عجب جامعه ی موزیکالی هستیم ما به خصوص با حضور حضرت حافظ

روزی روزگاری در مسجد نشسته بودم و از فرط نرسیدن ها ناله و فغانم بر آسمان بود و از این کارهای فرهنگیِ بی نتیجه به سر میزدم که گفتم نمازی بخوانم-می گویند هیچ ذکری بالاتر از نماز نیست-رفتم تا وضویی بگیرم و در کنار حوض نشستم که به ناگه فهماندنم که ایراد کار کجاست.رفتم  خود را در معرض انوار سبز محراب قرار دادم و خلاصه ی دلِ شکسته ام شد:

          نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خونِ جگر طهارت کرد

و گفتم از اینکه عمری است در این جلوه های بی جلوه اسیر بوده ام و هنوز این عبارات خوش قد و قامت و تاریخ ساز کتابهای مذهبی ام در دلم جایی پیدا نکرده است و حالا حالاها کار دارد چه برسد به  اینکه تبدیل به جگرخونی شود.و تصمیم بر این شد که کار فرهنگی را از تزکیه آغاز کنم و فعلا چند وقتی عزلت نشین کوی دوست شوم.

اما چند روزی بعد داشتم تلوزیون می دیدم که ناگهان با چنین صحنه ای روبه رو شدم:

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

دیدم که بله گویا باز این تجمل گرایی ها در حال بروز است آن هم از شیخ شهر!!!و بسیار غصه ها خوردم که درد کشی چون من دیگر چگونه می تواند سر بلند کند و در کنار دیگر افراد جامعه به خود ببالد، و اگر این فرهنگ غربی دوباره باب شود باز قمرمان را در برج عقربمان می بندد و در نظر به این  کارها رسیدم که باب نیست و بلکه دق الباب است!!

به همین منظور  احساس وظیفه کردیم و  رها کردیم آن عزلت و رفتیم در جمع دوستان و سر صحبت باز کردیم که این آتش درون بنشانند، که شنیدیم بله، دوستان اصلا به این مسائل توجه ندارند و صحبت از اعمال خیری است که بی گفتن فطیر است!!و دیدم یکی از اینها به یکباره طاقت دوری معبود نکرد و های های کنان بر سر خود می زد که شعر را به ناگاه بر فرق سرش کوبیدم:

ای کبک خوش مرام کجا میروی بایست

غرّه مشو که گربه ی زاهد نماز کرد

و او هم که به خشم آمده بود و از شانس بد ما،حافظ شناس هم از آب درآمد و رَکَبی خوردیم که نگو و نپرس و اگر خواستند بلوتوثش را هم نشانت بدهند مبین:

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

و من هم که  آمدم بودم که کم نیاورم،بحث عشق و عقل را پیش کشیدم(چون می دانستم این طرف به شدت عقل گراست) وگفتم که :

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

که  ناجوانمردی را به حد اعلا رساند وآبچکی بعدی را هم خوردم:

مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

و دیدیم که مثل اینکه تازگی ها معرفتی هم بهم زده و نمی شود شاخش را شکست و پس از لحظات متمادی،بسته پیشنهادی ام را عرضه کردم و پرچم سفید را بر بام زبان به اهتزاز در آوردم و گفتم:

من چگویم که ترا نازکی طبع ِ لطیف

تا بحدّیست که آهسته دعا نتوان کرد

و خدا را شکرکه کار بیخ پیدا نکرد و گفتیم برویم که هنوز نقاط کورِ حافظ خوانی مان بسیار وجود دارد.