تبلیغات
حقیقتی مجازی

حقیقتی مجازی

درد ندارد

انگار که شهنامه دگر مرد ندارد
چون مساله ها رنجی از آن درد ندارد
بنمایه ی این قصه از آنست که برخی
گفتند که گرم‌رابطه با سرد ندارد
وقتی همه گرگند،ترامپ ناجی برخی ست
این درد جهانی است ، که سگ زرد ندارد
ناله شده لالایی امروز جهانی
کز فرط خوشی عزم هماورد ندارد
بیدار شو ای عشق،که رنج میکشد این عقل
چون قصه ی ما بی تو جوانمرد ندارد



  • نظرات() 
  • کله پا

    وقتی که وسط زدن یه سری حرفهای گنده گنده


    عطسه

    کله پات کنه و بخوری زمین

    آخ که ضایع میشی!!!



  • نظرات() 
  • پرپرشدن

    آیا اینها را برای خودنمایی میگویم تا دیگران به میزان ارتباطم با تو پی ببرند؟

    میخواهم خودم را پیش خودم اثبات کنم؟

    میخواهم گله کنم از رنج هایی که کشیدم و تو نبودی؟

     

    گذشتن از آن همه گذشته

    بی آنکه گله کنم،

    بی آنکه بگویم من به چیزهایی رسیدم که هیچکسی نرسیده

    و بی آنکه از آن رنج ها بهره برداری کنم و کتابی بنویسم،

    کمی سخت است

     

    اما واقعیت این است که بعداز آن همه روز و آن همه اتفاق

    مثل یک پَر سبک شده ام

    با پَر فقط میشود رها شد،

    در آسمان در شالیزارها

     در جاده ها

    و از عمق ایسم ها و

     چشم ها و دهان ها و

     رنگ ها و عنوان ها

     

    برای پرواز

     بالی پُر از پَر لازم است

    و در سالی که گذشت چیزی بیش از یک پَر نبودم

     

    شاید برای پُر از پر شدن باید پَرپَر شد





  • نظرات() 
  • دوستت دارم ولی

    روزی که گفتی: میروی

    دیدم چشمانت را
    نه تاب رفتن داشت
    نه شوق ماندن
    جایی بین بغض بود و خشم


    موقعیت دردناکی است
    بسته ی بسته ی بسته به چیزی به اسم "دوستت دارم ولی..."
    دوستم داری ولی چه؟
    تو به خاطر یک چیز دوستم داری ولی از صد چیز دیگرم متنفری
    ولی فقط به خاطر همان یک چیز دوستم داری و میمانی
    گیر همان یک دوست داشتنی؟
    رهایت میکنم که بروی

    اما بازهم می آیی
    آن یک‌ چیز خودش خیلی چیزهاست
    خودش همه چیز است
    در وجودم ریگ و الماس کنار همند
    اما الماس ها را به قیمت ریگ نمیفروشند
    پس عشق را با صد تنفر طاق نزن
    پس بمون ،باهم میریم



  • نظرات() 
  • رفراندوم

    میشه در خصوص موضوعاتی مثل:


    بستن چاه های نفت و یا صادرات بیشتر نفت،رفراندوم گذاشت.
    یا اجرای طرح ۲۰۳۰ یا اجرای سند چشم انداز آموزش و پرورش مصوبه انقلاب فرهنگی رفراندوم گذاشت.
    یا متوقف کردن صادرات خام فروشی یا عدم خام فروشی رفراندوم گذاشت.
    اینها موضوعات به روزتری است...
    الله اعلم



  • نظرات() 
  • مسءولینی که نهایتا ولی کنتورند نه ولی نعمت

    مدیریت اقتصادی یک خانواده به اسم کشور


    پولهای وارده و خرج های عارضه و افکاری باصره که جلویش را زورهایی قاهره گرفته

    آن زورها هم نه دیکتاتوری است مثل رضا قلدر و نه سیستمی است مثل کمونیست منفعل

    کلا یه چیزیه مثل این ترکیب:هرکس که گیرش اومد ورداره بره دنبال کارش،هرکس هم گیرش نیومده وایسه تا دله ی نفت بعدی که بفروشیم و پولش از توی سوءفیت و خلل و فرجش برسه اینورش که ماییم
    یعنی یه عده با پول زنده ن و یه عده هم به امید پول
    یعنی کلا بی پول نداریم این وسط
    به همه میرسه

    این میشه تدبیر امیدزا

    حالا توی این وضعیت،مدیر توی کله ش چی میگذره؟
    اینکه فردا ورم ندارن،دوم اینکه نان به ما هم برسه

    یعنی قرمه سبزی هم توی کله مدیر باشه باز بهتره تا غصه "پُست و نان"

    اونوقت مدیر کارش فقط یه چیزه:"کنترل افراد"

    یعنی واسه همچین خانواده ای مدیران تابعه هرچقدر امنیتی تر باشند،بهتره

    دفاع اتوبوسی مورینیو هم کم میاره از این همه دفاع

    و حتما سرمربی محبوب همچین سیستمی جز کی روش نیست و کل افتخار همچین نگاهی میشه یک به صفر باختن جلوی آرژانتین که میشه برد برد

    مدیر اصلا به فکر به جریان انداختن ظرفیت ها نیست و فقط میخواد ظرفیت ها بالانزنه که اگه زد دیگه "نه پست هست و نه نان"
    احتمالا دیده که قدرت جهانی صداش درمیاد
    یا لایق ترها اگه دیده بشن جای اونو میگیرن

    بنابراین فقط کافیه نقش کنتور رو بازی کنه

    بنابراین دیگه اسمش ولی نعمت نیست که نهایتا ولی کنتوره-اون هم با آبونمان منت مدیرانه بر خلق بی سواد که هر چه مدیریته از جیب و خون خلق بی سواده.

    خدا بیامرزه اهل منزل رو

    و ما اگر هستیم به عشق یک نفره که فقط توی این خونه همین یک نفره که فهمیده س و دلش به حال ما میسوزه 


    در خانه اگر کس است یک حرف بس است...



  • نظرات() 
  • به شلوغی حیاط خلوت

    برای تحقیر حکام عرب همین بس که:


    سرکار علیه ترازمی و ترامپ و مکرون و... هر شش ماه یه بار میان به حیاط خلوت شون زیر پای ایران،سر میزنن،که مبادا کسی چیزی برده باشه

    ما با اینا شدیم یه میلیارد!!!



  • نظرات() 
  • دیگر میدانم اخلاقت را

    دیگر میدانم اخلاقت را

    هر وقت حس میکنی که به دوست داشتنت عادت کرده ام

    مرا از خودت میرانی

    تا اندکی بگذرد و کمی فکر کنم و دوباره انتخابت کنم

    تا با دلیل بخواهمت

    میدانم دوست نداری، عشق عادت شده را

    دوست نداری تکرار بی معنا را

    بی فکر را

    و حتما این را میدانی که هر انتخاب چقدر برایم هزینه دارد

    چقدر سخت است فاصله ترک و اعتیاد

    عجیب است همان قانونی که مرا به تو عادت میدهد همان قانون مرا از تو ترک میدهد

    دیگر این را میدانم

     که هرکسی عادت کرد ذائقه اش به گندیدن و فاسد شدن متمایل شده

    وگرنه این را هر پرنده ای هم میداند

    که برای ماندن باید رفت

    من از پیش تومیروم یا تو از پیش من میروی؟

    نمیدانم

    ولی میدانم که برای آمدن دوباره به نزدت

    از راه دیگری باید بیایم

    چرا که راه گذشته را گذشته ایم

    و در تویی که یکجا نیستی

    میشود همه جا،همه لحظات را،همه و همه را با تو احساس کرد

    معشوقم

    از آنروزی که با تو آشنا شدم

    به هزار مسیر پیش تو آمده ام

    اما هر بار که از تو دور میشوم

    انگار آدرس خانه ات را تغییر میدهی

    اول نگاه بود

    نامه بود

    گل بود

    نشانه بود

    بار بعد صدا بود

    حرف بود

    بعدش پیاده روی بود گشت و گذار بود هدیه بود

    اما دیگر هیچکدام جواب نمیدهد

    چیست این ماجرا؟

    کجاست آن مقصد؟

    از من میپرسی که چرا همیشه نگران رسیدنی؟

    میپرسی مگر دیگران نرسیدند؟مگر ندیدی که رسیدند؟

    چرا دیدم

    اما از کم آوردنم نگرانم

    از ترس هایم نگرانم

    از دلخوری هایی که از سر بی ارادگی م ازم سر میزند و نشود درست ش کرد نگرانم

    اگر قول بدهی که همیشه

    با هر اتفاقی که افتاد بازهم بمانی

    دیگر نگران چه باشم؟

    اما راستی

    این همه قایم شدن از پی چیست؟

    چرا دیگر راه قبلی مرا به تو نمیرساند

    همیشه باید بگردم دنبالت

    میبینی؟

    تو هم اهل ماندن نیستی

    دائما میروی

    تو خسته نمیشوی

    حوصله ات از جنس خستگی های من نیست

    تو  پاهایت از جنس نیازهای من نیست

    من دائما کم میشوم

    با هرنگاه

    با هر سکوت بیجا

    با هر دلبستن

    با هر بی تفاوتی

    اما تو دائما در رفتنی در حرکتی

    گاهی خسته میشوم از این پاها

    از این یاران بی وفا

    کاش بشود این پاها را در پیچ و خمی از این مسیر

    جاگذاشت و رفت


    این پاها را باید گذاشتو

    جور دیگر باید رفت



  • نظرات() 
  • بلوک شرقی ام

    رفتن ما همیشه لنگ دو چیز است

    1.خواستن

    2.پا

     

    اولی بماند دومی هم مانده

    اما اگر اولی خواست دومی بالاخره هر جور که شده خودش را میرساند

    آنوقت اگر همه ی دنیا تو را در یک اتاق 3*4 زندانی کنند بازهم میتوانی با پاهایی از جنس آن قسمت شرقی خودت(معتقدم همه ی انسان ها یک قسمت شرقی و اشراقی و معنوی دارند و یک قسمت غربی و ماتریالیستی-و هر کدام از این قسمت ها چشم هایی از جنس خود دارند و پاهایی از جنس خود و قلب ها و زبان هایی از جنس خود)

    به تمام عالم و بالاتر از عالم و حتی بالاتر از ملکوت برسانی

    گاهی میشود که آن قسمت شرقی آنقدر با سرعت میرود که آن قسمت غربی جا میماند

    و این است که غربی هم که باشی گاهی دلت هوس شرقی شدن میکند

    محدود هم که باشی گاهی دلت هوس نامحدود شدن میکند

    این رمز و رازی است در انسان شاید که او را وادار میکند به آنچه که هست،نباشد

    همیشه میل کنش و واکنش دارد

    دائم الجنبش

    طریق او را راضی نمیکند که طرق با ذاتش مانوس تر است

     

    وقتی خواستی،پای رفتن جور میشود

     

    پ.ن:از حال و احوال این روزها

    زانو توان رفتن شور مرا نداشت...



  • نظرات() 
  • کل ماجرا

    در تب و تاب صحبتها و گرایش های مختلف انتخاباتی،آقدر سروصداها و اطلاعات مختلف داده میشود که گاهی یادمان میرود دعوای اصلی بر سر چیست

    اما خوب است که یکبار دیگر اصل ماجرا را برای خودمان بازتعریف و ریشه یابی کنیم:

     

    دو جریان وجود دارد و دعوای این دو جریان بر سر یک چیز است:

    اولی می گوید تنها با نقشه راه ی که از اسلام میگیریم میتوانیم به تمام چیزهایی که بشر از ابتدا تا به حال به دنبالش بوده است و حتی بالاتر از آنچه خواسته اش بوده میتوان رسید

     

    دومی می گوید تنها از راه اسلام نمی شود به تمام خواسته های بشر رسید بلکه از راه های دیگر هم میشود

    دیگرانی هم بودند که از اول تاریخ تا به حال به دنبال همین بودند که آن راه ی را که خودشان می گویند دیگران هم بیایند،اما حالا در نقطه ای از تاریخ قرار داریم که تمامی آنها به هر راه ی که زدند به بن بست رسیده اند و حالا لب به اقرار گشوده اند و می گویند دیگر نمی شود این بشر را اداره کرد

    منتهای مراتب فرق آنها با گروه دوم این است که آنها اقرار کردند که نمیتوانند بشر را به تعالی برسانند و همه چیز را نسبی کردند و سلیقه ای اما گروه دوم هنوز هم نپذیرفته اند

     

    اگر این گروه دوم

    مدت دیگری هم لازم دارند تا لب به اقرار باز کنند که جز با اسلام نمیشود رسید

    این گوی و این میدان

    بسم الله

    (البته اعتراف ها را میتوان شنید

    معمولا وقتی یک دکتر از مریضش قطع امید میکند،به همراهان بیمار می گوید:بگذارید آزاد باشد و هر کاری که میخواهد انجام دهد

    این آزادی هم که این روزها شعارش را میشنویم،یعنی همین رها کردن

    گویا اعتقاد بر این است که بهشت

     اجباری که هیچ

    ارشادی هم نیست)



  • نظرات() 
  • دغدغه نما

    دغدغه نما

    فقط دغدغه ای را میگوید و میرود در خیلِ بی خیالها

    ولی دغدغه مند،تا نهایت حل مساله جلو میرود تا جایی که اگر ذوب
     
    نشود قطعا خام نخواهد ماند

    دغدغه نما داغ میشود ولی دلی را گرمِ از دغدغه اش نمیکند

    اما دغدغه مند همیشه دمای بدنش روی ۳۸ درجه سانتیگراد است که
    اسمش را میگذارم دمای دغدغه مندی

    اگر کسی آمد پیش شما و دغدغه ای را مطرح کرد دستتان را بگذارید
    روی پیشانی اش اگر تب دغدغه مندی نداشت بدانید دغدغه نماست

    یک حرارت آرامی است

    مثل شعله آرامِ گاز که باعث میشود خوراک بپزد و نه اینکه بسوزد

    دغدغه نما در پوسته ی دغدغه خودش را میخواهد نشان دهد

    اما دغدغه مند یک فضایی را روشن میکند اما خودش را نخواهد دید بلکه
     
    این دغدغه است که نمایان تر میشود

     

    ***

    این روزها دغدغه نماها رو یا ازشون نماد میسازن یا میذارن شون مسءول
     
    بشن شاید کمی مجبور بشن از خودشون عبور کنند و از فاز دغدغه نمایی
     
    به دغدغه مندی تغییر فاز بدن

    ابن روزها به جای خیلی از فهمیدن ها و درک کردن ها

    همه داریم به سمت اشارات ژستیک پیش میریم

    و برای نسل ما و آیندگان صد البته که ویترینی بیش نیستیم و این ویترین
    را هم حقیقتی در مجازش نیست

    و به قولا قبل از آنکه مفهوم یک کلمه را درک کرده باشیم فقط به نوشتن و
    الفبایش رسیده ایم و اینجاست که خدا میگوید قدر و در ادامه میگوید و
     
    تو چه میدانی که قدر چیست؟

     

    بگذریم که گذرکردنم آرزوست...



