روزی که گفتی: میروی
دیدم چشمانت را
نه تاب رفتن داشت
نه شوق ماندن
جایی بین بغض بود و خشم


موقعیت دردناکی است
بسته ی بسته ی بسته به چیزی به اسم "دوستت دارم ولی..."
دوستم داری ولی چه؟
تو به خاطر یک چیز دوستم داری ولی از صد چیز دیگرم متنفری
ولی فقط به خاطر همان یک چیز دوستم داری و میمانی
گیر همان یک دوست داشتنی؟
رهایت میکنم که بروی

اما بازهم می آیی
آن یک‌ چیز خودش خیلی چیزهاست
خودش همه چیز است
در وجودم ریگ و الماس کنار همند
اما الماس ها را به قیمت ریگ نمیفروشند
پس عشق را با صد تنفر طاق نزن
پس بمون ،باهم میریم