با دوستی صحبت می کردیم.از مسایلی که دغدغه آن روزهای ما شده بود.

هدف از صحبت، درد دل نبود و یا ذکر و خیر دیگر دوستان!!

هدف رسیدن به راه حل بود،آن هم راه حلی از سر تکلیف،نه از سر هوا و هوس

مقدمه می چیدیم،استدلال می کردیم از استدلالات هم ایراداتی از روی نقض مقدمتین می گرفتیم و...

خلاصه اینکه هر چه با این بحث و با این شنیده ها و دیده ها ور می رفتیم،چیزی عایدمان نمی شد

من می گفتم که شب است و آن رفیق می گفت روز است

هردو می دانستیم که در حال گفتن واقعیت هستیم ولی علت اختلاف را نمی دانستیم

مدتی گذشت

هرکدام از ما درگیر مسایلی شدیم،مسایل روزمره

به کل آن موضوع از ذهن هردوی ما فراموش شده بود

تا اینکه

چند وقت پیش دوباره نشستیم و صحبت به میان آمد از همان دغدغه قدیمی

از همان بحث اختلافی

اما اینبار انگار حال و هوای ماعوض شده بود

من میگفتم و آن دوست تایید میکرد

آن دوست میگفت و من تایید میکردم

حتی جاهایی میرسید که خیلی واضح نقد همدیگر می کردیم

ولی باز کدورتی بوجود نمی آمد

و لبخند می زدیم بر اشتباهات هم

و احساس می کردیم که در حال پیشرفتیم

آن شب که گذشت

اما آن کاری را که مدتها درگیرش بودیم و سر هیچ و پوچ باهم جدل می کردیم

خیلی راحت به راه حل رسید

راه حلی با وجود و تجمیع همه ی حقایق

چند وقت بعد بازهم یکدیگر را دیدیم

علت را هردو دانسته بودیم

ولی به روی هم نمی آوردیم

انگار فهمیده بودیم که یک چیزی بین ما فاصله انداخته بود

که باعث میشد برای آنکه منافع خودمان تامین شود

قسمتی از حقیقت را که به ضررمان است کتمان کنیم

و به قولی:زیر سبیلی ردش کرده بودیم

اما دریغ از اینکه کتمان حقیقت یعنی کتمان منفعت اصلی خودمان

یعنی نرسیدن به نتیجه

یعنی ماندن در باتلاق خویش

و دست و پازدن در منفعتهای سطحی خویش

اما برای آنکه به منفعت اصلی و منفعت باقی برسیم

 

باید عبور کنیم

از این خواستنی بی نتیجه

و بی منفعت

و پر زرق و برق

اما پرجلوه

باید از خواستنی خود

به مورد قبول حق برسیم

 

 

باید بگذریم

تا برسیم