در بین پهن کوچه های تنگ این شهر
تنها برشی از تو را میبینم که تمام تو نیست
و برداشت من از تو فقط به قدّ همین برش است
و برای یافتن تو از لابه لای این کوچه های تنگ
به صحرایی خواهم رسید
که وسعتش پر است از فضای خالیِ دیدن
پر است از فضای خالیِ دریافتن و درک کردن
و پر است از تمام فضایی خالی که برای دیدن تو کافی است و لازم
و من در این تنهایِ تاریکِ خلوت،فقط تو را میبینم
و آن هم همه ی تو را نه فقط برشی از تو
فعلا که فرصت پرواز نیست
فرصت ماندن است و جنگیدن
فرصت ماندن است و روییدن
 به یاد آن پرواز نهایی
شبها از میان تمام کوچه های تنگِ روابط انسانی
بیرون می آیم
تا کمی بیشتر تو را ببینم
تا نگاهِ کوچه ایِ تنگِ برشخورده یِ من
تو را اینگونه محدود باور نکند
که باورش سخت است
ای ماهِ شبهایِ تاریکِ صحرایِ خلوتِ من