حقیقتی مجازی

ضرب شست اسلامی

عادت ندارم از مقدمات پیروزی های مبین،تراژدی های جاودانه بسازم

مثل کربلا،که از پیروزی هایش فقط همین یک جمله پیروزی خون بر شمشیر را می گوییم

و این خون گریه کردن ها اگر سبب شور و روحیه ی حماسی ما نشود بایستی در نیتش شک کرد

پیروزی این روزهای ملت فلسطین از روز اول معلوم بود.

دشمن همیشه روی خود پارچه مخملی به قد هیکل ناموزونش می کشید(هر چند که همیشه دم خروسش معلوم بود)

اما امروزه خبری نه از پارچه مخملی است نه دستکش مخملی نه سازمان ملل گلدار نه هلوکاست مظلوم...

امروز دیگر این همنهشتی معروف از هم پاشیده...

ز ز ز(زر و زور و تزویر)...

از زرش بدهکاری 170000000(هر چه صفر میخواهی بگذار)مانده

از زورش همین بس که بمب های دست ساز، گنبد آهنی اش را استهزاء می کند

اما تزویر...(حالا حالاها با این یکی کار داریم)

اگر در 1400 سال پیش معاویه ای بود به پشت گرمیِ عمروعاص،امروز اسراییلی است به پشت گرمی 5+1

این جنگ،یک پرده برداریِ جهانی است

بیدارها که جای خود

حتی کورها هم دیگر می توانند ببینند


امروز فتنه گران هم دیگر از غزه دفاع می کنند(یادتان که می آید نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران!!)

می توان دید

ربات انسان نمای

با هوش مصنوعی ساخت شرکت آی بی ام(اسپانسر اسراییل)

اما بشنو که امروز وقت وعده است

و لینصرنّ الله من ینصره ان الله لقویً عزیز

گریه های دوکوهه قبل از عملیات بود،حال وقت حمله است، حمله ای به وسعت بیت المقدس

حمله ای که دیگر اسراییل را به زورِ دهکده جهانی هم نشود در گوگل مپ گذاشت

بگذارید یادآوری تان کنیم:

وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ*الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ*فَأَكْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ*فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ *إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ(سوره فجر-آیات 11 الی 14)

منتظر اذن جهادیم...

تا بنشانیم بر کلاه خود سنگی تان(خیبر)

این ضرب شست اسلامی را....




  • نظرات() 
  • از سر کودکی

    همیشه فکر میکردم که از اول چیزی نبوده ام

    برای همین بود که

    از بچگی هایم می گفتند:

    تا بچگی نکنی،بزرگ نمی شوی

    اما حالا

    طمع ها و حسدهایم بزرگ ترم شدند

    این روزها از سایه هایشان می ترسم

    ای کاش در این شب

    آغوشی برایم باز شود

    تا دیگر جدایم نکنند

    این غولهای دوران کودکی


    منتظر امشبم

    که با پاهای کودکانه ام

    برسم به آستان بزرگی ها و بگویم

    خسته شده ام از بچگی هایم

    به قدری بزرگم کن

    که دیگر قدر خود بدانم

    یا عظیم و یا قدیم

    الغوث الغوث...

     

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • قدر قدر علی است

    در شب قدر مولا علی(ع)-شب شناخت قدرها و منزلت ها-گونه های حضرت مانند شبهای دیگر نم دارد.مشغول عبادت است و از خودش با خدای خود می گوید.مولا آن شب هم از بزرگی های پروردگار می گوید،از تقصیرها می گوید،از دعاها و نیازها می گوید...

    اما آن شب شب آخر بود

    شب آخر یاور بیچارگان

    شب آخر ناجی در راه ماندگان

    شب آخر امیر رستگاران...

    شب آخری که دوری برادرش دل او را تنگ می کند

    امشب هم مولا همنشینی جز غربت ندارد

    بعد از رسول خدا(ص)،سالهاست که بوی غربت  او درکوچه های کوفه استشمام می شود

    شاید مدینه بهتر بود...

    نه

    آنجا غریبی زبانه می کشد،عطر دختر رسول(ص)می آید

    صدای پهلوی شکسته

    آنجا همه او را می شناختند و رهایش کردند،خوشا کوفه

    بعد از فاطمه(س) دیگر کسی تاب غمنامه های علی (ع) را ندارد

    کسی دیگر با نگاه به چهره اش غم از دل و جان علی(ع) نمی بَرَد

    دیگر فقط زمین می شنود

    صدای امیر غریب را

    همه رفته اند

    علی ماندست و حوضش...

    امشب دیگر نیازی به تحمل غصه ها نیست،چهر ه ی رسول می بیند

    در خواب و در رویا

     اما علی (ع) که صبر به پیشگاهش خجالت دارد از معناکردن خودش

    با دیدن پیغمبر اکرم(ص) طاقتش طاق میشود و دل به شکوه ی امت می گشاید

    از قدرنشناسی امت در شب قدر می گوید

    از خون دل ها می گوید

    از روزهای فتنه خیز کوفه

    آن شب شب نزول بلا بود

    ولی نه از دعای پیامبری از پیامبران

    بل به دعای مولای رستگاران

    آن قدر،قدر علی بود...

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • شب

    روزهای سرگردانی،تاریک،گیج آلود

    به دنبال راهی ام که مرا

    نه فقط مرا که همه را

    دلتنگ کند

    دلتنگ چیزهایی که خیلی وقت است دلمان هوایشان را کرده

    می دانم دلتنگم ولی

    راه را گم کرده ام

    تاریک،گیج آلود

    دلم هوای نستالوژیک دارد

    به دنبال صحبت با یار دبستانی ام

    ساعتها از دلتنگی هایمان می گوییم که تمام شود اما باز...

    دلتنگم

    هوای عطر نم باران دارد این دلم

    بوی تازگی

    در این خرابه های دلم

    می بارد وتازه می شود ولی باز...

    دلتنگم

    افسار را به دست دلم می دهم

    قدم هایش را حساب شده بر میدارد

    آرام و باحوصله

     دیگر بوی غریبی نمیدهد دستانم

    بوی آشنا میدهد

    بوی آغوش مادر نه...

    از آن هم نزدیکتر

    نزدیکتر از رگ گردن

    بر مشامم میرسد هر لحظه...

    دلم هوای ناله دارد

     ناله ای که دلم را از جا برکند

    بگوید:مولای یا مولای

    میخواهد این یکبار از خود نگوید

    که چه دارد که بگوید

    از نزدیکترین دم میزند

    دلم هوای او دارد

    یا سید السادات

    الغوث الغوث

    نور می تابد

    از لای دریچه های شبستان دلم

    سر که بلند می کنم

    تاریکی ها روشن شده

    خرابه ها آباد شده

    گونه هایم بوی نم های باران می دهد

    در پرده های ذهنم پژواک است

    لا ذَنب لی فَرَبّی احمدُ شئٍ عِندی(گویا گناهی ندارم پس پروردگار من ستوده ترین چیزهاست)

    می فهمم که شبم روشن شده

    شبی روشن به اندازه ی تمام روزها

    شب قدر

     

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • غریبی خود خواسته

    روزها   می گذشت   و سالها    رهگذر  می شد  .در  درون  خود  احساس  غربت  می کردم.احساس  می کردم  که  با  همه  آشنا  بودم  و  هیچکس  با من  صنمی  نداشت.کارم شده بود  خواندن درس و رفتن سرکلاس و شنیدن مکررات.

    تنهایی  فکری  شدیدا  آزارم  می  داد.به  دنبال  جمعی  و  دوستانی  بودم  که  با  آنها  بنشینم  و  بر  سر  موضوعاتی  که  آن  روزها  دغدغه  ام  بود  مباحثه  کنم.به  افرادی  بر  می  خوردم  و  شخصیت  بعضی ها  مرا  به تحسین   وامی داشت  و  احساس  می کردم  می توانم  از آنها  چیزهایی یاد  بگیرم  ولی  تقریبا  همه  آن  دوستان  یک  مشکل  مشترک  داشتند  و آن  هم  کمبود  وقت  بود.انگار  فقط  من  بودم  که  با  همه ی  مشغله  ام  بیکار بودم!!انگار  ساعت  مغناطیسی  عمر  من  به  جای  بیست  و  چهار  ساعت  ،چهل و  هشت    ساعته  مدرّج  شده  بود  و  انگار  تحت  تاثیر  یک  میدان  مغناطیسی  قوی    از  سرعت  حرکتش  کاسته  شده  بود  و  همیشه  ده-دوازده  ساعتی از  بقیه  بیشتر  وقت  آزاد  داشت.

    افکارم  مرا  بدجایی  گیر  آورده  بودند-در  کنج  تنهایی  و  انزوا.اما  هنوز امیدهایم  از  پس  کوه  های  بلند  نا امیدی  ام  در  حال  طلوع   بودند  ،اما  فقط  آرزو  می  کردم  که  صبح  صادق  باشند  .

    در  بین  همه ی  غریبی ها  و  مکررات  یک  موج  آشنا  دیده  می  شد.

    موجی  پُر  از  خواستن .خواستن  یک  هم  صحبت  که  این  تسلسل  خودخواسته  را  در  هم  بشکند.

    اندک  اندک  جمع  مستان  را  استشمام  می کردم.چشمانم  دوست  داشت  که  بیشتر  ببیند.افرادی یک به یک  در  لیست خالی  ذهنم  گزینش  می  شدند.کیفیت  گزینش  مهم  نبود،  همین  که  افرادی  برای  گزینش  وجود  داشته  باشند  مرا  به  شوق  وامی داشت.

    با  آنها  صحبت  کردم و  قرار  گذاشتیم  که  با  هم   و برای  شروع،  یک  برنامه  کوه پیمایی  داشته  باشیم.کوه  اصولا  بهانه خوبی  است.اگر  در  یک  جاده ی  صاف  حرکت  کنیم  حرفی  پیش  نمی آید  و  مشکلی  بوجود  نمی  آید.اما  احتمالا  وقتی  به  کوه  می رویم از   سر  سختی  های  مختلف  که  قصد  عبور  می  کنیم  یک  چشممان به  راه  هست  و  چشم  دیگرمان  به  دست  رفیقمان.

    روز  کوه  پیمایی  فرارسید

    اول  صبح  شروع  کردیم  به  زنگ  زدن

    اولی  و   دومی  خواب  چشمشان  را  بر  سر  رفاقت  بسته  بود

    سومی   پیامک داد که  ما  هم  نیستیم

    چهارمی  هم  گویا  به  یکباره  پسرخاله  و  پسر  عمویش  دچار  سانحه  شده  بودند

    ماند  پنجمی  که  او  هم  گفت:  چون  بقیه  نیامدند،  آمدن  من  هم  فایده  ای  ندارد

    به  یکباره  فواره ی  امیدم  فروکش  کرد.آنوقت ها  که  بچه  بودم  از  این  صحنه  ناراحت  میشدم –چون  وقتی  می رفتیم  شهربازی ،زمانی  که  ساعت کار  شهربازی  بزرگ  شهر  تمام  می شد،اول  فواره    بزرگ  را  می بستند-و آن  موقع می فهمیدم  که  این  هفته  هم تمام شد،رفت  تا  هفته  بعد.

     دوست  داشتم  به  هر شکلی  که  شده  آن  کار  را  تمام  کنم.به  غرورم  برخورده بود.می خواستم  جلوی  خودم  کم  نیاورم،تصمیم  گرفتم  تنهایی    پا  به  کوه  بگذارم.بلندی  کوه  مساله  ای  نبود،چون  به  اندازه  ی  تمام  کوه های  دنیا  راه کم  آورده   بودم-دوست  داشتم  بیشتر  راه  بروم-آنقدر  راه  بروم  که  به  خودم  بفهمانم  دیگر  کافی  است.

    آن  روز   از  کوه  بالا  رفتم.سختی  زیاد  داشت ،آن هم  تنهایی ولی  دیدن  همه  چیز  از  بالا  ارزشش را  داشت  .پاهایم  برای  بالا  ماندن  به  دنبال  بهانه  می گشتند-دوست داشتند  حالا حالاها  آن  بالا  بمانند ...

    پایین  که  آمدم  چشمم  به  یک  لبو  فروش  افتاد.مردم  را  با  لحن  موزونش  تشویق  می کرد  تا  از  کوه  بالا  بروند،البته  لازم  نبود  تا  صریحاً  این  مساله  را  بیان  کند،میشد  زمانی  که  از  صفای  لبو  خوردن  در  این  منظره  کوه  حرف  می زند  این  را  فهمید.گویا  هر  هفته  کارش  همین  بود.کنجکاو شدم  و  نزدیکش  رفتم.برای  بازکردن  سرصحبت  کافی  بود  دو تا  از  آن  لبوهای  داغ  و  اشتها  آور  را  طلب کنم.

    به  او  گفتم:تا  به  حال   از  این  کوه  بالا  رفته  ای؟

    با  کمی  مکث  و  البته  بی میلی پاسخ داد:نه،من  که  کوهنورد  نیستم.علاقه ای  هم  به  کوه  ندارم،فقط  لبو  میفروشم.

    گفتم:پس  چرا اینقدر  به راهی  که  خودت  نرفته  ای  مردم  را  تشویق  می کنی؟

    این  دفعه  بی  تاخیر  گفت:برای  لبو  فروختن   نیازی به  کوهنوردی  نیست.

    در مسیر  برگشت  اتفاقات  این  چند  وقت  را  در  یک  کفه  و  حرفهای  آن  مرد  لبوفروش    را  نیز  در  کفه  دیگر  گذاشتم  . دیدم  همانطور  که  برای  لبو  فروختن  نیازی  به  کوهنورد  بودن  نیست،  برای آنکه  یک  کوهنورد  باشی  هم  نیازی  به  لبو  نیست.

    آن  چه  را  که  بایستی  می فهمیدم ، فهمیده  بودم  اینکه  از  آن  موقع  به  بعد  فقط  دوست  داشتم  یک  کوهنورد  باشم  چه  با  لبو  چه  بی  لبو.
    فانّ مع العسر یسرا
    انّ مع العسر  یسرا



  • نظرات() 
  • اندر احوالات عود و چنگ زمان حافظ

    امان از دست این خواجه حافظ شیرازی

    اصولا همیشه خوانندگان در کف چیزهایی که خواجه حافظ از آن سخن می رانند می مانند.مثل بنده حقیر که چند وقتی در پی نوشیدن می از دستان مبارک حضرت خواجه حافظ بودم،که باده نخورده مست گشتم.جریان از همین بیت شروع شد:

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند                 

     چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند

    چند وقتی تاملی در احوال خواجه نمودم که مقصود وی از این بیت ساده در عین حال قاطع در برابر واعظان چیست؟گویا حضرت حافظی که عمری در میان واژگان ظریف و نغز  خرامان گشته و زندگانی میفرمودند حال در یک حرکت جهادی خواهان تیشه زدن هم به ریشه ی واعظان است و هم به ریشه ی خود!!

    اما از آنجایی که می گویند فکر کردن خوب است،کمی بیشتر غرق در احوالات خواجه شیراز شدیم و به بیت بعد رسیدیم:

    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

    گفتیم عجبا این جناب حافظی که تا دیروز می و ساغر و شراب میل می فرمودند(البته می دانیم که اینها در مقام مجاز است)چه شده که اینگونه انتحاری بر لشکر واعظان و توبه فرمایان میزند تا اینکه ابیاتی در شعر دیگر ذهن مرا مشغول و منوّر ساخت:

     دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

    پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

    ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

    عیب جوان و سرزنش پیر میکنند

    گفتیم آهان پس این واعظان و توبه فرمایان از چنگ و عود استفاده میکنند که حضرت حافظ اینگونه به تشویش در آمده اند و حضرت حافظ دلایل استدلالی را نیز بر ما عرضه داشتند:

    جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

    باطل در این خیال که اکسیر میکنند

    گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

    مشکل حکایتی است که تقریر میکنند

    بله چها که نمی کنند این چنگ و عود،قلب را که تیره میکنند هیچ،مارا هم در خیال اینکه در حال طی کردن مقامات هستیم ولو میسازنند(البته این چنگ و عود همان رفتار با حال بعضی از ماها هست که اسمش ریا است- البته ما که نمیدانیم ریا چیست؟!) و  در ادامه حضرت لسان الغیب چند مصداق هم از بچه های محله ی خودآورده اند:

    تشویش وقت ِ پیرمغان میدهند باز

    این سالکان نگر که چه با پیر میکنند

    گویا در زمان خواجه حافظ جمله:حاج آقا مساءلَتُم هم باب بوده است وجوانان محل این پیر مغان را در کلاف سر در گم سوالات و بیان احوالات خود  اسیر میکردند و از اعمال خوب خود سخن میراندند و میگفتند: به به که ما چقدر خوبیم و حاج آقا مثل ما کم پیدا میشه و  کار فرهنگی میکنیم و...(که اصولا این سالکان رده سنی بین 18 تا 25 سال داشته اند و از خصویات این افراد بگویم که هر کجا یک پیر مغانی را میبینند حسابی از آن بنده ی خدا التماس دعا دارند و به اندازه ی دو صد عمر از وی تقاضای پرسشهای خارج از فقه میکنند و تا به او اثبات نکنند که ما خیلی می فهمیم او را رها نمیکنند ...)

    خلاصه از آنجا که این پیر شیرازی هم طاقتی دارد می گوید بی خیال اینها برویم سراغ آنهایی که مشکل توبه فرمایان و واعظان ندارند و در کسری از زمان یک عده انسانهای غیر خود نما به نظرش می آیند و حضرت حافظ در عین آنکه آنها را انسانهای بهتری نسبت به گروه اول می بیند ولی آنها را کمی بی حوصله در امر برداشتن ثوابهایی که خداوند روی زمین-قدم به قدم گذاشته می یابد و با مهربانی و البته حسرت می گوید:

    صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید

    خوبان درین معامله تقصیر میکنند

    بله دیگر کار همیشگی است که اگر میدانستیم این ثوابها چها که نمیکنند و مثل این گدای خانقه احساس نیاز و البته بی مقداری می کردیم آنوقت بود که:

    ای گدای خانقه برَجَه که در دیر مُغان

    میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند

    می جهیدیم و دیگر بهانه هم نمی گرفتیم که:نشد که بشه، و مانند گروه رستگاران در همین دنیا به آن عشق ابدی میرسیدیم:

    قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

    قومی دگر حواله به تقدیر میکنند

    و وقتی میگویند کار خوب میکنی نگو من کردم، یعنی همه ی رفتارهایی که به خاطر توجه نکردن به این خودبینی ها دیدیم و بر نظرمان گذشت که نتیجه ی این رفتارهای واعظانه و توبه فرمایانه میشود:

    ما از برون در شده مغرور صد فریب

    تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند

    و معلوم نیست که این عبادات و کارهای خوب بزرگ ما را در پس پرده چقدرش را مینویسند و همین حال خوبی را هم که دارید،  رویش حسابهای بیخودی نکنید که:

    فی الجمله اعتماد مکن بر ثباتِ دهر

    این کارخانه ایست که تغییر میکنند

    به قول این شیخ بزرگ این دنیا کارخانه است(البته معلوم میشود خواجه حافظ دستی در علوم مهندسی هم داشتند چون در اشعارشان از پرگار و دایره و کارخانه و...سخن میگویند و گویا دو شغلِ بوده اند)و ما در هر لحظه در حال تغییریم که البته برای رسیدن به این احوال خوب و سرمستانه       راه حل هم دارد:

    بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی

    کاندر آنجا طینت آدم مخمّر میکنند

    و این شاعر بزرگوار در آخر مانند این بنده ی حقیر خود را در دام همین رفتار ریاکارانه میبیند(البته از خضوع حضرت حافظ است) و  اینگونه خود را در بوته نقد میگذارد:

    مِی خور که شیخ و و حافظ و مفتیّ و محتسب

    چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

     البته این نقدها همیشه بر امثال بنده وارد است که توبه فرما هستیم و خود توبه کمتر می کنیم ولی امیدوارم که انشاءالله نتیجه نقدها شود:

    نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

    تا همه صومعه داران پیِ کاری گیرند

    مصلحت دید من آنست،که یاران همه کار

    بگذارند و خم طرّه ی یاری گیرند

    و انشاءالله دست ما را خود حضرت ولی عصر(عج) بگیرند که از ما کاری بر نمی آید:

    مگرم چشم سیاهِ تو بیاموزد کار

    ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند  

    که عمری است در این آرزوییم که:

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

     

    انشاءالله...



  • نظرات() 




  • گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic