تنوع حاصل به انتها رسیدن مسیرهاست.

انسان،با تفکری سرشار و روح و تعقلی همیشه در حال رشد،در هر لحظه از زندگی اش در پیچ های تاریخی نظام فکری اش قرار می گیرد و این فکر و روح اوست که هر آن در معرض خطر و در حال حرکت است و این انسان لحظه ای و چه بسا آنی،در هر آن در حال انتخاب راه است،اما از آنجا که به سادگی عادت کرده،همیشه پیش پا افتاده ترین مسیر را انتخاب می کند و نزدیکترین به چشم هایش که میشود همان نوک بینی خودمان.

این مسیرهای پیش پا افتاده با این سرعت نوری که ذهنها و روحها در می نوردند،میلی متری هم به چشم نمی آیند و افقی را نشان نمی دهند،که افق وسعت دید میخواهد و انتهای دست نیافتنی ولی همه ی این مسیرهای کوتاه ما را آنچنان غرق در خود می کنند که گاهی اوقات از سر بیچارگی هم که شده به سقف کوتاهی و سرگیری بسنده می کنیم.چون ذهن و روح مسیر میخواهد ما هم همین مسیرچه ها را بیشتر نمیبینیم

پس سرعت ذهن و روح زیاد و راه های جسمانی هم اتمام پذیر،به همین دلیل به تفنن رو می آوریم،هر روز یک شکل و یک رنگ

اما خوش به حال غربی ها

در انتهای هر راه، راه جدیدی برایشان باز است...

از حب ذات شروع می کنند،میروند به حب جاه،حب جاه که ته کشید میروند به حب شهوت،حب شهوت که به ته دیگ رسید میروند به حب ملت،مسیر پشت مسیر،راه در پس راه

اما واقعیت این است ،که حرکت در عرض، انسان را به افق نمی رساند، که چرخیدن اسب آسیابان هم وسعت حرکت نمیخواهد و نیازی به دیدن ندارد،به همین دلیل است که به چشم بند سیاهی هم قانع است ،آن اسب بی افق

و هرچه مسیر به ما می دهند در کوچه پس کوچه های محله خودمان است و کسی حرفی از آسمان نمی زند

چون عادت کرده ایم به شب گردی های بیهوده حول این آسیاب دیگران

و این ماییم که با تنوع طلبی هایمان، قلک آن سرمایه داران مهربان را پر می کنیم، تا بیشتر به ما بدهند و دغدغه هایمان را حول یک جیب خالی و پر پول بچرخانند ،تا ما هم از سر افق بینی مان از دعوای تاریخی فقرا و اغنیا سخن برانیم و رابین هود ها و زوروهای جیب پر کن را اسطوره های خویش

که این تسلسل که به انتها برسد شاید تازه بفهمیم که منشا دعوای قرمز و آبی هم از دعوای بارسا و رئال زمینه می گیرد و پایتخت نشینی و شهرستانی بودن همه اش از اول دعوای زرگری بوده تا ما را اسب خویش کنند

و دعوای کیسه هم شده ماجرا

اینکه هر کس کیسه ی شلوارش پر باشد،کیسه ی شکمش هم پر میشود و باید از کیسه دیگران برداشت و در کیسه خودمان گذاشت و احتمالا بعد از مدتی به این میرسیم ،که دزدی در واقع یک جابجایی ساده است، از کیسه دیگران به کیسه من و بعد هم می گوییم که اشکالی ندارد(مثل کارت به کارت کردن)

و باز باید گفت که خوش به حال غربی ها که فکر کردند،نیت کردند،اقامه کردند و هم برای خود نقشه داشتند و هم برای دیگران، که با ساختن خودشان، دیگران را هم ساختند برای خودشان، و این است که میگویند،ساختن سخت تر از خراب کردن است

ساختند به گونه ای که هر وقت خواستند خراب کنند و این هم مدلی است به هر حال

و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم