این روزها وضع و حال خوشی ندارم.انگار باید نظریه ی دنیای موازی را برای درون و بیرونِ خودم تاییدشده و مقبول بدانم.

ساعتها روی کاناپه ی کنار شومینه می نشینم و به شمردن برفک های تلوزیون مشغول میشوم.انگار سریالِ این برفک ها از سریال های ترکی جذاب تر شده باشد مرا آنچنان مجذوبِ خود می کنند که ساعت ها خیره،حتی بدون پلک زدنی،این نمایشِ دوران خلوت گزینی را به تماشا می نشینم.

گاهی وقتها آنقدر این نمایش آنارشیسمیک مرا غرق در خود می کند که احساس میکنم منم یک برفک هستم که در بین خیل انبوهی از برفک ها و با آنتروپی بالا،مانند دانه ای پر درد،که از زخم های بسیارش دویدنِ مدام را به تنیدن رشته ی افکارش ترجیح داده،در حال لول خوردن هستم.آخ که چقدر این لولیدن درد بزرگی است.یادم که دربهای ورودی ورزشگاه می افتد،زمانی که در راهروی بلیط فروشی مشغول لولیدن بودیم-درد را با بندبند بدنم احساس میکنم.زمانی که به خانه برمی گشتیم،انگار این ما بودیم که 90 دقیقه بازی کرده بودیم،و باید بدن را میسپردیم دست ماساژور منزل-برادر کوچکم-تا این بدنِ کوفته شده را که از لولیدنِ غیرمتمدنانه به رنج افتاده  را نجات دهد.

دنیای درونِ من این روزها شبیه بازی کامبد شده.هر لحطه کسانی را که در دچار شدنم به این حال و روز نقشی داشته اند،و یا ظنّ آن میرود که جزیی از نقشه های پنهانِ این بدبختیِ مهیب باشند را به گوشه ی رینگ برده و با دکمه ی ضربدر،چنان ماساژی به هیکل نحیف شده شان،می دهم که یاد راهروهای ورزشگاه و وضعیت لولیدن بیفتند،این روزها دچار جنگ پارتیزانی ام.کوچه های مغزم پر از جیغ های مغضوبینِ من است که در کوچه های برلینِ مغزم از دست رفتارهای فاشیستیِ من،به فاضلابهای شهر و مخروبه های حواشی شهر و گورهای دسته جمعی پناه برده اند.

این روزها در آیینه ی روحم،خود را شبیه اسکندر مقدونی میبینم.اسکندری که خشمش را نتوانسته با زور بازوهایش همراه کند و به جای سوار شدنِ بر اسب و فتحِ مقام ها و کشتن مقاماتِ مغضوب،ترجیح داده تا درکنار شومینه ی اتاق به تماشای برفک های تلوزیون بنشیند.

دنیای موازی من این روزها حالش خوش نیست،گویا وضع اقتصادی در روی تک تک راهروهای سازمان مللش اثر گذاشته و قصد دارد با تمامی کدخداهای ذهنش دست که هیچ،روبوسی و احوالپرسی هم انجام دهد.این وضعیت برای جمعیت میلیونی مغز من و با آن پیشینه ی فکری و اعتقادی و روشنفکری وضعیت اسف باری است.وضع دنیایم خراب است و بزرگان را به شکل دیگری میبینم

مصدق در این دنیا صدایش کودکانه شده و به جای آرمان ملی و ندای ملی گرایانه،از یارانه و بیمه طلایی و وضعیت تیم امید صحبت می کند،البته این مصدق قبل از کودتاست.

کارخانه ی فکرسازی مغزم به دلیل ورود افکاری چینی و شکستنی،کارش به اخراج کارگرانش کشیده و در حالت نیمه تعطیل به سر می برد،باز خدا را شکر که برفک هست وگرنه تعطیلِ تعطیل بود.

بگذریم

این روزها آرزو دارم تا افکارم مثل ارشمیدس باشد.تا از ذهن خسته ی من بدون هیچ برچسب و لغت زشتی از درونِ این تورم صفر مغزی خارج شود و پرده ی این فیلم برفکی را از میان بدرد و در میانِ تشویق انبوهی از تماشاگران،عرضِ اندام کند

اما نه

ارشمیدس بودن در این دنیای غیرمستقل هزینه دارد،در این دنیای بالماسکه ،ارشمیدس بودن یعنی درجه ای پایین تر از بی شخصیتی،این روزها افکارها شده اند لباس مد. انگار  که روشنفکران در این بازارِ آشفته ی ایدئولوژی ها، به دنبال لباسی هستند که با هیکلشان بسازد مثلا برخی به دنبال لیبرالند برخی به دنبال اگزیستانسیالند برخی به دنبال مارکس و ... و بعد هم در آیینه ی تشویق و هیاهوی هواداران،ایدئولوژی را یک تن میزنند که ببینند آیا به آنها می آید یا نه

و اگر به قواره شان نساخت عوضش میکنند

این روزها قهرمان بودنم آرزوست

ای کاش این روزها پتروس بودم تا با کشفِ سرمنشاء نفوذ،با بند انگشتی جلوی تمام نشتی های زشتی های ویرانگر ظلم را به روستای زیبای انسانیت بگیرم

اما نه

مگر میشود این همه سخنران و استاد و افسر و ... را اسیر یک بند انگشت کرد؟آخر که چه؟یعنی همه غلاف این نیم بند انگشت بشوند؟!! حالا چون بقیه سوت و کف میزنند من باید برقصم؟!!

ای کاش این روزها هیچکس نبودم و فقط آدم بودم

ای کاش این روزها آدم بودم