تبلیغات
حقیقتی مجازی

حقیقتی مجازی

کل ماجرا

در تب و تاب صحبتها و گرایش های مختلف انتخاباتی،آقدر سروصداها و اطلاعات مختلف داده میشود که گاهی یادمان میرود دعوای اصلی بر سر چیست

اما خوب است که یکبار دیگر اصل ماجرا را برای خودمان بازتعریف و ریشه یابی کنیم:

 

دو جریان وجود دارد و دعوای این دو جریان بر سر یک چیز است:

اولی می گوید تنها با نقشه راه ی که از اسلام میگیریم میتوانیم به تمام چیزهایی که بشر از ابتدا تا به حال به دنبالش بوده است و حتی بالاتر از آنچه خواسته اش بوده میتوان رسید

 

دومی می گوید تنها از راه اسلام نمی شود به تمام خواسته های بشر رسید بلکه از راه های دیگر هم میشود

دیگرانی هم بودند که از اول تاریخ تا به حال به دنبال همین بودند که آن راه ی را که خودشان می گویند دیگران هم بیایند،اما حالا در نقطه ای از تاریخ قرار داریم که تمامی آنها به هر راه ی که زدند به بن بست رسیده اند و حالا لب به اقرار گشوده اند و می گویند دیگر نمی شود این بشر را اداره کرد

منتهای مراتب فرق آنها با گروه دوم این است که آنها اقرار کردند که نمیتوانند بشر را به تعالی برسانند و همه چیز را نسبی کردند و سلیقه ای اما گروه دوم هنوز هم نپذیرفته اند

 

اگر این گروه دوم

مدت دیگری هم لازم دارند تا لب به اقرار باز کنند که جز با اسلام نمیشود رسید

این گوی و این میدان

بسم الله

(البته اعتراف ها را میتوان شنید

معمولا وقتی یک دکتر از مریضش قطع امید میکند،به همراهان بیمار می گوید:بگذارید آزاد باشد و هر کاری که میخواهد انجام دهد

این آزادی هم که این روزها شعارش را میشنویم،یعنی همین رها کردن

گویا اعتقاد بر این است که بهشت

 اجباری که هیچ

ارشادی هم نیست)



  • نظرات() 
  • دغدغه نما

    دغدغه نما

    فقط دغدغه ای را میگوید و میرود در خیلِ بی خیالها

    ولی دغدغه مند،تا نهایت حل مساله جلو میرود تا جایی که اگر ذوب
     
    نشود قطعا خام نخواهد ماند

    دغدغه نما داغ میشود ولی دلی را گرمِ از دغدغه اش نمیکند

    اما دغدغه مند همیشه دمای بدنش روی ۳۸ درجه سانتیگراد است که
    اسمش را میگذارم دمای دغدغه مندی

    اگر کسی آمد پیش شما و دغدغه ای را مطرح کرد دستتان را بگذارید
    روی پیشانی اش اگر تب دغدغه مندی نداشت بدانید دغدغه نماست

    یک حرارت آرامی است

    مثل شعله آرامِ گاز که باعث میشود خوراک بپزد و نه اینکه بسوزد

    دغدغه نما در پوسته ی دغدغه خودش را میخواهد نشان دهد

    اما دغدغه مند یک فضایی را روشن میکند اما خودش را نخواهد دید بلکه
     
    این دغدغه است که نمایان تر میشود

     

    ***

    این روزها دغدغه نماها رو یا ازشون نماد میسازن یا میذارن شون مسءول
     
    بشن شاید کمی مجبور بشن از خودشون عبور کنند و از فاز دغدغه نمایی
     
    به دغدغه مندی تغییر فاز بدن

    ابن روزها به جای خیلی از فهمیدن ها و درک کردن ها

    همه داریم به سمت اشارات ژستیک پیش میریم

    و برای نسل ما و آیندگان صد البته که ویترینی بیش نیستیم و این ویترین
    را هم حقیقتی در مجازش نیست

    و به قولا قبل از آنکه مفهوم یک کلمه را درک کرده باشیم فقط به نوشتن و
    الفبایش رسیده ایم و اینجاست که خدا میگوید قدر و در ادامه میگوید و
     
    تو چه میدانی که قدر چیست؟

     

    بگذریم که گذرکردنم آرزوست...



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم

    حرفهایت تازه بود

    انگار که همین حالا از باغچه ی مادر چیده باشند

    حرفهایت تازه بود

    و هنوز عرق حرارت من از شنیدشان

    بر روی شان برق میزد

    حرفهایت رشته اش طولانی نبود

    اما برقرار و متصل بهم بود

    با ربط بود

    با من ربط داشت

    با خودت ربط داشت

    با زمین،با آسمان،با آب،با نفس،با خنکیِ آب در لیوان سفالی

    به همه ربط داشت

    ربط شان را فقط دل مُرده ای مثل من نمی فهمد

    و حتا گنجشکِ درخت بهاری کوچه ی پشتی هم از ربطش خبر داشت

    من 1000 کتاب خوانده ام ولی به قد جمله ای، تازگی در خود ندارند

    و تو کتاب نخوانده،کتاب تازگی هایی

    منشأ تحولاتی

    هر جمله ات،ساعتها فکر می خواهد

    هر جمله ات،هزاران کیلومتر راه رفتن میخواهد

    و من طالب رفتنم

    ولی رفتی

    و همه ی آنهایی که تازه ام کرد

    و برایم ترسیم کردی

    مثل یک رشته ای زیبا از کنار چشمانم گذشت

    و همه چیز را باخود بُرد

    عشق رفت

    عقل رفت

    نور رفت



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(2)

    و منِ خالی،مانده ام

    که پر از ریزشم

    و پر از فروریختنم

    و پر از خاموشی و تاریکی و رکودم

    آنقدر پرُ بود آن لحظات

    که در کلماتم جا نمیشود

    زبانم ترتیبش،ترتیب تو نیست

    زبانم در نظم تو،نامنظم است

    عشق را چه تعریف کنم؟

     آخر رنگ داشت ولی نه از این رنگ ها

    حرف داشت ولی نه از این حرفها

    بُعد داشت ولی نه از این ابعاد

    و تنها چیزی که در دنیای من شبیه دنیای توست

    آسمان است

    و هرکسی از من تو را میپرسد

    آسمان را نگاه میکنم

    و سربه هوا شدنم

    از سر انتظار توست



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(3)

    و می فهمم

    که چقدر دردناک است

    که لذت  تازگی را بفهمی و بعد به اجبار بمیری

    این را آن عطش بعد از کابوس صبح به من میگوید

    که آب خنک برای رفعش پیدا نشد

    این را آن زمستانی به من گفت

    که برایم پتویی به گرمای معمول نداشت

    و من تو را خواندم،تو را نوشتم،تو را بازی کردم،تو را انتخاب کردم

    و من تو را زندگی کردم

    و چون احساس کردم که همانند تو هستم

    پس منم هستم و منم بایدی دارم که باید قبول کنی

    تو را ناراحت کردم

    و تو رفتی

     و من ماندم و آن همه

    که لحظه ای تو را نداشت و فقط خاطره ات با من ماند

    و چه سنگین است آن خاطرات

    که نزدیکم میکند به فهمیدنت و حس کردندت

    و وقتی نباشی، دورم میکند از رسیدنم به تو

    و حال تو نزدیک ترین دورِ من هستی

    تضادی است فرسایشی و جانکاه



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(4)

    و چه عذابی است بین بودن و آن را نبودن

    بین خواستن و نداشتن

    بین دیدن و نباید دیدن

    و خوف من از رجائی است که در پسِ آن

    رسیدنی نباشد

    و عجب خوفی است ،آن خوفی که در پسِ آن

    رفیقی باشد،رجائی باشد

    که اگر رسیدی که او را خواهی دید

    و اگر نرسیدی،می آید و میبردت

    میبریم

    میبرمت

    میبریش

    و این نسل نیز خواهد رفت

     

    ای دوست

    بایست و مرا ببر

    حتا اگر ناراحتت کردم

    این تمامی خواهش من است



  • نظرات() 
  • تجارت عشق و اشک

    عمری به نگاهت عشق،عادت کردیم

    با رایحه خوشت رفاقت کردیم
    امروز که نیست یادگاری از تو
    با قطره ای از اشک تجارت کردیم
    ایام-پسا شلمچه ۹۵



  • نظرات() 
  • رفیق شهادت

    عمری به ندیدنِ خود عادت کردیم

    جنس شهداء کمی رفاقت کردیم
    در راهِ رسیدنِ به این نقطه اوج
    با خویشتنِ خویش رقابت کردیم
    ایام-شلمچه ۹۵



  • نظرات() 
  • ماه من

    امشب ماه پایین تر آمده بود

    و روشنتر
    انگار آمده بود تا مرا ببیند
    دعا کردم که ای کاش
    امشب که همه خوابند
    تمام برق های این شهر برود



  • نظرات() 
  • ماه امشب

    در بین پهن کوچه های تنگ این شهر
    تنها برشی از تو را میبینم که تمام تو نیست
    و برداشت من از تو فقط به قدّ همین برش است
    و برای یافتن تو از لابه لای این کوچه های تنگ
    به صحرایی خواهم رسید
    که وسعتش پر است از فضای خالیِ دیدن
    پر است از فضای خالیِ دریافتن و درک کردن
    و پر است از تمام فضایی خالی که برای دیدن تو کافی است و لازم
    و من در این تنهایِ تاریکِ خلوت،فقط تو را میبینم
    و آن هم همه ی تو را نه فقط برشی از تو
    فعلا که فرصت پرواز نیست
    فرصت ماندن است و جنگیدن
    فرصت ماندن است و روییدن
     به یاد آن پرواز نهایی
    شبها از میان تمام کوچه های تنگِ روابط انسانی
    بیرون می آیم
    تا کمی بیشتر تو را ببینم
    تا نگاهِ کوچه ایِ تنگِ برشخورده یِ من
    تو را اینگونه محدود باور نکند
    که باورش سخت است
    ای ماهِ شبهایِ تاریکِ صحرایِ خلوتِ من



  • نظرات() 
  • آنچه که هستم و آن چیزهای دیگری که نیستم

    هیچوقت ازچیزی که قرار است بشوم نترسیدم و حتی بدترش اینکه هیچی نشوم

    بلکه همیشه از اینکه با بودنِ یک چیزی، دیگر آن چیزهای دیگری که در این عالم هست نباشم و کلی دلم را بسوزاند مرا میترسانده

    اما به نظر فقط خداست که چنین حسی را ندارد

    او اگر اراده کند،خدایی میشود در حد اعلا

    و اگر بازهم ارده کند،مرا بهتر از خودم درک میکند،آن هم در حد اعلا

    خوش به حالش

    آنچه که هستم و آن چیزهای دیگری که نیستم

    شاعر باشی،ورزشکار باشی،فیلسوف باشی،خوشتیپ باشی،خوش صدا باشی و...

    اما اگر نتوانی فقط به قد یک نخود،عاشقِ خوبی باشی

    میشوی همان چیزهای دیگری که دیگر نیستی

    چه کنم؟راه حل چیست؟

    خدا زیادم کند



  • نظرات() 
  • ایام

    گاهی باید نوشت

    گاهی نباید نوشت تا زندگی کرد

    این روزها میل نوشتن بسیار دارم

    آنقدر که به قول سهراب دچار سندروم حمله ی واژه به فکّ شاعرشده ام

    اما فعلا و تا اطلاع ثانوی،نوشته ها را میخواهم زندگی کنم تا بشود روی نوشته ها فکر کرد و تا بشود تعمیم،ترمیم و یا تعویض افکار را با کیقیت بیشتری دنبال کرد.

    و نوشته ها چیزی نیستند جز خراش زخم های روزگار و وول خوردن گهگاهِ مایع لیز احساس و ترکیدنِ روزانه ی حبابهای آرزو و جوانه های ریشه دارِ باور

    و خدا رو شکر هنوز اینجا آسمان آبی ست...



  • نظرات() 
  • دل شکسته

    شبها که عشق، خستهِ ی از کار میشود
    عقل از دل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ شکسته طلبکار میشود
    با رفتنت گذشت ولی با تلنگری
    در عالمِ گذشته گرفتار میشود
    مخفی ز پشتِ پرده ی روز و ولی ز شب
    این غم از آشیانِ تو احضار میشود
    عاشق هنوز متهم است از نبودنت
    کاین گونه بی حساب بدهکار میشود
    دل مُرده سالهاست ولی منتظر هنوز
    با لحظه ای درنگِ تو بیدار میشود
    ماندم،مطابقت نکند جُرم با وقوع
    شبها که دوری ام به تو بسیار میشود 


     ایام پاییز ۹۵



  • نظرات() 
  • پیچ تاریخی آخرالزمان

    هنوز در پیچ و خم های تاریخی که از عاشورا آغاز شده است و تا ظهور ادامه دارد
    با تکرار مکررات ادامه می دهیم
    انگار تاریخ در همان 10 محرم سال 61 هجری متوقف شده است و انگار هر روز و هر آینه و هر لحظه مردمی از فرط عافیت طلبی و سرشار از شوق زنده ماندنِ در این دنیای پوسیده خاکی ،بریده شدنِ گلوی یگانه منجی زمان و یکتا قرائت کننده ی طه و یاسین و کهف را با گریه و بی تابی جوشنده از ضعف هایشان و همراه با بی عملی و بی حرکتی نظاره می کنند و این خداوند است که تجلی صبرش را در وارث صبر جمیل،زینب کبری(س) قرارداده تا نهایتِ حقارتِ این انسانِ بنده ی شیطان را در بی ارادگی اش برای رسیدنِ به فردوس برین،متبلور سازد و این خداست که صبر بر معصیت کرده وخود هم صبر بر معصیت گریه کنندگان بی عمل می کند و هم بر غاصبان مقام خلیفه اللهی.
    در تاریخ هیچ چیز گم نمی شود
    حتی به زبان آوردن یک جمله ی غیر مهم در یک ساعت غیر مهم و از زبان یک فردِ غیر مهم مثل ساعت دقیقا نیمه شب...
    تاریخ زبان گویایِ شبهای تاریکی است که غارتگرانِ تاریخ با قدم های آهسته و با گام هایی بی نشان،گنجهای ساکنانش را به تاراج برده و با زدن کلید صبح،همه جا را روشن کرده و با قراردادن یادداشتی روی میز کار اذهان عمومی اش،دزدان موردنظر خود را معرفی و به کارآگاهانِ نابلدِ تاریخی که تخصص خاصی در تعقیب سوژه های بیچاره و بی پناه و در عین حال گاها مجازی دارند،میسپارند.
    آن غارتگران در هر دوره ای از آب و هوای همان دوره استشمام می کنند و از غذای همان مردمان تناول می کنند و با لباسهای همان ساکنان رفت و آمد میکنند لذا شک هیچکسی برانگیخته نمیشود اما در زیر خرقه ی زاهدانه و روشنفکرانه و خیرخواهانه ی خود،دشنه ای آماده دارند تا برای فروبردن در سینه ی هر فرد حق گرایی که بخواهد تاریخ را به سمت حق ببرد،خیلی معطل نشوند.منتهای مراتب آگاهی آنها از حق قابل تحسین است و اینکه می دانند که حق ملک شخصی هیچکس نیست و هر فردی که اندکی بر خود چهارچوب های حق گرایی را اعمال کند،عاقبت از آن اوست و حق و حقیقت خواهان ساکنان خود است و ارض الحق میراث ساکنان خویش است.
    اما آنچه پس از حادثه ی عاشورا اتفاق افتاد،نمونه ای از دزدی بود که قبل از آن سابقه نداشت و این هم یکی دیگر از سنت های شجره ی خبیثه ی ملعونه ای بود که در آن روزگار از عافیت طلبی و امیال و غرایز مختلف مردمان  زمانش تغذیه ها کرده بود و ریشه ها دوانده بود و سلطه ها ایجاد کرده بود و این سلطه ها فقط در شام نبود که شام نماد تک تک حکومت هایی بود که در قلوب مردمان بوجود امده بود و یزید نیز نماد تک تک یزیدهایی بود که در قلوب مردم به حکومت رسیده بود و مردم و رفتارهایشان تماما میوه های آن شجره خبیثه بود.
    روش دزدی آنان در روشنایی و در حضور آفتاب بود.آنان می دانستند که خداوند هیچ.قت زمین را بدون نور قرار نمیدهد پس هیچوقت غروبی در کار نبوده و نخواهد بود،حتی در 10 محرم 61 هجری که آفتاب خود سخن می گوید هر چند که آن سارقانِ بدون اندیشه و بدون تفکر،به روشی کاملا احمقانه و خشمگینانه بخواهند با چوب خیزران آن را خاموش کنند و حق را درعالم همچون درون خود کتمان کنند.
    آنان میدانستند که دارند چه میکنند لذا دست به شلوغ کاری در صحنه ی عاشورا زدند و سعی می کردند ندای درونی شان را که هر چه از فجایع تاریخی شان می گذشت،بیشتر ناله میکرد و فریاد، با کارهایی از جمله حمله به جنازه ی سیدالشهداء و از بین بردن آن به گونه ای که هیچ اثری از آن نماند و حمله به چادرها و زنها وکودک ها خاموش کنند،اما دریغ از این که بدانند که حسین(ع) عجینِ در تمام ذرات عالم است و همه با او آشناییِ دیرینه دارند و به شان او واقفند حتی اگر آن ذرات در وجود کسی چون عمر سعد باشد که حرف امام را به سخره بگیرد،که امام(ع) اگر با عمر سعد صحبت می کند با همان تک ذرات اختیاری است که هنوز به شان حسین(ع) واقف است و در وجود عمرسعد از جانب خداوند قرارداده شده است نه با ذرات خبیث و ذلیلی است که علاقه مند است تا سر حسین(ع) را با جوی ری طاق بزند.

    وقایع تاریخی مهم معمولا میراث دارانی از خود به جای میگذارد.وراثی که شاید نسبت خونی با رقم زنندگان آن حوادث نداشته باشند اما قطعا فرزند خلف تربیت و اصول عقیدتی مردمان لشکر خیر و یا شر هستند.
    اگر کمی دقت کنیم،امروزه تفکرهای بیشماری را در دنیا می بینیم،که شاید هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند،اما تمام حرفشان در تمام حرف ها و اعمال مردمانِ روز عاشورا خلاصه میشود یا به عبارتی بهتر،هیچ حرفی در مکتب های امروز یافت نمیشود،مگر اینکه ریشه ی آن را میتوان در کلام عاشوراییان اعم از لشکر امام حسین(ع) و یزید بن معاویه ملعون،جستجو و پیدا کرد و این است که میگویند:کل ارض کربلا.
    اما وراث لشکر شر،امروز جایگاهی برای آن تفکرات ضد انسانی در نزد مردم نمی بینند،لذا دست به تطهیر شخصیت هایی می زنند که در تاریخ تشت شان از بام ها افتاده است و البته این تطهیر جاهایی کارگر شده که علت آن - مرور زمان قرار گرفتنِ وقایع عاشوراست.
    البته این نوچه های دزدمآب کارشان را تا حدی بلدند
    آنان آنچنان صغرا و کبرایی از دلِ این تفکرات بیرون می کشند و آنچنان داستانِ هزار و یکشبی از دلِ این فکاهه های کوچه بازاری که اسمشان را عقیده گذاشته اند می سازند که هر کسی که هر کجای تاریخ است،چشمش به این جریانات بیفتد می گوید:حتما مجبور بوده است و در آخر شاید دلش بسوزد و بگوید،شاید اگر من هم بودم همین کار را میکردم.
    البته آنها این عدم مقبولیت را با برخی دیگر از متخصصانِ فجایعِ تاریخی  که کارشان کم و زیاد کردنِ تاریخ است درمیان گذاشته اند و آنها هم گویی کتاب تاریخ را به دست مبارکشان سپرده اند و با مجوز رسمی از صاحبِ تاریخ،مقام ممیزاللهی را یدک می کشند و هر کجا را که دستشان برسدحذف می کنند و هر کجا را که دلشان بطلبد اضافه می کنند و بعضی دیگر هم در جاهای دیگر این اداره ی جعلیات مشغول انجام وظیفه اند که از دل این جعلیات شبهه ها وارد می کنند و ایرادها می گیرند و امید است که قبول افتد!!
     کربلا ادامه دارد و این را در نبرد خیر و شر می توان نظاره کرد و تفسیر نمود.نبردی که این روزها دیگر فقط در مقاتل و روضه ها و نوحه ها نیست که میتوان نشانی از آن یافت که این نوحه ها رنگ گرفته و به جلوه هایی رسیده که آنان که اهل یقین اند،رفته اند و دیده اند که اسمشان را نهاده اند شهدای مدافع حرم.
    این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرار تکراری ترین تکرار هایمان دلخوشیم...
    (قسمت دوم)
    ای دانشجو
    این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرارِ تکراری ترین تکرارهایمان دلخوشیم
    دلخوشیم به موسیقی درونِ هدفون مان،دلخوشیم به سلام و علیکی که با چهارتا مسئول و آدم های کله گنده داریم،دلخوشیم به چهارتا قربون صدقه ایی که فقط یک نفر در عالم خرجمان می کند،دلخوشیم به چهارتا جلسه ی معروفی که دعوتمان می کنند و یا خودمان خودمان را دعوت می کنیم و به برچسب های خوشکل و زیبایی که در جمع دوستان و برای خالی نبودنِ عریضه و بی مایه نبودنِ مراحلِ دوستی مان بهمان داده اند که اگر جاهای دیگری از این برچسب های زینتی که از دوران کودکی مان به ارث رسیده بهمان می چسباندند قطعا در آنجا شرکت کرده و محفل انس دوستان را به نقطه ای هم از عالم وجود نمی انگاشتیم!!
    و به هر چیزی که با بودنش دلخوشیم،خوشحالیم و بعدش که رفت،می گوییم چرا ناخوشیم؟
    و زمین و زمان را به هم می دوزیم دریغ از اینکه تمام این ناخوشی ها از سرِ دلخوشی است!!
    ماهی تا زمانی که در تنگ است،به همین دور دور کردن ها دلخوش است،دانشجو تا وقتی که به چهارتا سوت و کف دلخوش باشد،روبرویش چه حسن ریوندی باشد و چه نادرشاه افشار!!
    تا زمانی که گوشی موبایل و ماشین و سر و تیپ و این مسائل اصالت داشته باشد،انسان چه لقمان حکیم باشد و چه علی مردان خان که حتما اگر گوشی لقمان حکیم پایین تر از علی مردان خان باشد،نویسنده داستانهای علی مردان خان در اختلاف موضعی آشکار با مواضع قبلش خواهد نوشت:بود علی مردان خان پسری،پسر با ادب و با هنری!!
    از همه اینها که بگذریم
    ما با مغهوم عشق چه کردیم؟
    گویی که عشق را  از آسمان هفتم آوردیمش و کمی با او صحبت کردیم و قانعش کردیم که ما به درد هم نمیخوریم ولی در همان لحظه که داشتیم عشق آسمانی را دکش میکردیم،به بستنی و ماشینمان گفتیم که از امروز تو را عشق صدا میکنم و عمری با این حریت مدرن که از بس تلفظ ح را از ته حلق ادا کردیم شبیه خ شده است و امروزه مینویسیم حریت مدرن و میخوانیم خریت مدرن،با امکانات ضعیفمان،توقعات قوی داشتیم و آنها را تا سر حد مرگ برای بیشتر غافل شدنمان استفاده کردیم!!
    آخر مگر این درد چقدر خرج  دارد که این همه عمر و امکانات و دیگران را خرج غفلتمان می کنیم تا ما را از این درد بیشتر غافل کنند؟
    اصلا فهمیده ایم درد چیست؟علتش چیست که حالا بخواهیم فکر چاره اش باشیم؟
    این پیچ تاریخی در حال گذر است و این قافله عزم طولانی ترین سفر تاریخ را با اندک مسافرانش دارد،چرا که به گفته ی قرآن حکیم:اکثرهم لایعقلون و این لایعقل بودن به معنای بی فکری ذاتی نیست که به معنای نتوانستنِ در امر تفکر است،آخر این شده بیماری که در عصر ما همه فکر میکنند و بسیار هم فکر میکنند،اما در آخر چاره ی کار به دست یا بخت و یا اقبال می افتد،50 درصدی که از جانب بخت گران مایه بایست حل شود.
    این جمله معروف است که تاریخ در مورد انسانها قضاوت می کند
    اما ظرف تاریخ همیشه نبایست پیمانه عمر ما را پر کند تا آیندگان کارنامه ما را بررسی کنند،بلکه یک وقوف عقلی و روحی از جانب ما کافی است تا با یک بررسی بفهمیم در کجای تاریخ و در نقش چه کسانی که در تاریخ ماندند و جاودان شدند و یا در تاریخ مدفون و منفور شدند،هستیم و این وقوف در دنیای سرعت گرفته ی امروز که سرعت خواسته ها و آمال ساکنانش از حرکتشان بیشتر شده و جلوتر افتاده یک امر واجب و مهم است.
    شاید روزی برسد که خود را در آیینه ی تاریخ بنگریم و به خود نگاهی ژرف بیاندازیم و بگوییم:پس چرا نمی رویم؟مگر راه را ندیده ایم؟مگر بزرگترها و امام ها را ندیده ایم؟مگر حقارتِ ماندن و پوسیدن را ندیده ایم؟پس چرا هنوز در حرکتی بی برکتیم؟
    مگر نمی گویند که از تو حرکت و از خدا برکت؟پس چرا این حرکت خدایش برکت دهنده نیست؟مگر خدایش همان خدای برکتها نیست؟پس خدای این حرکتها کیست؟
    و تو در آینه می نگری و نقش تو در آینه می گوید:تو بگو!!
    تو بگو برای چه چیزی حرکت کردی؟با شورِ چه کسی صحبت و جدل می کنی؟به عشق نگاه چه کسی سخن و قلم میزنی؟به گوشه ی چشم چه کسی جانت را می دهی؟
    و با طعنه خواهد گفت:برای خدای برکتها؟!!
    اگر برای او نیست پس برو از همان خدایی بگیر که به عشقش گام ها برداشتی و قلم ها زدی و جدل ها و سخن ها کردی
    و تو آیینه را خواهی شکست،لیکن آیینه به تو خواهد گفت:خود شکن آیینه شکستن خطاست...
    آخر از آینه ی وجدان که دائما تو را تذکر می دهد راه فراری نیست مگر شکستنش...
    این پیچ تاریخی در حال عبور است و ما هنوز با عادتهایمان و به نفع عادتهایمان به این وضع عادت کرده ایم...
    من عادت کرده ام که کار نکنم و سختی نکشم و این کار نکردنِ من شده است عادت و هر خطر کردنی و حرکتی می شود ترک عادت و ترک عادت هم موجب مرض!!
    پس چرا ترک عادت کنم؟پس چرا اگر فرهنگِ من فرهنگِ اصیلی نیست،برای یادگیری و ملکه شدنِ فرهنگ اصیل در وجودم،ترک عادت کنم؟مگر با این عادات تا حالا از زندگی وامانده ام؟مگر سری را که درد نمی کند دستمال می بندند؟
    و این توجیهات غیر واقع و توجهات به اینکه مبادا کمی سختی و فشار بر افکار و روحم وارد شود،مرا به آنجایی می رساندکه خود را بی عیب و دیگران را معیوب بدانم و بخوانم و همچنان به حرکتِ روبه جلویم امیدوار باشم و افتخار کنم،دریغ از اینکه اسب آسیاب هم فکر میکند که با این همه حرکت تا حالا بایستی ده دور دور زمین چرخیده باشد ولی زهی خیال باطل که دردها  همه از نبود بصر است و چشم...
    خداوند به حکم ستارالعیوبی اش  ابتدا انسانها را در خودشان می شکند تا هنوز آبرویی و عزمی برای رفتن بماند،اما ای کاش،سیلی تاریخ صدایش همه گیر میشد تا همه بشنوند که عادت به مرض،مرض است و نه ترک آن
    به گفته ی قرآن کریم:فزادتهم مرضا...و کسانی که به ترک عادت های مرض مآبانه،همت نورزند،مرضشان افزون خواهد شد و ختم الله قلوبهم و صم و بکم و عمی فهم لایعقلون خواهند شد و چه دردی بالاتر از نفهمیدن...
    این پیچ تاریخی روزی عبور خواهد کرد و آن روز و در آن طلوع فجر،نقش من چه خواهد بود؟
    این را عملِ امروز من خواهد گفت



  • نظرات() 
  • خواب رویایی

    آنقدر لالایی برای دیگران خواندم

    حواسم نبود

    رویاهام سالهاست که خوابشان برده



  • نظرات() 


    • کل صفحات:5  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    •   

    گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :