با انتزاعیات و تعاریف خام

فقط ذهن را شلوغ و عقل و قلب را خسته میکنی

عقل فقط کتاب و سخنرانی و یادداشت و...نیست

عقل دالانی است پنهان در بین هزارتوی خودت و عالم

از احساس خالی نیست همانطور که از گفتگو  و از کشف و رهایی خالی نیست

دوستان ما آنقدر گرفتار لغت ها و اعراب ها و اصطلاحات و متون و... شده اند که زیباترین معانی عالم را با تعاریفی خام  که از متن ها ارائه میدهند

تبدیل به نوشته ای خشک و بی روح میکنند، خشک تر از برگ کاغذ کاهی

قرآن را با لفظ تفسیر میکنند و بی روحش میکنند(a)

حتی حدیث را که ماجرایی از زندگی است نیز با لفظ بیان میکنند و بی روحش میکنند

در حالی که جذابیت های تمام اینها به خاطر پیوستگی آنها با شیرینی های جذاب زندگی است نه صرف لغت شناسی و نقد متن و...

جایگاهی برای زندگی در کتاب ها نیست

حیرت برای ملتی است که خودش را در حد کاغذ مسخ کند و در حد تصویر شکل بگیرد و در حد آهنگی ناموزون صدایی در عالم طنین انداز کند(b)

کاغذی که معنایی و رشته ای در احساساتم را نگیرد و فشار ندهد و ریشه ندواند

تصویری که طلب من و اشک جاری شوقم به سویش سرازیر نشود

آهنگی که از میان صخره های خشک وجودم عبور نکند و در پستوی تاریک دلم پژواکی از "کجایی عشق" سرندهد؟(c)

چگونه عصاره ای از مانایی و جاودانگی در خودش و دیگران ایجاد میکند؟

"من هایی" که مینشینیم و نقد تاریخ میکنیم و به خیال اینکه آینده ای درخشان را کشف کنیم و برای دیگران تعریف میکنیم در حالی که هنوز در وجودمان احساسی از آینده ای که باید بشود نداریم؟

چه کسی گفته است که از نقدتاریخ میشود به آینده ای رویایی رسید؟

آنقدر در تاریخ گذشته آن هم با نگاه های خاص گشته ایم و گشته ایم که اصلا گیج شده ایم که در آینده باید به کجا برسیم و پارادایم آینده بایستی کجا باشد؟

مگر علی(ع) باشی که جای آن دو مرغ عشق نیز احساسی داشته باشی وگرنه ما چقدر درتاریخ به جای عناصر تاریخی زیست داشته ایم و چقدر از موقعیت هایشان ادراک واقعی و یک لایه بالاتر، ادراکی از حقیقت ماجرا؟

طرحی برای آینده اگر باشد به واسطه کشف مسائل و تقاضاهای خالصانه ما از گذشته و حال است

اما عده ای در حال

عده ای در گذشته های خاص

عده ای در الفاظ

عده ای در احساس

عده ای در عمل زدگی

عده ای در نقدزدگی

عده ای در فکرگرایی و تعریف و تعریف و تعریف

عده ای در مجلات و فیلم ها  و کتاب ها و اساتید و کلاس ها و مهارت ها و تاملات و مدارک و رسیدن ها و داشتن ها و...سکونتی راکد دارند

خبری از چرخه ای عاشقانه،عاقلانه و دین دارانه نیست

فقر عشق را باید در همین موقعیت ها چشید

وقتی که در همین موقعیت ها میگردی و نبود عشق را  در درونت شدیدتر از هر تلنگری و خالی تر از هر چاهی و مغلوب تر از هر شکست خورده ای احساس میکنی

هیچ چیز نیست

هیچ چیز

حتی آیینه ای که بشود آن را شکست و دل را خنک کرد

حتی اشکی که جاری شود و کمی فشار را کم کرد

خشک مثل یک جماد

و تو میگویی ماندنم برای چیست؟تحمل دردهایم برای چیست؟مبارزه ام برای چیست؟

وقتی که نیستم

وقتی که مثل دیوار خشک شده ام

چرا باشم؟

ولی مانند جسم متحرکی که با سرعت اولیه اش به حرکت خود ادامه میدهد بدون آنکه درکی از حرکتش،درکی از مسیرش و امیدی به رفتنش احساس کند فقط و فقط به صرف قوانین فیزیکی عالم در حرکت است تا جسم قدرتمندی او را از حرکت نگهدارد

مگر اینکه خدا به دادش برسد وگرنه حرکت تا ابد بی هدف ادامه دارد...

چیست این زندگی که برای ماندن در درون سیکل های تکراری اش مبارزه میکنیم؟

راستی فرق جهاد برای عقیده و جنگیدن برای حفظ جایگاه و ساختار در چیست؟

خالی شدن از تمام عناصری که دلیل محکمی برای ماندن ما در دنیاست وقتی نباشند، ماندنمان برای چیست؟

این همه هزینه،این همه ناپایداری،این همه تکرار،این همه بازگشت به نقطه صفر و...

چرا ماندن؟چرا جنگیدن؟چرا عشق ورزیدن؟چرا آرام ماندن؟چرا وحشی نشدن؟چرا ظلم دیدن و ظالم نشدن؟

قبلا هم گفته بودم:پرسش های بنیادین،یعنی نقطه ای که انسان دچار فروپاشی شده است و مرکزیت وجودش و چرایی وجودش به خطر افتاده باشد...

اینها پرسش های بنیادین برخی از انسان ها در این دنیاست...

پاسخی هست؟



پاورقی :a , b , cناظر به اخباریگری،صوفی گری و فرقه هایی است که از دین رشته ای صرفا با نگاه خاص گرفته اند و عمق و معنای اصیل دین را رهاکرده اند،در این بین کسانی نیز هستند که با درکی عامیانه تعابیر والای دین را با باورهای غیرعقلانی خود تفسیر میکنند و تعابیری ضدمفهوم و ضدنظام دین برداشت میکنند.