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم

    حرفهایت تازه بود

    انگار که همین حالا از باغچه ی مادر چیده باشند

    حرفهایت تازه بود

    و هنوز عرق حرارت من از شنیدشان

    بر روی شان برق میزد

    حرفهایت رشته اش طولانی نبود

    اما برقرار و متصل بهم بود

    با ربط بود

    با من ربط داشت

    با خودت ربط داشت

    با زمین،با آسمان،با آب،با نفس،با خنکیِ آب در لیوان سفالی

    به همه ربط داشت

    ربط شان را فقط دل مُرده ای مثل من نمی فهمد

    و حتا گنجشکِ درخت بهاری کوچه ی پشتی هم از ربطش خبر داشت

    من 1000 کتاب خوانده ام ولی به قد جمله ای، تازگی در خود ندارند

    و تو کتاب نخوانده،کتاب تازگی هایی

    منشأ تحولاتی

    هر جمله ات،ساعتها فکر می خواهد

    هر جمله ات،هزاران کیلومتر راه رفتن میخواهد

    و من طالب رفتنم

    ولی رفتی

    و همه ی آنهایی که تازه ام کرد

    و برایم ترسیم کردی

    مثل یک رشته ای زیبا از کنار چشمانم گذشت

    و همه چیز را باخود بُرد

    عشق رفت

    عقل رفت

    نور رفت



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(2)

    و منِ خالی،مانده ام

    که پر از ریزشم

    و پر از فروریختنم

    و پر از خاموشی و تاریکی و رکودم

    آنقدر پرُ بود آن لحظات

    که در کلماتم جا نمیشود

    زبانم ترتیبش،ترتیب تو نیست

    زبانم در نظم تو،نامنظم است

    عشق را چه تعریف کنم؟

     آخر رنگ داشت ولی نه از این رنگ ها

    حرف داشت ولی نه از این حرفها

    بُعد داشت ولی نه از این ابعاد

    و تنها چیزی که در دنیای من شبیه دنیای توست

    آسمان است

    و هرکسی از من تو را میپرسد

    آسمان را نگاه میکنم

    و سربه هوا شدنم

    از سر انتظار توست



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(3)

    و می فهمم

    که چقدر دردناک است

    که لذت  تازگی را بفهمی و بعد به اجبار بمیری

    این را آن عطش بعد از کابوس صبح به من میگوید

    که آب خنک برای رفعش پیدا نشد

    این را آن زمستانی به من گفت

    که برایم پتویی به گرمای معمول نداشت

    و من تو را خواندم،تو را نوشتم،تو را بازی کردم،تو را انتخاب کردم

    و من تو را زندگی کردم

    و چون احساس کردم که همانند تو هستم

    پس منم هستم و منم بایدی دارم که باید قبول کنی

    تو را ناراحت کردم

    و تو رفتی

     و من ماندم و آن همه

    که لحظه ای تو را نداشت و فقط خاطره ات با من ماند

    و چه سنگین است آن خاطرات

    که نزدیکم میکند به فهمیدنت و حس کردندت

    و وقتی نباشی، دورم میکند از رسیدنم به تو

    و حال تو نزدیک ترین دورِ من هستی

    تضادی است فرسایشی و جانکاه



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(4)

    و چه عذابی است بین بودن و آن را نبودن

    بین خواستن و نداشتن

    بین دیدن و نباید دیدن

    و خوف من از رجائی است که در پسِ آن

    رسیدنی نباشد

    و عجب خوفی است ،آن خوفی که در پسِ آن

    رفیقی باشد،رجائی باشد

    که اگر رسیدی که او را خواهی دید

    و اگر نرسیدی،می آید و میبردت

    میبریم

    میبرمت

    میبریش

    و این نسل نیز خواهد رفت

     

    ای دوست

    بایست و مرا ببر

    حتا اگر ناراحتت کردم

    این تمامی خواهش من است



  • نظرات() 


    • کل صفحات:6  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    • 6
    •   

    گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :