در آغاز راه بودم.عطش درونی ام بیشتر شده بود.وجدانم از یک منظره می گفت.منظره ای که همه چیز داشت.دشت وسیع،در انتهایش کوه های بلند،خورشیدی که آفتابش سوزان و آزار دهنده نبود و وقتی نورش بر صورتم می افتاد مانند دستی مهربان مرا نوازش می کرد.نهری به رنگ فیروزه ای داشت که ریگهای کف آن معلوم بود.سبزه هایی که گرچه به صورت وحشی روییده بودند ولی نظم مشخصی را دنبال می کردند همه ی اینها مقصدم بودند که درونم با دست هنرمندانه اش برایم ترسیم کرده بود

اولین چیزی که می خواستم برنامه بود برنامه ای که وسعت آن منظره را درک کند.از اصول خودم پیروی می کردم. مثل همیشه یک چیزهایی کم بود. قصد نداشتم خاطر منظره را با این مشکلات دست و پا گیر مخدوش کنم.چیزی نمی دانستم جز اینکه از اصول خودم پیروی کنم ساده و بی حاشیه.

وسایلی که در اولین نگاه به ذهنم رسیده بود را برداشتم و بی معطلی راه را زیر پاهایم احساس کردم.بعضی وقتها خستگی هایی مرا اذیت می کرد، ولی برای اینکه روحیه ی رفتن را تقویت کنم مجبور بودم ذهنم را به منظره ببرم تا کمی زیر آن درخت های پر میوه اش لم دهد. وقتی ذهنم از منظره بر می گشت انگار یاد خاطرات بدش می افتاد و لج می کرد تا دوباره ببرمش، ولی این را می دانستم که زیاد بردنش به منظره ،هم او را لوس می کند و هم منظره را لوث

در راه بودم که بوی طوفان به مشامم رسید.هر چند که بوی خشکی اش کم کم زیاد می شد  و زوزه هایش را در لای منفذهای مغزم احساس می کردم ولی دل شدیداً عزم رفتن داشت.می گفت:یا متظره یا هیچ ولی این وسط عقل دستم را می کشید که برگردم.سرعتم کم شده بود ولی با این حال امیدم به قانون برآیندها بود، که زور نیروی دل بر عقل خود پسند چربیده بود.

دیگر وارد طوفان شده بودم و طوفان هم داشت سرعتم را به مراتب کم و کمتر می کرد به خودم می گفتم:ای کاش قبل از سفر از دست این خودخواه(عقل خودپسند) راحت شده بودم ولی دیگر نمی شد.سوی دیدم به کمتر از چند سانت کاهش پیدا کرده بود. به همین دلیل هر چند متری به یک مانع برخورد می کردم و سکندری و زمین خوردنی به همراهش.کمرم زیر آن بادهای خانمان برآنداز خم شده بود.دیگر پاک منظره داشت از یادم می رفت که ناگهان آن وسط ها شبح چند انسان دیده مرا مشغول خود ساخت.در آن بین چیزی دیده نمی شد حال آنکه بعضی بوی کوچه ی خودمان را می دادند ولی بعضی دیگر آشنا نبودند. فقط سایه می دیدم.به خودم گفتم کمی بایستم. ولی وزش طوفان سنگین تر شده بود. اگر جلو نمی رفتم باد چندین متر به عقب بَرَم می گرداند.باید با تعدادی همراه می شدم تا با گرفتن دست یکدیگر و به جلو رفتن باد عقبمان نزند.جلو رفتم. سعی می کردم تا چشم هایم را توجیه کنم تا بهتر ببینند.اما در آن بلوا فقط سایه ها بزرگتر می شدند و از محویشان کاسته نمی شد.وقت نبود،توانم هم کم شده بود، باید انتخاب می کردم. ولی چیزی واضح نبود.تصمیم گرفتم از روی بوی آنها انتخاب کنم ولی قدرت باد بیشتر شده بود.می خواستم ببینم ولی نمی گذاشت.با لمس کردن هم فقط یک قدم به خطر نزدیک می شدم و ریسکش بالا بود.تصمیم گرفتم بپرسم.می شد از سوالهای آشنا شروع کرد. ولی عقل سوال آشنا کمتر می شناخت.سوال ها پرسیده شد ولی حد و مرزی مشخص نمی شد و فقط گیج تر می شدم.باد سهمگین تر شده بود.نهایتا به احساس رو کردم.انتخابم را با احساسم انجام دادم،دستم را به آن سمتی که حس می کردم بهتر است بردم

ای کاش نمی بردم...

آن شبح شبه مهربان

مانند سیاه چاله مرا به سمت خود کشید.مانند ستاره ای کم فروغ و مانند یک بختک زده،توان پس زدن دستش را نداشتم.فکر می کردم که الان است که نَفَس بعدی آمدنش به تاخیر بیافتد،تاخیری به قدر یک مرگ خودخواسته.

می برد...به سرعت...بی ملاحظه...انگار هزاران بار این مسیر را رفته باشد(از اول تاریخ تا الان).دیگر از آن منظره ی زیبا فقط یک خورشیدِ سرخِ در حال غروب مانده بود.دیگر ندایی از دل شنیده نمی شد.دیگر صدایی از آن خودخواه هم شنیده نمی شد.پاهایم خود را شُل کرده بودند و افسار را داده بودند دست آن نا آشنا.دور و برم هم رنگ باخته بود.بی صدا... در سکوت کامل رادیویی...

می برد...بدون تاخیر...بدون حرف و حدیث...بدون توضیح

ای کاش آن خودخواه را زودتر از کولم پیاده کرده بودم.قبل از طوفان...

در آن لحظات آخر

فقط توانستم کمی زبانم را در آن حلقوم خشکیده بچرخانم و بپرسم:تو کیستی؟

درنگ نکرد و گفت:فتنه