حرفهایت تازه بود

انگار که همین حالا از باغچه ی مادر چیده باشند

حرفهایت تازه بود

و هنوز عرق حرارت من از شنیدشان

بر روی شان برق میزد

حرفهایت رشته اش طولانی نبود

اما برقرار و متصل بهم بود

با ربط بود

با من ربط داشت

با خودت ربط داشت

با زمین،با آسمان،با آب،با نفس،با خنکیِ آب در لیوان سفالی

به همه ربط داشت

ربط شان را فقط دل مُرده ای مثل من نمی فهمد

و حتا گنجشکِ درخت بهاری کوچه ی پشتی هم از ربطش خبر داشت

من 1000 کتاب خوانده ام ولی به قد جمله ای، تازگی در خود ندارند

و تو کتاب نخوانده،کتاب تازگی هایی

منشأ تحولاتی

هر جمله ات،ساعتها فکر می خواهد

هر جمله ات،هزاران کیلومتر راه رفتن میخواهد

و من طالب رفتنم

ولی رفتی

و همه ی آنهایی که تازه ام کرد

و برایم ترسیم کردی

مثل یک رشته ای زیبا از کنار چشمانم گذشت

و همه چیز را باخود بُرد

عشق رفت

عقل رفت

نور رفت