حقیقتی مجازی

دوست

دوستی داشتیم بسیار با حال و خوش مشرب،انگار که همه ی زندگی اش را میشد فیلم سینمایی کرد،از آنهایی که آخرش معلوم است چه میشود و به جای حرفهای قلمبه سلمبه، همین حرفهای دم دری خودمان را می زنند.

زندگی را ساده گرفته بود،انگار که در دفتر مشق قواعد ذهنی اش هنوز فرمول جاذبه زمین را هم ننوشته اند چه برسد به خیلی از قواعد دست و پا گیر زندگی شهری

خوی آرامی داشت،بعضی مواقع آنقدر آرام میشد که صدای ضربان قلبش را بهتر میشد شنید

اما این آرامش از یک غم عجیب سخن میگفت

گاهی وقتها خنده که بر لبش میخشکید کم کم آثار ویرانه های درونش بر چروک دور چشمانش نمایان میشد

خودش را در آغوش میگرفت و زانوها را در بغل و سر در گریبان میکرد

آنقوقت شانه هایش چنان بالا و پایین میشدند که انگار زلزله ای مهیب دلش را لرزانده باشد

اما گریه ها که تمام میشد لبخندش درخشان تر میشد

گونه هایش گل می انداخت،انگار کوچه باغ های کاهگلی که نم باران خورده باشند

اثری از بغض نداشت

وقتی باتو سخن میگفت انگار خودت را روبرویت نشانده باشند،حرف دلت را میزد،جوری که دلت دیگر هوای نشستن نمیکرد و بلند که میشدی دیگر غمی بر دل نداشتی

همیشه به او میگفتم:آخر تو با این همه خوبی چرا در مسجد و محله کسی تو را نمی شناسند،لااقل الگوی نوجوانان مسجد باش

پوسخندی میزد و میگفت:حالت خوبه؟فهمیدی شلغم قاطی میوه ها شده؟

میگفتم منظور؟

میگفت:یه روز به یه شلغم گفتن،از حالا میوه ای،گذاشتنش تو سبد میوه ها جلو مهمون،بعد از مدتی دید هر چی مهمون میاد و میره،کسی نمیذارتش تو بشقابش،دیگه یه روز اعصابش خورد شد و گفت:بابا منم میوه ام دیگه

صاحبخونه بهش گفت:حالا من یه چیزی بهت گفتم ،تو هم باورت شد،یعنی نمیدونی شلغمی؟

خلاصه از این میگفت که درست است که از من تعریف میکنی  ولی من هم نقص دارم و نمیشود که الگو باشم در حالی که میدانم مشکلات زیاد دارم و...

روزی در مسجد بعد از نماز، کنارم نشست و دستی بر زانویم گذاشت،انگار که آرامشش هوس طوفان کرده باشد،آن هم در دل من

منتظر یک مقدمه و یک صحبت طولانی بودم

که لااقل کم کم خودم را تسکین دهم

اما طبق معمول،بی قاعده،بی حاشیه،حرف آخر را اول زد

گفت:رفیق حلال کن

حرم خانم زینب کبری(س)،خادم میخواهد،اما به جای کفشداری و جاروکشی

اسلحه میدهند و گلوله

از جایش بلند شد و..

یاعلی

روزی که به محله ما آمد کسی نشناختش،

عمری در بین ما زندگی کرد و از ما نشد

ولی تا بود انگار با ما بود

حالا هم که پیکرش آمد و تشییع شد

کسی نمیدانست که خانه اش کجا بود

مثل یک نسیم

مثل یک رویا

خانه ی نسیم کجاست؟...



  • نظرات() 
  • وابستگی

    لحظه ی آخر عمر

    بر بستری که از پاکی اش همین بس که نقشی به خود نگرفته

    مثل روز اول

    قصد پرواز میکنیم

    به عالم بالا

    با نفسمان

    که لحظات را در خود جای داده

    و احتمالا لحظه آخر را

    این نفس، از لحظه آخر

    از شوق میگوید یا از خوف رهایی؟

    دستان را به بالا میبریم یا سعی میکنیم که  با دو دست این دنیا را سفت بچسبیم؟

    در ذهنمان اذکار میگذرانیم؟

    یا امید ماندن در کنار وابستگی هایمان؟

    آن لحظه چه میخواهیم؟

    دلمان هوای ملکوت دارد؟

    یا غمی ز سکوت دارد؟

    لحظه آخر الذین بذلو مهجهم هستیم؟

    یا الذین کفروا؟

    کفروا:یک عمر واقعیتمان را پوشاندیم

    حالا معلوم میشود

    میگویند روح کافران  به سختی از جسمشان خارج میشود

    معلوم است که هنوز در این دنیا گیر چیزی است

    وابستگی دارند

    به چیزی که عمری با آن مانوس بوده اند

    حتی در قنوت نماز وترشان

    حتی پای ضریح

    حتی در حال سجود

    لحظه آخر

    عاقبت به خیریم...؟



  • نظرات() 




  • گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات