ذهن انسان به دلیل ساختارش،مجبور به حرکت است،این حرکت یا در دنیای درون است،یا در حال ایجاد تعاملی بین دنیای درون و بیرون است.

ذهن به دلیل سرعت زیاد و انرژی بالایی که دارد،تحمل سکوت و ایستادن را ندارد،بنابراین مجبور به حرکت است،حال این حرکت میخواهد طولی باشد و پیشبرنده و یا عرضی باشد و درجا زدن،مهم این است که این انرژی فی الذات در جایی مورد استفاده قرار گیرد.

اگر انرژی ذهنی انسان مورد استفاده قرار نگیرد،و اتفاقاتی نباشند تا ذهن در آنها به جریان بیافتد،ذهن مجبور میشود،چیزهای کوچک را برای خود بزرگ کند تا آن خلایی که از بی مسیری ها و فضاهای خالی ذهن وجود دارد پر شود.

پس ذهن دارای سرعت بالایی است یا باید در مسیری مورد استفاده قرار گیرد و یا مجبور است از موادخام اندک خود کوه ها بسازد و از درگیری خود با آنها احساس لذت کند.

اگر ذهن مسیر طولی نیابد و مسیری برای جلو رفتن پیدا نکند،و از طرفی هم مسیرهای فرعی زیادی در دسترس داشته باشد،لاجرم خود را مشغول آنها می کند و از ولگردی در این کوچه های پیچ در پیچ احساس پیشروی می کند و به تفنن رو می آورد.

ولی اگر مسیر طولی نیابد و از طرفی مسیرهای فرعی هم نداشته باشد،مجبور است اتفاقات کوچک را برای خود بزرگ کند تا به نحوی خود را مشغول آنها بیابد که یکی از این رفتارها که نتیجه ی این سبک زندگی است،وسواس است.

انسان ظرفیت زیاد و توان بالایی در اندیشه و تفکر دارد،اگر مسیری برای رشد و درگیر شدن در خود نیابد و انرژی خود را معطوف آن نکند،مجبور است که این ظرف خالی را با موادی پر کند،خواه این مواد سودمند باشند،خواه زباله های فکری و خواه مواد ریز و بی اهمیت باشند.

اینکه آدمی تا زمانی محدود،با یک موضوع بیشتر انس نمی گیرد و بعد از مدتی از آن موضوع جدا می شود،به خاطر همین سرعت بالای فکر است.اگر از موضوعات تجربه و نتیجه ای برداشت کرد،که سود کرده وگرنه جز یک سری مواد به درد نخور(هر چند که آن مواد خام بسیار هم با ارزش باشند،ولی چون در آن فرد ارزشی ایجاد نکرده اند،پس محصولی به او نمی دهند و بارور نمی شوند و آن فرد به سادگی از کنارشان می گذرد)چیز دیگری در فضای ذهن باقی نگذاشته و درک و تصوری را مترتب نشده است.

پس آدمی بایستی از چشمه ای بیاندیشد که همواره فیاض و همواره مسیرها برای انسان داشته باشد.

آن هم به سوی تعالی نه در عرض و پیچ های بدون سود و پیشرفت.