نگاه کودکانه را

از پشت دیوارهای کاهگلی کوچه ی حقیقت

با کفشهای صداقتی که از چشمه ی معرفت خیس گشته است

و در حالی که در فضای پرتکلف واژگان منیّت

در فضای پرهیاهوی تشخص

در تابلوی مکتبها

زیبایی را

ملتمسانه

عاشقانه

و محتاطانه

طلب میکند

و مهبوت ماندنش را

از این همه شمع

که برای روشنایی کوچه ی علم

میسوزند

و مسیری را

که با گام های کودکانه اش

وجب میکند

تا نشانی قله ی قاف را

از پی جوی های روان

از پای درختان سرو

از پرواز پرندگان مهتاب

در انتهای شهر آفتاب

بیابد

بی تعارف

دوست میدارم