هنوز در پیچ و خم های تاریخی که از عاشورا آغاز شده است و تا ظهور ادامه دارد
با تکرار مکررات ادامه می دهیم
انگار تاریخ در همان 10 محرم سال 61 هجری متوقف شده است و انگار هر روز و هر آینه و هر لحظه مردمی از فرط عافیت طلبی و سرشار از شوق زنده ماندنِ در این دنیای پوسیده خاکی ،بریده شدنِ گلوی یگانه منجی زمان و یکتا قرائت کننده ی طه و یاسین و کهف را با گریه و بی تابی جوشنده از ضعف هایشان و همراه با بی عملی و بی حرکتی نظاره می کنند و این خداوند است که تجلی صبرش را در وارث صبر جمیل،زینب کبری(س) قرارداده تا نهایتِ حقارتِ این انسانِ بنده ی شیطان را در بی ارادگی اش برای رسیدنِ به فردوس برین،متبلور سازد و این خداست که صبر بر معصیت کرده وخود هم صبر بر معصیت گریه کنندگان بی عمل می کند و هم بر غاصبان مقام خلیفه اللهی.
در تاریخ هیچ چیز گم نمی شود
حتی به زبان آوردن یک جمله ی غیر مهم در یک ساعت غیر مهم و از زبان یک فردِ غیر مهم مثل ساعت دقیقا نیمه شب...
تاریخ زبان گویایِ شبهای تاریکی است که غارتگرانِ تاریخ با قدم های آهسته و با گام هایی بی نشان،گنجهای ساکنانش را به تاراج برده و با زدن کلید صبح،همه جا را روشن کرده و با قراردادن یادداشتی روی میز کار اذهان عمومی اش،دزدان موردنظر خود را معرفی و به کارآگاهانِ نابلدِ تاریخی که تخصص خاصی در تعقیب سوژه های بیچاره و بی پناه و در عین حال گاها مجازی دارند،میسپارند.
آن غارتگران در هر دوره ای از آب و هوای همان دوره استشمام می کنند و از غذای همان مردمان تناول می کنند و با لباسهای همان ساکنان رفت و آمد میکنند لذا شک هیچکسی برانگیخته نمیشود اما در زیر خرقه ی زاهدانه و روشنفکرانه و خیرخواهانه ی خود،دشنه ای آماده دارند تا برای فروبردن در سینه ی هر فرد حق گرایی که بخواهد تاریخ را به سمت حق ببرد،خیلی معطل نشوند.منتهای مراتب آگاهی آنها از حق قابل تحسین است و اینکه می دانند که حق ملک شخصی هیچکس نیست و هر فردی که اندکی بر خود چهارچوب های حق گرایی را اعمال کند،عاقبت از آن اوست و حق و حقیقت خواهان ساکنان خود است و ارض الحق میراث ساکنان خویش است.
اما آنچه پس از حادثه ی عاشورا اتفاق افتاد،نمونه ای از دزدی بود که قبل از آن سابقه نداشت و این هم یکی دیگر از سنت های شجره ی خبیثه ی ملعونه ای بود که در آن روزگار از عافیت طلبی و امیال و غرایز مختلف مردمان  زمانش تغذیه ها کرده بود و ریشه ها دوانده بود و سلطه ها ایجاد کرده بود و این سلطه ها فقط در شام نبود که شام نماد تک تک حکومت هایی بود که در قلوب مردمان بوجود امده بود و یزید نیز نماد تک تک یزیدهایی بود که در قلوب مردم به حکومت رسیده بود و مردم و رفتارهایشان تماما میوه های آن شجره خبیثه بود.
روش دزدی آنان در روشنایی و در حضور آفتاب بود.آنان می دانستند که خداوند هیچ.قت زمین را بدون نور قرار نمیدهد پس هیچوقت غروبی در کار نبوده و نخواهد بود،حتی در 10 محرم 61 هجری که آفتاب خود سخن می گوید هر چند که آن سارقانِ بدون اندیشه و بدون تفکر،به روشی کاملا احمقانه و خشمگینانه بخواهند با چوب خیزران آن را خاموش کنند و حق را درعالم همچون درون خود کتمان کنند.
آنان میدانستند که دارند چه میکنند لذا دست به شلوغ کاری در صحنه ی عاشورا زدند و سعی می کردند ندای درونی شان را که هر چه از فجایع تاریخی شان می گذشت،بیشتر ناله میکرد و فریاد، با کارهایی از جمله حمله به جنازه ی سیدالشهداء و از بین بردن آن به گونه ای که هیچ اثری از آن نماند و حمله به چادرها و زنها وکودک ها خاموش کنند،اما دریغ از این که بدانند که حسین(ع) عجینِ در تمام ذرات عالم است و همه با او آشناییِ دیرینه دارند و به شان او واقفند حتی اگر آن ذرات در وجود کسی چون عمر سعد باشد که حرف امام را به سخره بگیرد،که امام(ع) اگر با عمر سعد صحبت می کند با همان تک ذرات اختیاری است که هنوز به شان حسین(ع) واقف است و در وجود عمرسعد از جانب خداوند قرارداده شده است نه با ذرات خبیث و ذلیلی است که علاقه مند است تا سر حسین(ع) را با جوی ری طاق بزند.

وقایع تاریخی مهم معمولا میراث دارانی از خود به جای میگذارد.وراثی که شاید نسبت خونی با رقم زنندگان آن حوادث نداشته باشند اما قطعا فرزند خلف تربیت و اصول عقیدتی مردمان لشکر خیر و یا شر هستند.
اگر کمی دقت کنیم،امروزه تفکرهای بیشماری را در دنیا می بینیم،که شاید هیچ نسبتی با یکدیگر نداشته باشند،اما تمام حرفشان در تمام حرف ها و اعمال مردمانِ روز عاشورا خلاصه میشود یا به عبارتی بهتر،هیچ حرفی در مکتب های امروز یافت نمیشود،مگر اینکه ریشه ی آن را میتوان در کلام عاشوراییان اعم از لشکر امام حسین(ع) و یزید بن معاویه ملعون،جستجو و پیدا کرد و این است که میگویند:کل ارض کربلا.
اما وراث لشکر شر،امروز جایگاهی برای آن تفکرات ضد انسانی در نزد مردم نمی بینند،لذا دست به تطهیر شخصیت هایی می زنند که در تاریخ تشت شان از بام ها افتاده است و البته این تطهیر جاهایی کارگر شده که علت آن - مرور زمان قرار گرفتنِ وقایع عاشوراست.
البته این نوچه های دزدمآب کارشان را تا حدی بلدند
آنان آنچنان صغرا و کبرایی از دلِ این تفکرات بیرون می کشند و آنچنان داستانِ هزار و یکشبی از دلِ این فکاهه های کوچه بازاری که اسمشان را عقیده گذاشته اند می سازند که هر کسی که هر کجای تاریخ است،چشمش به این جریانات بیفتد می گوید:حتما مجبور بوده است و در آخر شاید دلش بسوزد و بگوید،شاید اگر من هم بودم همین کار را میکردم.
البته آنها این عدم مقبولیت را با برخی دیگر از متخصصانِ فجایعِ تاریخی  که کارشان کم و زیاد کردنِ تاریخ است درمیان گذاشته اند و آنها هم گویی کتاب تاریخ را به دست مبارکشان سپرده اند و با مجوز رسمی از صاحبِ تاریخ،مقام ممیزاللهی را یدک می کشند و هر کجا را که دستشان برسدحذف می کنند و هر کجا را که دلشان بطلبد اضافه می کنند و بعضی دیگر هم در جاهای دیگر این اداره ی جعلیات مشغول انجام وظیفه اند که از دل این جعلیات شبهه ها وارد می کنند و ایرادها می گیرند و امید است که قبول افتد!!
 کربلا ادامه دارد و این را در نبرد خیر و شر می توان نظاره کرد و تفسیر نمود.نبردی که این روزها دیگر فقط در مقاتل و روضه ها و نوحه ها نیست که میتوان نشانی از آن یافت که این نوحه ها رنگ گرفته و به جلوه هایی رسیده که آنان که اهل یقین اند،رفته اند و دیده اند که اسمشان را نهاده اند شهدای مدافع حرم.
این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرار تکراری ترین تکرار هایمان دلخوشیم...
(قسمت دوم)
ای دانشجو
این پیچ تاریخی در حال گذار است و ما همچنان به تکرارِ تکراری ترین تکرارهایمان دلخوشیم
دلخوشیم به موسیقی درونِ هدفون مان،دلخوشیم به سلام و علیکی که با چهارتا مسئول و آدم های کله گنده داریم،دلخوشیم به چهارتا قربون صدقه ایی که فقط یک نفر در عالم خرجمان می کند،دلخوشیم به چهارتا جلسه ی معروفی که دعوتمان می کنند و یا خودمان خودمان را دعوت می کنیم و به برچسب های خوشکل و زیبایی که در جمع دوستان و برای خالی نبودنِ عریضه و بی مایه نبودنِ مراحلِ دوستی مان بهمان داده اند که اگر جاهای دیگری از این برچسب های زینتی که از دوران کودکی مان به ارث رسیده بهمان می چسباندند قطعا در آنجا شرکت کرده و محفل انس دوستان را به نقطه ای هم از عالم وجود نمی انگاشتیم!!
و به هر چیزی که با بودنش دلخوشیم،خوشحالیم و بعدش که رفت،می گوییم چرا ناخوشیم؟
و زمین و زمان را به هم می دوزیم دریغ از اینکه تمام این ناخوشی ها از سرِ دلخوشی است!!
ماهی تا زمانی که در تنگ است،به همین دور دور کردن ها دلخوش است،دانشجو تا وقتی که به چهارتا سوت و کف دلخوش باشد،روبرویش چه حسن ریوندی باشد و چه نادرشاه افشار!!
تا زمانی که گوشی موبایل و ماشین و سر و تیپ و این مسائل اصالت داشته باشد،انسان چه لقمان حکیم باشد و چه علی مردان خان که حتما اگر گوشی لقمان حکیم پایین تر از علی مردان خان باشد،نویسنده داستانهای علی مردان خان در اختلاف موضعی آشکار با مواضع قبلش خواهد نوشت:بود علی مردان خان پسری،پسر با ادب و با هنری!!
از همه اینها که بگذریم
ما با مغهوم عشق چه کردیم؟
گویی که عشق را  از آسمان هفتم آوردیمش و کمی با او صحبت کردیم و قانعش کردیم که ما به درد هم نمیخوریم ولی در همان لحظه که داشتیم عشق آسمانی را دکش میکردیم،به بستنی و ماشینمان گفتیم که از امروز تو را عشق صدا میکنم و عمری با این حریت مدرن که از بس تلفظ ح را از ته حلق ادا کردیم شبیه خ شده است و امروزه مینویسیم حریت مدرن و میخوانیم خریت مدرن،با امکانات ضعیفمان،توقعات قوی داشتیم و آنها را تا سر حد مرگ برای بیشتر غافل شدنمان استفاده کردیم!!
آخر مگر این درد چقدر خرج  دارد که این همه عمر و امکانات و دیگران را خرج غفلتمان می کنیم تا ما را از این درد بیشتر غافل کنند؟
اصلا فهمیده ایم درد چیست؟علتش چیست که حالا بخواهیم فکر چاره اش باشیم؟
این پیچ تاریخی در حال گذر است و این قافله عزم طولانی ترین سفر تاریخ را با اندک مسافرانش دارد،چرا که به گفته ی قرآن حکیم:اکثرهم لایعقلون و این لایعقل بودن به معنای بی فکری ذاتی نیست که به معنای نتوانستنِ در امر تفکر است،آخر این شده بیماری که در عصر ما همه فکر میکنند و بسیار هم فکر میکنند،اما در آخر چاره ی کار به دست یا بخت و یا اقبال می افتد،50 درصدی که از جانب بخت گران مایه بایست حل شود.
این جمله معروف است که تاریخ در مورد انسانها قضاوت می کند
اما ظرف تاریخ همیشه نبایست پیمانه عمر ما را پر کند تا آیندگان کارنامه ما را بررسی کنند،بلکه یک وقوف عقلی و روحی از جانب ما کافی است تا با یک بررسی بفهمیم در کجای تاریخ و در نقش چه کسانی که در تاریخ ماندند و جاودان شدند و یا در تاریخ مدفون و منفور شدند،هستیم و این وقوف در دنیای سرعت گرفته ی امروز که سرعت خواسته ها و آمال ساکنانش از حرکتشان بیشتر شده و جلوتر افتاده یک امر واجب و مهم است.
شاید روزی برسد که خود را در آیینه ی تاریخ بنگریم و به خود نگاهی ژرف بیاندازیم و بگوییم:پس چرا نمی رویم؟مگر راه را ندیده ایم؟مگر بزرگترها و امام ها را ندیده ایم؟مگر حقارتِ ماندن و پوسیدن را ندیده ایم؟پس چرا هنوز در حرکتی بی برکتیم؟
مگر نمی گویند که از تو حرکت و از خدا برکت؟پس چرا این حرکت خدایش برکت دهنده نیست؟مگر خدایش همان خدای برکتها نیست؟پس خدای این حرکتها کیست؟
و تو در آینه می نگری و نقش تو در آینه می گوید:تو بگو!!
تو بگو برای چه چیزی حرکت کردی؟با شورِ چه کسی صحبت و جدل می کنی؟به عشق نگاه چه کسی سخن و قلم میزنی؟به گوشه ی چشم چه کسی جانت را می دهی؟
و با طعنه خواهد گفت:برای خدای برکتها؟!!
اگر برای او نیست پس برو از همان خدایی بگیر که به عشقش گام ها برداشتی و قلم ها زدی و جدل ها و سخن ها کردی
و تو آیینه را خواهی شکست،لیکن آیینه به تو خواهد گفت:خود شکن آیینه شکستن خطاست...
آخر از آینه ی وجدان که دائما تو را تذکر می دهد راه فراری نیست مگر شکستنش...
این پیچ تاریخی در حال عبور است و ما هنوز با عادتهایمان و به نفع عادتهایمان به این وضع عادت کرده ایم...
من عادت کرده ام که کار نکنم و سختی نکشم و این کار نکردنِ من شده است عادت و هر خطر کردنی و حرکتی می شود ترک عادت و ترک عادت هم موجب مرض!!
پس چرا ترک عادت کنم؟پس چرا اگر فرهنگِ من فرهنگِ اصیلی نیست،برای یادگیری و ملکه شدنِ فرهنگ اصیل در وجودم،ترک عادت کنم؟مگر با این عادات تا حالا از زندگی وامانده ام؟مگر سری را که درد نمی کند دستمال می بندند؟
و این توجیهات غیر واقع و توجهات به اینکه مبادا کمی سختی و فشار بر افکار و روحم وارد شود،مرا به آنجایی می رساندکه خود را بی عیب و دیگران را معیوب بدانم و بخوانم و همچنان به حرکتِ روبه جلویم امیدوار باشم و افتخار کنم،دریغ از اینکه اسب آسیاب هم فکر میکند که با این همه حرکت تا حالا بایستی ده دور دور زمین چرخیده باشد ولی زهی خیال باطل که دردها  همه از نبود بصر است و چشم...
خداوند به حکم ستارالعیوبی اش  ابتدا انسانها را در خودشان می شکند تا هنوز آبرویی و عزمی برای رفتن بماند،اما ای کاش،سیلی تاریخ صدایش همه گیر میشد تا همه بشنوند که عادت به مرض،مرض است و نه ترک آن
به گفته ی قرآن کریم:فزادتهم مرضا...و کسانی که به ترک عادت های مرض مآبانه،همت نورزند،مرضشان افزون خواهد شد و ختم الله قلوبهم و صم و بکم و عمی فهم لایعقلون خواهند شد و چه دردی بالاتر از نفهمیدن...
این پیچ تاریخی روزی عبور خواهد کرد و آن روز و در آن طلوع فجر،نقش من چه خواهد بود؟
این را عملِ امروز من خواهد گفت