چند شب پیش خوابی دیدم

خواب یک تصادف که منجر به فوت من شد.زمانی که ماشین با من برخورد کرد همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و مثل یک جسم بی وزن و بی هیچ اراده ای روی زمین افتادم.

در آن لحظه دیگر اراده ای برای بلند شدن نداشتم و انگار که ته دلم هم نمیخواستم بلند شوم.بی اراده و بی عزمِ بلند شدن روی زمین دراز کشیده بودم.

اما به یکباره

تمام اطرافم شروع به تغییر کرد.به سرعت نور

همه چیز در حال جابجایی بود.مثل زمانهایی که خانه مان بهم ریخته بود و یکدفعه مهمان سرزده ای زنگ خانه مان را میزد و ماهمگی شروع به برداشتن لباس ها  و وسایل و بهم ریختگی های خانه میشدیم وهر کسی چیزی را برمی داشت و به جایی می برد تا همه چیز مرتب جلوه کند

انگار تمام بهم ریختگی های  زندگی ام را داشتند برایم مرتب میکردند

تا خودم و با چشمان خودم

و با تکان دادن سرم همه آنها را تایید کنم

و تا خودم بگویم کدامشان بد بوده و کدامشان خوب

با اینکه در خواب بودم ولی زیر لب گفتم:قربان خدایی که به زور- حتی زمانی که دیگر من قدرت تکان دادن انگاشتانم را هم ندارم- چیزی را به من نمی قبولاند،همین است که گاهی شک میکنم که خداوند جبری را در زندگی ام گداشته باشد،با اینکه میدانم که بین اختیار و جبریم

فشار تمام وجودم را گرفته بود

تمام صحنه های زندگی ام را جلوی چشمانم میگذراندند

به بعضی از قسمت های زندگی ام که می رسید،دوست داشتم دستم را دراز کنم و فریم آن لحظه را بگیرم و از فیلم زندگی ام حذفش کنم

اما نمی شد

دیگر کار از کار گدشته بود

نفسم را با خواهش دم و بازدم میکردم

معلوم نبود که بعد از این دم،دم دیگری هم باشد یا نه

با توکل نفس میکشیدم

اما ای کاش زودتر با توکل نفس کشیدن را تجربه می کردم

آن وقتی که زنده بودم

 

داشتم با التماس نفس میکشیدم

انگار که با تمام فشار داخل یک کنسرو شده بودم و قرار بود فعلا آنجا بمانم

تازه فهمیدم که چقدر بزرگتر از دنیا بودم و چقدر در این تنگنا بی احساس بوده ام

ولی حیف که این همه بزرگی به دادم نرسید ،تا خودم را به اندازه ی داشته هایم بزرگ کنم


تمام قدرتم را به کار گرفتم اما مثل اینکه قبلا کسی به من گفته باشد که نمی توانی از اینجا خارج شوی

انگار که میخواستم از پیله خارج شوم

ته خیالم

تسلیم بودم

سختی را میشد آنجا درک کرد

اما کم کم فضا باز شد

مثل اینکه مجوز داده بودند که از آنجا خارج شوم

سوت نفسی که از میان لوزه هایم عبور میکرد را

تدریجا لمس میکردم

 

به یکباره و با ناله ای از جا بلند شدم

کمی به این سو و آن سو نگه کردم،خبری از آشنایی که با او صحبت کنم نبود

عرق از پیشانی ام سرازیر بود

دنبال یک لیوان آب میگشتم تا حرارت بدن و گلویم را با آن بنشانم

به این طرف و آن طرف نگاه کردم

لیوان جوشانده ی سبوس برنج را که قبل از خواب کنار دستم گداشته بودند نظرم را به سمت خود کشاند

کمی نزدیکتر رفتم

پرهای سبوس را دیدم که از بالای لیوان پس از آنکه خالی میشدند،خیلی آرام و راحت

به سمت پایین می آمدند

یاد خوابم افتادم

که پس از رفتن از این سرا

که پس از رهایی از این پوسته و پیله ی تنگ

چقدر بی اختیار میشویم