی ملعونه ای بود که در آن روزگار از عافیت طلبی و امیال و غرایز مختلف مردمان  زمانش تغذیه ها کرده بود و ریشه ها دوانده بود و سلطه ها ایجاد کرده بود و این سلطه ها فقط در شام نبود که شام نماد تک تک حکومت هایی بود که در قلوب مردمان بوجود امده بود و یزید نیز نماد تک تک یزیدهایی بود که در قلوب مردم به حکومت رسیده بود و مردم و رفتارهایشان تماما میوه های آن شجره خبیثه بود.
    روش دزدی آنان در روشنایی و در حضور آفتاب بود.آنان می دانستند که خداوند هیچ.قت زمین را بدون نور قرار نمیدهد پس هیچوقت غروبی در کار نبوده و نخواهد بود،حتی در 10 محرم 61 هجری که آفتاب خود سخن می گوید هر چند که آن سارقانِ بدون اندیشه و بدون تفکر،به روشی کاملا احمقانه و خشمگینانه بخواهند با چوب خیزران آن را خاموش کنند و حق را درعالم همچون درون خود کتمان کنند.
    آنان میدانستند که دارند چه میکنند لذا دست به شلوغ کاری در صحنه ی عاشورا زدند و سعی می کردند ندای درونی شان را که هر چه از فجایع تاریخی شان می گذشت،بیشتر ناله میکرد و فریاد، با کارهایی از جمله حمله به جنازه ی سیدالشهداء و از بین بردن آن به گونه ای که هیچ اثری از آن نماند و حمله به چادرها و زنها وکودک ها خاموش کنند،اما دریغ از این که بدانند که حسین(ع) عجینِ در تمام ذرات عالم است و همه با او آشناییِ دیرینه دارند و به شان او واقفند حتی اگر آن ذرات در وجود کسی چون عمر سعد باشد که حرف امام را به سخره بگیرد،که امام(ع) اگر با عمر سعد صحبت می کند با همان تک ذرات اختیاری است که هنوز به شان حسین(ع) واقف است و در وجود عمرسعد از جانب خداوند قرارداده شده است نه با ذرات خبیث و ذلیلی است که علاقه مند است تا سر حسین(ع) را با جوی ری طاق بزند.

    وقایع تاریخی مهم معمولا میراث دارانی از خود به جای میگذارد.وراثی که شاید نسبت خونی با رقم زنندگان آن حوادث نداشته باشند اما قطعا فرزند خلف تربیت و اصول عقیدتی مردمان لشکر خیر و یا شر هستند.
    اگر کمی دقت کنیم،امروزه تفکرهای بیشماری را در دنیا می بینیم،که شاید هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند،اما تمام حرفشان در تمام حرف ها و اعمال مردمانِ روز عاشورا خلاصه میشود یا به عبارتی بهتر،هیچ حرفی در مکتب های امروز یافت نمیشود،مگر اینکه ریشه ی آن را میتوان در کلام عاشوراییان اعم از لشکر امام حسین(ع) و یزید بن معاویه ملعون،جستجو و پیدا کرد و این است که میگویند:کل ارض کربلا.
    اما وراث لشکر شر،امروز جایگاهی برای آن تفکرات ضد انسانی در نزد مردم نمی بینند،لذا دست به تطهیر شخصیت هایی می زنند که در تاریخ تشت شان از بام ها افتاده است و البته این تطهیر جاهایی کارگر شده که علت آن - مرور زمان قرار گرفتنِ وقایع عاشوراست.
    البته این نوچه های دزدمآب کارشان را تا حدی بلدند
    آنان آنچنان صغرا و کبرایی از دلِ این تفکرات بیرون می کشند و آنچنان داستانِ هزار و یکشبی از دلِ این فکاهه های کوچه بازاری که اسمشان را عقیده گذاشته اند می سازند که هر کسی که هر کجای تاریخ است،چشمش به این جریانات بیفتد می گوید:حتما مجبور بوده است و در آخر شاید دلش بسوزد و بگوید،شاید اگر من هم بودم همین کار را میکردم.
    البته آنها این عدم مقبولیت را با برخی دیگر از متخصصانِ فجایعِ تاریخی  که کارشان کم و زیاد کردنِ تاریخ است درمیان گذاشته اند و آنها هم گویی کتاب تاریخ را به دست مبارکشان سپرده اند و با مجوز رسمی از صاحبِ تاریخ،مقام ممیزاللهی را یدک می کشند و هر کجا را که دستشان برسدحذف می کنند و هر کجا را که دلشان بطلبد اضافه می کنند و بعضی دیگر هم در جاهای دیگر این اداره ی جعلیات مشغول انجام وظیفه اند که از دل این جعلیات شبهه ها وارد می کنند و ایرادها می گیرند و امید است که قبول افتد!!
     کربلا ادامه دارد و این را در نبرد خیر و شر می توان نظاره کرد و تفسیر نمود.نبردی که این روزها دیگر فقط در مقاتل و روضه ها و نوحه ها نیست که میتوان نشانی از آن یافت که این نوحه ها رنگ گرفته و به جلوه هایی رسیده که آنان که اهل یقین اند،رفته اند و دیده اند که اسمشان را نهاده اند شهدای مدافع حرم.
    این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرار تکراری ترین تکرار هایمان دلخوشیم...
    (قسمت دوم)
    ای دانشجو
    این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرارِ تکراری ترین تکرارهایمان دلخوشیم
    دلخوشیم به موسیقی درونِ هدفون مان،دلخوشیم به سلام و علیکی که با چهارتا مسئول و آدم های کله گنده داریم،دلخوشیم به چهارتا قربون صدقه ایی که فقط یک نفر در عالم خرجمان می کند،دلخوشیم به چهارتا جلسه ی معروفی که دعوتمان می کنند و یا خودمان خودمان را دعوت می کنیم و به برچسب های خوشکل و زیبایی که در جمع دوستان و برای خالی نبودنِ عریضه و بی مایه نبودنِ مراحلِ دوستی مان بهمان داده اند که اگر جاهای دیگری از این برچسب های زینتی که از دوران کودکی مان به ارث رسیده بهمان می چسباندند قطعا در آنجا شرکت کرده و محفل انس دوستان را به نقطه ای هم از عالم وجود نمی انگاشتیم!!
    و به هر چیزی که با بودنش دلخوشیم،خوشحالیم و بعدش که رفت،می گوییم چرا ناخوشیم؟
    و زمین و زمان را به هم می دوزیم دریغ از اینکه تمام این ناخوشی ها از سرِ دلخوشی است!!
    ماهی تا زمانی که در تنگ است،به همین دور دور کردن ها دلخوش است،دانشجو تا وقتی که به چهارتا سوت و کف دلخوش باشد،روبرویش چه حسن ریوندی باشد و چه نادرشاه افشار!!
    تا زمانی که گوشی موبایل و ماشین و سر و تیپ و این مسائل اصالت داشته باشد،انسان چه لقمان حکیم باشد و چه علی مردان خان که حتما اگر گوشی لقمان حکیم پایین تر از علی مردان خان باشد،نویسنده داستانهای علی مردان خان در اختلاف موضعی آشکار با مواضع قبلش خواهد نوشت:بود علی مردان خان پسری،پسر با ادب و با هنری!!
    از همه اینها که بگذریم
    ما با مغهوم عشق چه کردیم؟
    گویی که عشق را  از آسمان هفتم آوردیمش و کمی با او صحبت کردیم و قانعش کردیم که ما به درد هم نمیخوریم ولی در همان لحظه که داشتیم عشق آسمانی را دکش میکردیم،به بستنی و ماشینمان گفتیم که از امروز تو را عشق صدا میکنم و عمری با این حریت مدرن که از بس تلفظ ح را از ته حلق ادا کردیم شبیه خ شده است و امروزه مینویسیم حریت مدرن و میخوانیم خریت مدرن،با امکانات ضعیفمان،توقعات قوی داشتیم و آنها را تا سر حد مرگ برای بیشتر غافل شدنمان استفاده کردیم!!
    آخر مگر این درد چقدر خرج  دارد که این همه عمر و امکانات و دیگران را خرج غفلتمان می کنیم تا ما را از این درد بیشتر غافل کنند؟
    اصلا فهمیده ایم درد چیست؟علتش چیست که حالا بخواهیم فکر چاره اش باشیم؟
    این پیچ تاریخی در حال گذر است و این قافله عزم طولانی ترین سفر تاریخ را با اندک مسافرانش دارد،چرا که به گفته ی قرآن حکیم:اکثرهم لایعقلون و این لایعقل بودن به معنای بی فکری ذاتی نیست که به معنای نتوانستنِ در امر تفکر است،آخر این شده بیماری که در عصر ما همه فکر میکنند و بسیار هم فکر میکنند،اما در آخر چاره ی کار به دست یا بخت و یا اقبال می افتد،50 درصدی که از جانب بخت گران مایه بایست حل شود.
    این جمله معروف است که تاریخ در مورد انسانها قضاوت می کند
    اما ظرف تاریخ همیشه نبایست پیمانه عمر ما را پر کند تا آیندگان کارنامه ما را بررسی کنند،بلکه یک وقوف عقلی و روحی از جانب ما کافی است تا با یک بررسی بفهمیم در کجای تاریخ و در نقش چه کسانی که در تاریخ ماندند و جاودان شدند و یا در تاریخ مدفون و منفور شدند،هستیم و این وقوف در دنیای سرعت گرفته ی امروز که سرعت خواسته ها و آمال ساکنانش از حرکتشان بیشتر شده و جلوتر افتاده یک امر واجب و مهم است.
    شاید روزی برسد که خود را در آیینه ی تاریخ بنگریم و به خود نگاهی ژرف بیاندازیم و بگوییم:پس چرا نمی رویم؟مگر راه را ندیده ایم؟مگر بزرگترها و امام ها را ندیده ایم؟مگر حقارتِ ماندن و پوسیدن را ندیده ایم؟پس چرا هنوز در حرکتی بی برکتیم؟
    مگر نمی گویند که از تو حرکت و از خدا برکت؟پس چرا این حرکت خدایش برکت دهنده نیست؟مگر خدایش همان خدای برکتها نیست؟پس خدای این حرکتها کیست؟
    و تو در آینه می نگری و نقش تو در آینه می گوید:تو بگو!!
    تو بگو برای چه چیزی حرکت کردی؟با شورِ چه کسی صحبت و جدل می کنی؟به عشق نگاه چه کسی سخن و قلم میزنی؟به گوشه ی چشم چه کسی جانت را می دهی؟
    و با طعنه خواهد گفت:برای خدای برکتها؟!!
    اگر برای او نیست پس برو از همان خدایی بگیر که به عشقش گام ها برداشتی و قلم ها زدی و جدل ها و سخن ها کردی
    و تو آیینه را خواهی شکست،لیکن آیینه به تو خواهد گفت:خود شکن آیینه شکستن خطاست...
    آخر از آینه ی وجدان که دائما تو را تذکر می دهد راه فراری نیست مگر شکستنش...
    این پیچ تاریخی در حال عبور است و ما هنوز با عادتهایمان و به نفع عادتهایمان به این وضع عادت کرده ایم...
    من عادت کرده ام که کار نکنم و سختی نکشم و این کار نکردنِ من شده است عادت و هر خطر کردنی و حرکتی می شود ترک عادت و ترک عادت هم موجب مرض!!
    پس چرا ترک عادت کنم؟پس چرا اگر فرهنگِ من فرهنگِ اصیلی نیست،برای یادگیری و ملکه شدنِ فرهنگ اصیل در وجودم،ترک عادت کنم؟مگر با این عادات تا حالا از زندگی وامانده ام؟مگر سری را که درد نمی کند دستمال می بندند؟
    و این توجیهات غیر واقع و توجهات به اینکه مبادا کمی سختی و فشار بر افکار و روحم وارد شود،مرا به آنجایی می رساندکه خود را بی عیب و دیگران را معیوب بدانم و بخوانم و همچنان به حرکتِ روبه جلویم امیدوار باشم و افتخار کنم،دریغ از اینکه اسب آسیاب هم فکر میکند که با این همه حرکت تا حالا بایستی ده دور دور زمین چرخیده باشد ولی زهی خیال باطل که دردها  همه از نبود بصر است و چشم...
    خداوند به حکم ستارالعیوبی اش  ابتدا انسانها را در خودشان می شکند تا هنوز آبرویی و عزمی برای رفتن بماند،اما ای کاش،سیلی تاریخ صدایش همه گیر میشد تا همه بشنوند که عادت به مرض،مرض است و نه ترک آن
    به گفته ی قرآن کریم:فزادتهم مرضا...و کسانی که به ترک عادت های مرض مآبانه،همت نورزند،مرضشان افزون خواهد شد و ختم الله قلوبهم و صم و بکم و عمی فهم لایعقلون خواهند شد و چه دردی بالاتر از نفهمیدن...
    این پیچ تاریخی روزی عبور خواهد کرد و آن روز و در آن طلوع فجر،نقش من چه خواهد بود؟
    این را عملِ امروز من خواهد گفت



  • نظرات() 
  • خواب رویایی

    آنقدر لالایی برای دیگران خواندم

    حواسم نبود

    رویاهام سالهاست که خوابشان برده



  • نظرات() 
  • آدم موقعیت

    روزی آدم کوچکی بودم

    دوست داشتم بزرگ شوم

    تا مشکلات همه را برطرف کنم

    اما زمانی که بزرگ شدم

    مشکلاتم کوچک شد

    پس آدم کوچکی شدم

    من کوچک بودم اما بزرگ فکر میکردم و بزرگ میخواستم

    چون نیتم بزرگ بود

    العمال بالنیات

    حالا کوچک شده ام چون کوچک فکر میکنم و در چهاردیواری خودم سَرَک میکشم

    هر از گاهی



    کوچک که بودم

    آدم موقعیت نبودم

    اما

    زمانی که بزرگ شدم

    موقعیت،مرا آدمِ خودش کرد



  • نظرات() 
  • اظهار نظر

    لطفا

    "مردم ما..." را از دایره المعارف جامعه شناسی تان

    به خصوص در زمان اظهار نظر در رابطه با مردم ایران remove فرمایید.

    و به جای آن با واقعیت حبت کنید و بگویید

    "عده ای از مردم ما..."

    با تشکر و سپاس از شما هموطن گرامی



  • نظرات() 
  • دل شکستن

    داستان دلشکستن ها همیشه از همین نقطه شروع میشه

    یه تیکه از دلمون رو

    ناقابل

    میسپریم دست کسی که موندنی نیست

    بعد از یه مدت که دیگه بهش عادت کردیم

    یه روز صبح بلند میشیم و میبینیم

    جا تره و بچه نیست

    همین میشه که تا یه مدتی از نبود طرف احساس خلا میکنیم و

    احساس خالی بودنِ یه فقره انسان ته دلمون رو داریم

    و تا یه مدت زندگی بهمون سخت میگذره(البته آزمایشات نشون داده که بعضی مواقع این درد تا سالها ادامه پیدا میکنه)

    نتیجه اخلاقی:زمین دل رو به کسی اجاره بدید که اگه مهمان دو روزه ی دلمون به هر دلیلی یه روز مجبور شد و رفت،خوذ صاحاب ملک یه بهترش رو بیاره و بذاره جاش تا احساس بد که هیچ،احساس ارزشمندتر شدن بهمون دست بده.

    یادمون نره که صاحاب ملک دل،کسی دیگه است.



  • نظرات() 
  • واقعا هست یا واقعا هست؟

    این روزها مشغول فکر کردن به مطلبی هستم

    اینکه به نظر میاد

    زندگی شامل یه چیزایی هست(البته دارم میگم،"چیزهایی که هست" و مسلما چیزهایی که نیست،خب پرواضحه که نیست)

    که یا واقعا هست و یا هست!!!

    یعنی میخوام بگم،یک سری هستیاتی وجود داره که یا هستنشون واقعیه و یا هست همینجوری خب که باشه!!

    پس بودن یا نبودن دیگه مساله نیست چرا که همه چیز رو داریم،حالا یا واقعا هست یا هست همینجوری خب که باشه!!(روی همینجوری خب که باشه اش به شدت غیرتیم)

    مثلا یکی از چیزایی که هست اینه که بزرگترها همیشه درست میگن!!!

    مثلا اگه یه روز اون بزرگتره مورد نظر

    بزنه و از بدی هوا و یا مثلا بالارفتن قیمت نفت خام برنت دریای شمال و یا اصلا دل درد داشته باشه(که با این شرایطی که داره پیش میره احتمالا داره)قصد کنه که واسه تنوع هم که شده یه دروغ خشک و خالی بی مزه بگه،(خب مگه حتما باید دلیلی داشته باشه،تفننی زده،دلش کشیده خب،بزرگتره خب بچه نیست که هر چی دلش بخواد)احتمالا باید با چهره ای وارفته و سرشار از بی حوصلگی توی چشماش زل بزنیم و بگیم:درست میگید!!!حتی اگر انقدر دروغش شاخدار باشه که شاخاتون در بیاد،بازم سعی کنید بهش برسونید این مطلبو، که این شاخا واسه دروغش نیست مثلا بگید واسه این دراومده که مثلا آمریکا همه تحریم ها رو برداشته. و اصلا خودتونو بزنید به یه راهی که فقط به این ختم نشه که بفهمه دروغش لو رفته.

    یا یکی دیگش اینه که فقط حرف مشاهیر درسته

    حرف درستی که میزنی بلافاصله بعدش باید اسم یه آدم شاخی رو بیاری که معلوم بشه از هر جاییت این حرفو درنیاوردی مثلا بگی از ارسطو بود(حتی اگر حرفی که زدی از دخترخاله ات پرستو بود)اونوقت حرفت رو تایید میکنن،و تا پای جان واسش میمیرنو احتمالا دوسه جا همین گوشه کنارا،بابت حرفت انقلاب هم میکنن تا معلوم بشه حرف ارسطو الکی نبوده!! مثل انقلاب کبیر یه جایی...

    یا مثلا به طرف میگی بفرما داخل در خدمت باشیم!!

    اما آیا واقعا هست یا هست همینجوری خب که باشه!!

    اما چرا اینجوریه؟

    مثلا نمیشه من بگم آسمان مشکیه و بگم حرف خودمه-منه شهروند عادیه معمولیه معمولی-و همه بگن درست میگی-حتما باید جناب ارسطو رو نصف شبی از رختخوابشون در عالم عهد باستان،وسط اون همه ماجرا(که خب صلاح نیست الان خیلیاشو بگم وگرنه مجبورید پس از این با صفحه سازمان تنطیم مقررات ارتباطات*پیوند*در ارتباط باشید)بکشم بیرون تا تشریف بیارنو تایید کنند تا معلوم شه راست میگم؟

    اصلا خود ارسطو مگه همه حرفاش درسته؟اصلا چرا تا یکی از همین ما آدم معمولیا میریم واسه نقدشون-نامه میزنن حراست که بیان جمعمون کنن(منظورم ممیزی نشر نیستا!!)و این روزا هم که هر جا میری حرف از بادیگارده(البته منظورم فیلم بادیگارد نیستا!!)و خلاصه نقد کنی-زنگ میزنن حراست-بادیگارد میاد جمعت میکنو همینطور نقد میکنی-زنگ میزنن حراست و... و اینم قانونشه و همونطور که میدونید همه باید به قانون احترام بذاریم!! تا یادم نرفته -قانون سلام

    خب اینا تمامی چیزاییه که هست،اما واقعا هست؟(ببینید آدم باید نقد روشنبینانه ارائه کنه،نگفتم نیست-فقط سوال کردم)

    به هر حال تو یه همچین جایی داریم از آرمان و نقد و خوبی و زشتی و خلاصه هرچی اثرات خوب و بد

    زندگی میکنیم.

    پسا مطلب1:میدونم افکارم براتون مهمه برای همین گفتم که دارم به چی فکرمیکنم-البته طبق دریافتهای من،منطق "مهم نیست"، نداریم اصلا-همه چیز یا واقعا مهمه یا مهمه)

    پسا مطلب2:این مساله بالا از اونجا توی ذهن من بوجود اومد،که بچگیام شبها موقع خواب،فکر هیولاها میومد سراغم و سخت درگیر این بودم که اگه هست،چرا مامان و بابا میگن نیست و اگه نیست چرا تلوزیون نشونشون میده-این شد که یه روز تصمیم گرفتم تکلیف رو روشن کنم-گفتم یا واقعا هست یا هست(میدونید من کلا خودمو درگیر مسایل نمیکنم-کارمو میکنمو میرم)حالا دیگه بحث سر نوعشون بود-اینم مشخص کردم-دسته اول هیولاهایی که واقعا هستن و دسته دوم هیولاهایی که هستن که باشن همینجوری خب که(مثل جمله سازیه انگلیسه سوالی که میشه ،فعل tobe میاد اول جمله)،اونایی که واقعا هیولا بودن واقعا قیافه هاشون شبیه هیولاتلوزیونیها نبودن،بلکه شاید مثل خودم مظلوم میزدن ولی واقعا هیولا بودن و کارهایی میکردن که هیولاتلوزیونیها شدیدا محکوم میکردن!!!ولی بازم جای شکرش باقی بود و اینکه مطمئن بودم حداقل شبها پیداشون نمیشه!!!

    اون هیولاهایی که "هستن که باشن خب که" اونها بیشتر شبیه کسایی بودن که واسه پر کردن سالن بهشون زنگ میزنیم و نه اونایی که میخوایم از تکنیکهاشون در تیم خودمون بهره ببریم!! به هر حال تو عالم پرسنلی هیالوهای ما یه همچین شخصیتهایی پیدا میشد!!!



  • نظرات() 
  • نگاه کودکانه

    نگاه کودکانه را

    از پشت دیوارهای کاهگلی کوچه ی حقیقت

    با کفشهای صداقتی که از چشمه ی معرفت خیس گشته است

    و در حالی که در فضای پرتکلف واژگان منیّت

    در فضای پرهیاهوی تشخص

    در تابلوی مکتبها

    زیبایی را

    ملتمسانه

    عاشقانه

    و محتاطانه

    طلب میکند

    و مهبوت ماندنش را

    از این همه شمع

    که برای روشنایی کوچه ی علم

    میسوزند

    و مسیری را

    که با گام های کودکانه اش

    وجب میکند

    تا نشانی قله ی قاف را

    از پی جوی های روان

    از پای درختان سرو

    از پرواز پرندگان مهتاب

    در انتهای شهر آفتاب

    بیابد

    بی تعارف

    دوست میدارم



  • نظرات() 
  • امام حاضر

    اونایی که کلامشون،اعمالشون،عقایدشون،زندگی شون باطن نداشت و فقط ظاهر زیبایی بود از پوچی هایی که بَزَک شده بود

    ببینید با دل ما چه ها که نمیکنن

    از رئالیسم میبرن به رئالیسم جادویی،از رئالیسم جادویی میبرن تو دل مدرنیسم و از مدرنیسم میبرند به پست مدرنیسم

    و فقط با ظاهر

    چه بلاها و حسرت ها که به دلهای ما نمیذارن

    چه"ای کاش ها" که بر زبونهای ما جاری نمیکنن

    ولی ما

    برامون کلامی از جنس نور فرستادند،عملی از ذریه ی نور فرستادند،عقایدی از خودِخودِ دل عالم برامون فرستادند

    و ما هنوز در ظاهر غلط میخوریم

    این عقاید و کلام و زندگی و اعمال همه خودشون زایش دارند و اساسا خودشون راه رو پیدا میکنند

    خودشون اون آدمی رو که فضای دلش آماده اس رو میرند و مهمونش میشن

    ناقه ی رسول،خودش خونه ی حجت خدا رو انتخاب میکنه و رسول رو به آشیانه ی دلِ ما میاره

    فقط کافیه همت کنیم،حیاط و کوچه رو آب و جارو کنیم

    صداش رو هم درنیاریم،ریسمون و خرج زیاد هم نمیخواد

    رازهای مگو رو نمیشه توی شلوغی زد، پس خلوت لازمه ی ارتباط باحق است

    مقدماتی که از دستمون برمیاد رو انجام بدیم و ببینیم اگه حجت خدا خودش نیومد سراغمون

    خانه ی رسول بهانه است،اویس هم باشیم و از خانه و کاشانه ببریم و بریم به مدینه فاضله

     حجت خدا رو نخواهیم دید

    امام محصور به مکان نیست،امام برای خودش دکان باز نکرده که هرکس خواست بیاید و ببیند و برود که تازه بعدش هم زمین های اطراف قیمتش بالا برود و هرکه بارجیبش پُرتر باشد همسایه ی رسول خدا باشد و نه هرکه بار دلش

    اویس وقتی رسول رادید که سیمرغ دلش  انجام وظیفه را آشیانه ی رضایتِ رسول دید و در همان قَرَن مشغولِ انجام تکلیف شد

    حَرَم بهانه است،حَرَم دل را باید آماده کرد تا امام را در آن همیشه حاضر و ناظر بیابی

    امام ذاتا غایب است وگرنه هرکه شمایل امام را دید خودش را لایق میبیند و بی عیب و توفیق یافته و سعادت یافته و مسلما راهش به ذات نامحدود حق، محدود به دیده هایش میشود و نه نادیده هایش

    ما به سمت نادیده ها حرکت میکنیم نه آنچه دیده ایم

    راه مخفی است

    راه رسیدن به امام رمزی و مخفی است

    با سوی نشانه باید پیش رفت و نه با سوی چراغ و چراغ قوه

    روح باید از گشتن خسته شود،پروبال شکسته شود در این فضای لایتناهی

     تا شفا دهنده را خواهان و نیازش به او مضطر گردد

    تا بربالین مضطر، امام را حاضر بیابی

    امام حاضر است اما در لحظه و جا و مکانش  و نه هر جایی و هر لحظه ای

    آنهایی که امامی میخواهند که در تمام لحظات درکنارش بنشینند و گل بگویند و گل بشنوند

    خواهان امام حداقلی اند

    امام،حداقلی نیست

    امام در جایی حضور میباید که بتواند حداکثر نیازی را پاسخ بگوید

    حال میخواهد نیاز حداکثری یک انسان در اوج گرفتاری ها و مشکلات باشد یا نیاز حداکثری یک امت به امام در پست رهبر و پیشوا

    باید ریشه ی نبودن امام در عنوان رهبری جامعه را در حداقلی یا حداکثری خواستن امام بیابیم نه در مسایل جزیی و سطحی

    شاید همه ما به جایی رسیده باشیم که در اوج نیاز،امام را درک و کمکش را حامی دیده باشیم اما آن نیاز نیازِ حداکثری ما بوده و نه نیازِ حداکثری آرمانِ انسانیت یعنی رسیدن به مدینه فاضله و رفع تمامی مشکلات در همه ابعاد و برای تاریخی جاودان

    راه امام  مخفی است

    وگرنه همه مدعی بودند و همه خود را شمع محفل بشریت معرفی میکردند

    فرق شاهد و غیرشاهد در مخفی بودن امام است

    آنها چون امام را دیدند چون شاهد وجه الله شدند شاهدند و شهید

    امام ذاتا غایب است

    چرا که پاسخ سوال اگر در زیر سوال نوشته شده باشد

    دیگر امتحانی درکار نیست

    و این تقلبی ست بس بزرگ 

    این شجره ی طیبه خودش از 1400 سال پیش رشد کرد،بدون اینکه ما کاری برایش انجام داده باشیم و حامی ما شد و دل رمیده ما را انیس و مونس

    خودش تنومند شد

    خودش میوه داد و خودش خودش را در قاب چشمها نشان داد و دلها را مخاطب خویش کرد

    و خودش خودش را نشان داد

    و فقط ما گفتیم که ما را با این شجره طیبه نسبتی  است اسمی

    اما اهلش فهمیدند که راست نمی گوییم

    چون این درخت خدایی عطری دارد و محصولی

    و ما را از آن  عطر و نتیجه،نشانی نیست

    خود را باید نشان دهیم

    آقایمان منتَظَرند

    اللهم عجل لولیک الفرج



  • نظرات() 
  • ای کاش آدم بودم

    این روزها وضع و حال خوشی ندارم.انگار باید نظریه ی دنیای موازی را برای درون و بیرونِ خودم تاییدشده و مقبول بدانم.

    ساعتها روی کاناپه ی کنار شومینه می نشینم و به شمردن برفک های تلوزیون مشغول میشوم.انگار سریالِ این برفک ها از سریال های ترکی جذاب تر شده باشد مرا آنچنان مجذوبِ خود می کنند که ساعت ها خیره،حتی بدون پلک زدنی،این نمایشِ دوران خلوت گزینی را به تماشا می نشینم.

    گاهی وقتها آنقدر این نمایش آنارشیسمیک مرا غرق در خود می کند که احساس میکنم منم یک برفک هستم که در بین خیل انبوهی از برفک ها و با آنتروپی بالا،مانند دانه ای پر درد،که از زخم های بسیارش دویدنِ مدام را به تنیدن رشته ی افکارش ترجیح داده،در حال لول خوردن هستم.آخ که چقدر این لولیدن درد بزرگی است.یادم که دربهای ورودی ورزشگاه می افتد،زمانی که در راهروی بلیط فروشی مشغول لولیدن بودیم-درد را با بندبند بدنم احساس میکنم.زمانی که به خانه برمی گشتیم،انگار این ما بودیم که 90 دقیقه بازی کرده بودیم،و باید بدن را میسپردیم دست ماساژور منزل-برادر کوچکم-تا این بدنِ کوفته شده را که از لولیدنِ غیرمتمدنانه به رنج افتاده  را نجات دهد.

    دنیای درونِ من این روزها شبیه بازی کامبد شده.هر لحطه کسانی را که در دچار شدنم به این حال و روز نقشی داشته اند،و یا ظنّ آن میرود که جزیی از نقشه های پنهانِ این بدبختیِ مهیب باشند را به گوشه ی رینگ برده و با دکمه ی ضربدر،چنان ماساژی به هیکل نحیف شده شان،می دهم که یاد راهروهای ورزشگاه و وضعیت لولیدن بیفتند،این روزها دچار جنگ پارتیزانی ام.کوچه های مغزم پر از جیغ های مغضوبینِ من است که در کوچه های برلینِ مغزم از دست رفتارهای فاشیستیِ من،به فاضلابهای شهر و مخروبه های حواشی شهر و گورهای دسته جمعی پناه برده اند.

    این روزها در آیینه ی روحم،خود را شبیه اسکندر مقدونی میبینم.اسکندری که خشمش را نتوانسته با زور بازوهایش همراه کند و به جای سوار شدنِ بر اسب و فتحِ مقام ها و کشتن مقاماتِ مغضوب،ترجیح داده تا درکنار شومینه ی اتاق به تماشای برفک های تلوزیون بنشیند.

    دنیای موازی من این روزها حالش خوش نیست،گویا وضع اقتصادی در روی تک تک راهروهای سازمان مللش اثر گذاشته و قصد دارد با تمامی کدخداهای ذهنش دست که هیچ،روبوسی و احوالپرسی هم انجام دهد.این وضعیت برای جمعیت میلیونی مغز من و با آن پیشینه ی فکری و اعتقادی و روشنفکری وضعیت اسف باری است.وضع دنیایم خراب است و بزرگان را به شکل دیگری میبینم

    مصدق در این دنیا صدایش کودکانه شده و به جای آرمان ملی و ندای ملی گرایانه،از یارانه و بیمه طلایی و وضعیت تیم امید صحبت می کند،البته این مصدق قبل از کودتاست.

    کارخانه ی فکرسازی مغزم به دلیل ورود افکاری چینی و شکستنی،کارش به اخراج کارگرانش کشیده و در حالت نیمه تعطیل به سر می برد،باز خدا را شکر که برفک هست وگرنه تعطیلِ تعطیل بود.

    بگذریم

    این روزها آرزو دارم تا افکارم مثل ارشمیدس باشد.تا از ذهن خسته ی من بدون هیچ برچسب و لغت زشتی از درونِ این تورم صفر مغزی خارج شود و پرده ی این فیلم برفکی را از میان بدرد و در میانِ تشویق انبوهی از تماشاگران،عرضِ اندام کند

    اما نه

    ارشمیدس بودن در این دنیای غیرمستقل هزینه دارد،در این دنیای بالماسکه ،ارشمیدس بودن یعنی درجه ای پایین تر از بی شخصیتی،این روزها افکارها شده اند لباس مد. انگار  که روشنفکران در این بازارِ آشفته ی ایدئولوژی ها، به دنبال لباسی هستند که با هیکلشان بسازد مثلا برخی به دنبال لیبرالند برخی به دنبال اگزیستانسیالند برخی به دنبال مارکس و ... و بعد هم در آیینه ی تشویق و هیاهوی هواداران،ایدئولوژی را یک تن میزنند که ببینند آیا به آنها می آید یا نه

    و اگر به قواره شان نساخت عوضش میکنند

    این روزها قهرمان بودنم آرزوست

    ای کاش این روزها پتروس بودم تا با کشفِ سرمنشاء نفوذ،با بند انگشتی جلوی تمام نشتی های زشتی های ویرانگر ظلم را به روستای زیبای انسانیت بگیرم

    اما نه

    مگر میشود این همه سخنران و استاد و افسر و ... را اسیر یک بند انگشت کرد؟آخر که چه؟یعنی همه غلاف این نیم بند انگشت بشوند؟!! حالا چون بقیه سوت و کف میزنند من باید برقصم؟!!

    ای کاش این روزها هیچکس نبودم و فقط آدم بودم

    ای کاش این روزها آدم بودم



  • نظرات() 
  • استاتوس:سخت مشغول فیلمبرداری

    اپیزود اول(لوکیشین: درمانگاه دنیا)

    طفیلیگری از سر و روی زندگیم میچکد

    کودک را وقتی برای درمانش یه او دارو میدهند،از تلخی دارو گریه میکند و لب به شکایت باز میکند

    درحالی که او مثل یک دکتر نیست که دارای علم و شناختی و فهمی از شرایط باشد و از همه ی خوب و بد ماجرا فقط تلخی دارو را می فهمد

    نسبت فهم کودک به دانش دکتر،یک میلیونمِ( و البته بیشتر) نسبت فهم ما به حکمت خداست

    آیه 216 سوره بقره:.. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می داند ، و شما نمی دانید

    اتفاق بدی می افتد و کام ما را تلخ می کند،حداکثر برای مدتی کوتاه است چرا که خداوند میفرماید:جهنمیان پس از مرگ میگویند گویی که دنیا ده روزبیشتر نبود

    دنیا زود میگذرد و همه ی دردها و خوشی ها باهم به سر میرسند جز نتیجه عمل افراد

    اگر کسی دل من را میشکند،اگر حق مرا میخورند و من توان بازپس گیری حقم را ندارم،اگر مردم به خاطر حرف حقی که بر زبان دارم از من روبرمیگردانند و همه ی اینها...

     چیزی نیست،چون اثر تلخیِ این وقایع به مرور زمان کم میشود و حتی بی اهمیت میشود،گویی که اصلا چنین اتفاقاتی نیفتاده است

    همه ی اینها از فهم تخیلیِ انسانی ماست

    حال کمی واقع گرا باشیم و فرض کنیم که اصلا آن شر سبب خیر بوده است و اینها همه مقدمه ای برای رسیدن به خیر بوده است

    من باب اتمام حجت...

    من باب قدرشناسی...

    من باب رسیدن به ذلت باطنه...

    یا هر چیز دیگر

    مهم این است که

    عدو شده سبب خیر چون خدا خواسته...

    و عجب صبرجمیلی است

    و عجب انتظار شاعرانه ای است

    درست مثل آرامش یک بعدازظهر تابستانی

    احتمالا از فردا همه به دنبال شر میگردند!!

    اپیزود دوم(لوکیشین: وسط مشکلات، دقیقا وسط مشکلات!!)

    بعضی مواقع

    از سد این تلخی ها که بگذریم به جایی خواهیم رسید که همه چیز را ازآستان حضرت دوست خواهیم دید

    انگار که از روی ابرها بر شهرمان نگاه کنیم

    نقش آدم ها را به چه اندازه ای میبینیم؟

    اتفاقات  را چطور؟

    و تازه میفهمیم

    چه حرص و جوش هایی که بی جهت نخورده ایم

    چه فریادها و فغانها که بی مورد نکشیده ایم

    و و و و و  و...

    همه اش میشود بانی قدرتمندتر شدن روحیه و البته خاطرات هیجان انگیزی که بعدا بتوان از آنها برای سرگرم کردن فرزندان استفاده کرد

    اما مهم زاویه دید است

    یک کارگردان موفق کارگردانی نیست که بتواند از بازیگران پرفروش و یا جلوه های ویژه پرخرج و یا سناریویی  با یک موضوع جنجالی استفاده کند بلکه

    کارگردان موفق کسی است که بتواند یک موضوع خیلی ساده را با عوامل معمولی

    ولی از یک زاویه ی مناسب به موضوع بپردازد به گونه ای که حق مطلب ادا شود و بیننده حقیقت موضوع را به طور کامل حس و درک کند

    کارگردان این دنیا ،دارای زاویه ای مناسب است . به گونه ای که تمامی حقایق را از زاویه ای حتی مناسبتر از بازیگران آن میبیند

    تنها راه

    نگاه از زاویه ی کارگردان این دنیای پرماجراست

    به قول حضرت حافظ

    دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی

    چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

    گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ

    به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

     

    اپیزود نهایی(لوکشین آرمانیه-همون مدینه فاضله،اتوپیا)

    تمام اتفاقات خوب و بد این ماجرایِ رمز آلود

    در سناریوی این ماجرا نوشته شده

    کافیست به آن مراجعه کرده

    و یکبار نقش کاراکترهای این ماجرا را که در هزاران فصل ساخته شده

    مرور کنید

    از آنها میتوانیدهم عبرت بگیرید و هم الگو

    عبرت از "نقش منفی ها" و به تعبیر نویسنده ضالین

    و الگو از "سوپراستارهای" این دنیا و به تعبیر نویسنده منعمین و هدایت شدگان

    پس بسم الله الرحمن الرحیم

    آماده

          صدا

                تصویر

                          حرکت...

     

    پ.ن:این ماجرا واقعی است!!

    برای یکی از دوستان بسیار عزیزم چند وقت پیش اتفاقی افتاد و این ماجرا بهانه ای شد برای نوشتن این نوشته



  • نظرات() 
  • کربلایی بشیم

    میروم در گوشه ای و سر به زانو میزنم

    تا که شاید چشم دل بیند مرا در کربلا

    گردو غبار از زمین بلند شده و در پس نور زرد رنگ تیرهای چراغ برق،جمعیتی بیشمار دیده میشود

    جاده باریک میشود

    و فقط چند چادر  با عمود شکسته در ابتدای این جاده ی تاریک و خاک آلود دیده میشود

    می گویند که اینجا ورودی کربلاست

    مظلومیت و تنهایی و غربت میریزد از این صحنه

    انگار به همه ی کسانی که در راه هستند و میخواهند وارد شوند

    گفته میشود که راه ورود به کربلاییان

    غربت است

    تا غریب نشوی،کربلایی نمی شوی

    اللهم الرزقنی کربلا



  • نظرات() 
  • صحنه های زیبا

    چایی ذغالی توی سرما کنار خیابون-تو زمستون-پیش رفقا-گرم خنده-خیلی می چسبه

    سیب زمینی دودی-دور آتیش-توی جنگل-شب تاریک -با تعریف خاطرات وحشتناک خیلی می چسبه

    نون پنیر سبزی-بعد از نماز عید فطر-پیش خونواده و فامیل خیلی می چسبه(حس میکنم شجاعت پیدا کردم که یک کار خلاف رو تو روز روشن جلوی همه انجام بدم)

    پیاده روی توی کوچه های ارم -توی نوروز -با گوش دادن به آهنگ بوی عیدی خیلی می چسبه

    شب جمعه-ساعت 11 شب- قطعه شهدای گمنام تنهایی- به شرطی که با پای پیاده رفته باشی خیلی می چسبه

    بعد از نماز صبح-توی خوابگاه  تپه ارم-جلوی منظره شهر-وقتی که خورشید داره آروم آروم پاش رو روی شهر میکشه-در حالی که بیرون سرده و بخاری توی اتاق نمیذاره سردت بشه-نگاه به طلوع خورشید خیلی می چسبه

    ول دادن دوچرخه از بالای تپه تلوزیون به سمت پایین-بدون اینکه ترمز رو بگیری و بعدش بری بابا بستنی و  با یه دوستِ دوست داشتنی یه کیک بستنی بزنی خیلی می چسبه

    شادی توی خیابون- بعد از برد تیم ملی خیلی می چسبه

    پریدن از بالای تخته پرش توی عمق چهارمتر-جلوی رفقا خیلی می چسبه

    گل زدن به تیم حریف-توی فینال-دقیقه 90 خیلی می چسبه

    شکرپلو با قیمه روز عاشورا خیلی می چسبه

    وقتی یه نفر نشسته جلوت و از سر پیش داوری کلی بدوبیراه نثارت میکنه و تو فقط لبخند میزنی و لام تا کام... خیلی می چسبه

    وقتی میفهمی کسانی رو که عمری باهاشون روزای خوب داشتی و نشستن پشت سرت و دارن مسخره ات میکنن و تو توی دلت با یه استغفرالله و لعنت بر شیطون و با چشمات با یه اشک -ازشون میگذری خیلی می چسبه

    وقتی مادرت داره غذا درست میکنه و یه قطره از روغن داغ روی دستش میریزه و تاول میزنه و تو با سراسیمگی میری که ببینی چی شده و بعد جای تاول رو می بوسی خیلی می چسبه

    وقتی از شدت گرسنگی رفتی با پول ته جیبت یه سمبوسه خریدی- و بعد یه گربه اومد نشسته کنارت و تو نصف سمبوسه رو انگار که یه تیکه از جونت رو داری بهش میدی خیلی می چسبه

    وقتی داری از غصه میمیری و توی جمع نشستی-و پا میذاری روی همه اون غصه ها و سر شوخی رو باز میکنی خیلی می چسبه

    وقتی یک کار اشتباهی میکنی  و پاش وای میستی و سیلی اش رو هم میخوری و بعد از ضربه ای که خوردی میری یه گوشه ای و به هق هق میفتی خیلی میچسبه

    وقتی از همه چیز ناامیدی و دیگه راهی رو جلوی پات نمیبینی و میری و دورکعت نماز میخونی و بعداز چند دقیقه بهت زنگ میزنن و مژده ی درست شدن کارت رو بهت میدن خیلی می چسبه

    و...

    نمیدونم چقدر مردم دنیا از این خاطراتی که گفته شد دارن

    البته حس ناسیونالیستیم میگه فقط ایرانیا اینجورین ولی از اونجایی که من از بچگیم هم از مارک ناسیونال خوشم نمی اومده بهش توجه نمیکنم و میگم با جستجوی کلمه محبت توی همین آپارات خودمون کلی فیلمهای محبت آمیزی که مردم شرق و غرب عالم برای نشون داد اثر محبت درست کرده اند رو میشه دید

    هر وقت یک کار محبت آمیزی انجام میدم،احساس میکنم فرشته ها شرمنده ی خدا میشن که چرا روز اول که حضرت آدم (ع) رو دیدند،در مورد انسان اونطور قضاوت کردند

    آره

    یک چیزهایی هست که خودمون هم تا بهش عمل نکنیم از اثرات قشنگ و خشکلش خبری نداریم

    مثل پاگذاشتن روی خواستنی هامون

    هممون از بازی زیبا بیشتر لذت می بریم حتی اگر تیممون نتیجه نگیره

    ای کاش هممون میومدیم

    زندگی  زیبا انجام میدادیم

    برای خلق صحنه های زیبا

    که وقتی تنها شدیم

    توی تنهاییمون

    به این زندگی زیبا یه سری بزنیم و کلی احساسات قشنگ برداشت کنیم

    پس از همین حالا

    آماده

     

    صدا

    دوربین

    حرکت...



  • نظرات() 
  • گزارش تحلیل سیاسی یک راننده

    ساعت 10 شب

    سر خیابان زند

    منتظر تاکسی بودم

    برای فردی که پس از یک روز کاری با دغدغه هایی که در جلوی چشمانش

    بی اعتنای به او قدم میزنند و در جریانند

    تنهایی

    فرصتی است مغتنم

    تا همه ی دیده ها و فهمیده هایش را بسته بندی کند

    با صدای بوق،ضمیر ناخودآگاهم تمام شلوغی دغدغه هایم را از جلوی چشمانم برد تا در فرصت مناسب بعدی

    مرا در هم کشند

    سوار تاکسی که شدم،متعجبانه نحوه ی صدای راننده ناخودآگاه مرا متوجه او کرد

    چهره اش شبیه مرحوم آل حمد بود

    سبیل باریک...

    صدایش مانند کسانی بود که مشکل حنجره دارند و نیاز دارند که با دستگاه مخصوص تکلم کنند

    سر بحث را که باز کردم،متوجه شدم که او هم دستی در در آتش سیاست دارد و مانند همکاران دیگرش،بدون خواندن تحصیلات تکمیلی برای خود و در پشت این فرمان و بوق برای خود تریبونی دست و پا کرده

    البته مشخص است که راننده ها سیاست را خوب فهمیده اند چرا که دو چیز را بیشتر نمیطلبد این دنیای سیاست

    یکی اینکه فرمان در دستت باشد و دیگر اینکه بوق داشته باشی

    داشتم لایه ی گوش را به روال سابق این نوع بحث های  سیاسی زخیم میکردم که ناگهان متوجه حرفهای حساب شده و تازه ی او شدم

    به نظرم آمد که پشت این صحبتها،مطالعه و اندیشه و دیده ای نیز هست

    با هر کلیدواژه ای کلی سند و تحلیل به جا رو میکرد

    از داعش میگفت و از تهدیدهای جدیدش تا نرفتن رییس جمهور به فرانسه به خاطر بمب گذاری

    بعد هم یک گوشه ای از قدرت امنیتی کشور را به نظرم آورد و در مورد نفوذ امنیتی ایران در کشورهای دیگر گفت و سندی هم از صحبت های دکتر حسن عباسی آورد که گفته بود در مکزیک هم ما برنامه ریزی داریم و بعد هم از ساختمان های مسکن مهر ونزوئلا گفت که قسمتی شان برای نیروهای امنیتی ایران قرارداده شده و...

    بعد وارد بحث رسانه ملی شد که معلوم شد این رسانه ملی ما هم برخلاف نظر برخی از سیاسیون که در موردش سیاه نمایی می کردند خیلی هم نمود کارش بد نبوده و در جایی البته یک تلنگری هم زد که از نظرش صداو سیمای ما هنوز جا دارد تا ایده آل ولی با بعضی برنامه ها مثل خندوانه نشان داده که اگر بخواهد میتواند در جامعه موج ایجاد کند

    اوج صحبتهایش در مورد روسیه و پوتین بود

    قبل از آنکه صحبتهای او را بگویم

    در یک پرانتز این را داشته باشید تا بعد

    (کتابی در رشته علوم سیاسی هست به اسم سیاست و حکومت در اوراسیا که به تبیین تاریخ سیاسی منطقه شوروی و قفقاز می پردازد)

    راننده اول از اقتصاد شوروی گفت که قبل از انقلاب چهارتا فیات بیشتر در خیابانهای این شهر نبوده و بعد هم میگفت که با این داس و چکش بیشتر سر ملت را میزدند و مخالفان را می کوبیدند تا کار... در همینجا یادم به یکی از شعارهای دولت های گذشته خودمان افتاد که عملش شد ضد شعارش(حالا کدوم یکیشون-بماند)

    بعد گفت هر حکومتی برای رشدش یک ابرمرد میخواهد که تمام دغدغه اش ملتش باشند،و حتی یک گندم از مملکتش را ندهد به بیگانه مگر اینکه بخواهد که در ازایش چیزی برای مردمش بگیرد

    و گفت که این ابرمرد برای روس ها پوتین است و اینکه به خاطر مردمش حتی پست معاون را در چند دولت گرفته است تا بتواند برای مردمش کار کند

    البته در همان لحظات  ذهنم بیکار ننشسته بود و داشت تحلیل میکرد و یاد جمله جناب دکتر حدادعادل افتادم که در مناظرات انتخاباتی گفتند که هر دولتی بر سر کار می آید تغییرات اتوبوسی می دهد و نیروهای دولت قبل را میفرستد شهرداری زنجان!!!

    (البته امیدوارم به خاطر استفاده از این تعبیر،فردا مردم شریف زنجان جلوی شهرداری زنجان تجمع نکنند و وزیر علوم نیایند خبر 14 و بگویند فلانی را فرستادیم پیش ...)

    و بعد هم پیش خودم گفتم که اگر پوتین در ایران بود چه عاقبتی برایش پیش می آمد...

    و گفتم احتمالا الان یک دفتری در یکی از خیابانهای تهران گرفته بود و چندتا نشریه و سایت هم دست و پا کرده بود و با ندودوف هم قصد انتخابات میکرد ولی از طریق همان سایتها اعلام می کردند که فعلا قصد شرکت در انتخابات ندارند و...

    که به یکباره دیدم ذهنم بیش از حد دارد مطابقت سازی میکند

    و ترجیح دادم ذهنم را معطوف صحبتهای راننده کنم

    و گفت شوروی چندتا کشوری که کار نمیکردند را به خود آویزان کرده بود-مثل نان خور اضافی

    و بعد که آنها را کنار گذاشت و فرهنگ کار را در کشورش درست کرد به اینجا رسید

    و در اینجا هم خاطرم به صحبتهای آقا افتاد در مورد فرهنگ کار که چقدر ما نشنیدیم صحبتهای آقا را

    (آنقدری که این مرد زیبا و خلاصه مسایل اوراسیا را تحلیل کرد،خود این کتاب چنین کاری را نتوانسته بود انجام دهد)

    در آخر هم به او گفتم شما خیلی باسواد و با اطلاعات هستید و خیلی چیزها از شما یادگرفتم

    او هم که از این تعریف من به وجد آمده بود گفت که من همیشه سعی کردم که هیچ چیز را بی سند در ذهنم قرار ندم

    و این هم شد برای من درس دیگری

    زمانی که از ماشین پیاده شدم

    پرونده ی راننده هایی که سر صحبت سیاسی را با آنها باز کردم،بیرون آوردم

    به یقین می گویم که یکی از اولین راننده هایی بود که ازکشور و مردمش دفاع کرد و به جای شکایت های بی سروته از بالای مملکت تا پایین جامعه

    سعی میکرد مصداق واقعی یک شخص آقا و با شخصیت باشد

    چه در مصداق و چه در تحلیل

    که واقعیات را ببیند

     نه تمنیات دیگران و هوای نفسش را

    من که برای این مردان شریف می ایستم و دست میزنم...



  • نظرات() 


    • کل صفحات:5  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    •   

    گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :