حقیقتی مجازی

تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم

حرفهایت تازه بود

انگار که همین حالا از باغچه ی مادر چیده باشند

حرفهایت تازه بود

و هنوز عرق حرارت من از شنیدشان

بر روی شان برق میزد

حرفهایت رشته اش طولانی نبود

اما برقرار و متصل بهم بود

با ربط بود

با من ربط داشت

با خودت ربط داشت

با زمین،با آسمان،با آب،با نفس،با خنکیِ آب در لیوان سفالی

به همه ربط داشت

ربط شان را فقط دل مُرده ای مثل من نمی فهمد

و حتا گنجشکِ درخت بهاری کوچه ی پشتی هم از ربطش خبر داشت

من 1000 کتاب خوانده ام ولی به قد جمله ای، تازگی در خود ندارند

و تو کتاب نخوانده،کتاب تازگی هایی

منشأ تحولاتی

هر جمله ات،ساعتها فکر می خواهد

هر جمله ات،هزاران کیلومتر راه رفتن میخواهد

و من طالب رفتنم

ولی رفتی

و همه ی آنهایی که تازه ام کرد

و برایم ترسیم کردی

مثل یک رشته ای زیبا از کنار چشمانم گذشت

و همه چیز را باخود بُرد

عشق رفت

عقل رفت

نور رفت



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(2)

    و منِ خالی،مانده ام

    که پر از ریزشم

    و پر از فروریختنم

    و پر از خاموشی و تاریکی و رکودم

    آنقدر پرُ بود آن لحظات

    که در کلماتم جا نمیشود

    زبانم ترتیبش،ترتیب تو نیست

    زبانم در نظم تو،نامنظم است

    عشق را چه تعریف کنم؟

     آخر رنگ داشت ولی نه از این رنگ ها

    حرف داشت ولی نه از این حرفها

    بُعد داشت ولی نه از این ابعاد

    و تنها چیزی که در دنیای من شبیه دنیای توست

    آسمان است

    و هرکسی از من تو را میپرسد

    آسمان را نگاه میکنم

    و سربه هوا شدنم

    از سر انتظار توست



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(3)

    و می فهمم

    که چقدر دردناک است

    که لذت  تازگی را بفهمی و بعد به اجبار بمیری

    این را آن عطش بعد از کابوس صبح به من میگوید

    که آب خنک برای رفعش پیدا نشد

    این را آن زمستانی به من گفت

    که برایم پتویی به گرمای معمول نداشت

    و من تو را خواندم،تو را نوشتم،تو را بازی کردم،تو را انتخاب کردم

    و من تو را زندگی کردم

    و چون احساس کردم که همانند تو هستم

    پس منم هستم و منم بایدی دارم که باید قبول کنی

    تو را ناراحت کردم

    و تو رفتی

     و من ماندم و آن همه

    که لحظه ای تو را نداشت و فقط خاطره ات با من ماند

    و چه سنگین است آن خاطرات

    که نزدیکم میکند به فهمیدنت و حس کردندت

    و وقتی نباشی، دورم میکند از رسیدنم به تو

    و حال تو نزدیک ترین دورِ من هستی

    تضادی است فرسایشی و جانکاه



  • نظرات() 
  • تازه باش،مثل ماندن،تا منم باشم(4)

    و چه عذابی است بین بودن و آن را نبودن

    بین خواستن و نداشتن

    بین دیدن و نباید دیدن

    و خوف من از رجائی است که در پسِ آن

    رسیدنی نباشد

    و عجب خوفی است ،آن خوفی که در پسِ آن

    رفیقی باشد،رجائی باشد

    که اگر رسیدی که او را خواهی دید

    و اگر نرسیدی،می آید و میبردت

    میبریم

    میبرمت

    میبریش

    و این نسل نیز خواهد رفت

     

    ای دوست

    بایست و مرا ببر

    حتا اگر ناراحتت کردم

    این تمامی خواهش من است



  • نظرات() 




  • گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic