حقیقتی مجازی

بگذریم تا برسیم

با دوستی صحبت می کردیم.از مسایلی که دغدغه آن روزهای ما شده بود.

هدف از صحبت، درد دل نبود و یا ذکر و خیر دیگر دوستان!!

هدف رسیدن به راه حل بود،آن هم راه حلی از سر تکلیف،نه از سر هوا و هوس

مقدمه می چیدیم،استدلال می کردیم از استدلالات هم ایراداتی از روی نقض مقدمتین می گرفتیم و...

خلاصه اینکه هر چه با این بحث و با این شنیده ها و دیده ها ور می رفتیم،چیزی عایدمان نمی شد

من می گفتم که شب است و آن رفیق می گفت روز است

هردو می دانستیم که در حال گفتن واقعیت هستیم ولی علت اختلاف را نمی دانستیم

مدتی گذشت

هرکدام از ما درگیر مسایلی شدیم،مسایل روزمره

به کل آن موضوع از ذهن هردوی ما فراموش شده بود

تا اینکه

چند وقت پیش دوباره نشستیم و صحبت به میان آمد از همان دغدغه قدیمی

از همان بحث اختلافی

اما اینبار انگار حال و هوای ماعوض شده بود

من میگفتم و آن دوست تایید میکرد

آن دوست میگفت و من تایید میکردم

حتی جاهایی میرسید که خیلی واضح نقد همدیگر می کردیم

ولی باز کدورتی بوجود نمی آمد

و لبخند می زدیم بر اشتباهات هم

و احساس می کردیم که در حال پیشرفتیم

آن شب که گذشت

اما آن کاری را که مدتها درگیرش بودیم و سر هیچ و پوچ باهم جدل می کردیم

خیلی راحت به راه حل رسید

راه حلی با وجود و تجمیع همه ی حقایق

چند وقت بعد بازهم یکدیگر را دیدیم

علت را هردو دانسته بودیم

ولی به روی هم نمی آوردیم

انگار فهمیده بودیم که یک چیزی بین ما فاصله انداخته بود

که باعث میشد برای آنکه منافع خودمان تامین شود

قسمتی از حقیقت را که به ضررمان است کتمان کنیم

و به قولی:زیر سبیلی ردش کرده بودیم

اما دریغ از اینکه کتمان حقیقت یعنی کتمان منفعت اصلی خودمان

یعنی نرسیدن به نتیجه

یعنی ماندن در باتلاق خویش

و دست و پازدن در منفعتهای سطحی خویش

اما برای آنکه به منفعت اصلی و منفعت باقی برسیم

 

باید عبور کنیم

از این خواستنی بی نتیجه

و بی منفعت

و پر زرق و برق

اما پرجلوه

باید از خواستنی خود

به مورد قبول حق برسیم

 

 

باید بگذریم

تا برسیم



  • نظرات() 
  • نوروز

    شکوفه های خفته در فصل سرما

    پادشاهان و منعمین فصل رویش اند

    آنانکه در سرمای زمستان

    و

    سوز ناجوانمردانه

    در زیر پوسته های زمخت

    و شاخه های خشک خود

    به خودسازی می رسند

    و شاخه ها و رگ های وجود خود را

    با گرمای نور

    می پرورانند

    و در گوشه و کناری

    بی یاری

    بی همنشینی

     تحمل

    نگاه های سرد و بی تفاوت رهگذران را

    با صبر جمیل و عشق طلوع به خورشید می کنند

    اینانند که می مانند

    که درختان تنومندی

    که در زمستان و فصل سوز حسدها،ناجوانمردی ها و غیبت خورشید

    عزم خودنمایی می کنند

    و شاخه های خود را در آسمانِ دیدگان بیماردلان

    افشان می کنند

    محکوم به قطع شاخه هایشان هستند

    چون زمستان برف دارد و سنگینی شاخه ها هم بهانه خوبی است

    برای قطع شاخه ها

    که رهگذران ،نگرانِ این درختان تنومندند!!!

    که در شهر کوچک ها

    بزرگ ،محکومِ به تعظیم است

    تا او را در جمع خودشان بپذیرند

     

    ماندن کمتر از شکفتن نیست

    چه بسا با ارزشتر

    که دین ندارد کسی که تقیه ندارد

    و چه بسا

    ظاهر و درخششی ندارد آنکه باطن و عمقی ندارد

    و آنانکه

    می ایستند و می رویند

    الحق

    که میراث داران حقیقت اند

    و سایه بانان و سروران و میوه داران

    فصل نعمت اند

    والعاقبه للمتقین...






    نوروز مبارک



  • نظرات() 
  • عمل

    امیرالمومنین(ع):علم خود را چون جهل،و یقین خود را چون شک نکنید،هرگاه دانستید به کار بندید،و چون یقین کردید اقدام کنید.

    سوال کردن و طرح سوال از دانسته ها غیر ازتبدیلی است که از آن به تبدیلِ یقین به شک یاد می کنند.

    آنچه را که می دانم بایستی عمل کنم،چون در سوالاتی که از من خواهد شد،از دانسته هایم می پرسند نه از آنچه که بود و نمی دانستم که ما بسیار حقیقت هایی است که در عالم هست و از آن بی خبریم

    امروز وقت اقدام است،وقت عمل به دانسته هاست

    وقت خود را یا بهتر بگویم تمام داشته ی خود را با پرسش های بی ثمر تباه نکنیم

    که فردا تمام سخت گیری ها از چیزهایی است که با ما اتمام حجت شده بود ولی خود را با طرح سوالات روشنکفرانه و به قول نفسمان موشکافانه-که البته موشکافی غیر از شک است-به غفلت زده بودیم

    به قول یکی از علما:آنچه می دانی درست است عمل کن و آنچه را هم شک داری در آن صبر کن و توسل کن



  • نظرات() 
  • رهایی از پیله

    چند شب پیش خوابی دیدم

    خواب یک تصادف که منجر به فوت من شد.زمانی که ماشین با من برخورد کرد همه چیز به سرعت اتفاق افتاد و مثل یک جسم بی وزن و بی هیچ اراده ای روی زمین افتادم.

    در آن لحظه دیگر اراده ای برای بلند شدن نداشتم و انگار که ته دلم هم نمیخواستم بلند شوم.بی اراده و بی عزمِ بلند شدن روی زمین دراز کشیده بودم.

    اما به یکباره

    تمام اطرافم شروع به تغییر کرد.به سرعت نور

    همه چیز در حال جابجایی بود.مثل زمانهایی که خانه مان بهم ریخته بود و یکدفعه مهمان سرزده ای زنگ خانه مان را میزد و ماهمگی شروع به برداشتن لباس ها  و وسایل و بهم ریختگی های خانه میشدیم وهر کسی چیزی را برمی داشت و به جایی می برد تا همه چیز مرتب جلوه کند

    انگار تمام بهم ریختگی های  زندگی ام را داشتند برایم مرتب میکردند

    تا خودم و با چشمان خودم

    و با تکان دادن سرم همه آنها را تایید کنم

    و تا خودم بگویم کدامشان بد بوده و کدامشان خوب

    با اینکه در خواب بودم ولی زیر لب گفتم:قربان خدایی که به زور- حتی زمانی که دیگر من قدرت تکان دادن انگاشتانم را هم ندارم- چیزی را به من نمی قبولاند،همین است که گاهی شک میکنم که خداوند جبری را در زندگی ام گداشته باشد،با اینکه میدانم که بین اختیار و جبریم

    فشار تمام وجودم را گرفته بود

    تمام صحنه های زندگی ام را جلوی چشمانم میگذراندند

    به بعضی از قسمت های زندگی ام که می رسید،دوست داشتم دستم را دراز کنم و فریم آن لحظه را بگیرم و از فیلم زندگی ام حذفش کنم

    اما نمی شد

    دیگر کار از کار گدشته بود

    نفسم را با خواهش دم و بازدم میکردم

    معلوم نبود که بعد از این دم،دم دیگری هم باشد یا نه

    با توکل نفس میکشیدم

    اما ای کاش زودتر با توکل نفس کشیدن را تجربه می کردم

    آن وقتی که زنده بودم

     

    داشتم با التماس نفس میکشیدم

    انگار که با تمام فشار داخل یک کنسرو شده بودم و قرار بود فعلا آنجا بمانم

    تازه فهمیدم که چقدر بزرگتر از دنیا بودم و چقدر در این تنگنا بی احساس بوده ام

    ولی حیف که این همه بزرگی به دادم نرسید ،تا خودم را به اندازه ی داشته هایم بزرگ کنم


    تمام قدرتم را به کار گرفتم اما مثل اینکه قبلا کسی به من گفته باشد که نمی توانی از اینجا خارج شوی

    انگار که میخواستم از پیله خارج شوم

    ته خیالم

    تسلیم بودم

    سختی را میشد آنجا درک کرد

    اما کم کم فضا باز شد

    مثل اینکه مجوز داده بودند که از آنجا خارج شوم

    سوت نفسی که از میان لوزه هایم عبور میکرد را

    تدریجا لمس میکردم

     

    به یکباره و با ناله ای از جا بلند شدم

    کمی به این سو و آن سو نگه کردم،خبری از آشنایی که با او صحبت کنم نبود

    عرق از پیشانی ام سرازیر بود

    دنبال یک لیوان آب میگشتم تا حرارت بدن و گلویم را با آن بنشانم

    به این طرف و آن طرف نگاه کردم

    لیوان جوشانده ی سبوس برنج را که قبل از خواب کنار دستم گداشته بودند نظرم را به سمت خود کشاند

    کمی نزدیکتر رفتم

    پرهای سبوس را دیدم که از بالای لیوان پس از آنکه خالی میشدند،خیلی آرام و راحت

    به سمت پایین می آمدند

    یاد خوابم افتادم

    که پس از رفتن از این سرا

    که پس از رهایی از این پوسته و پیله ی تنگ

    چقدر بی اختیار میشویم



  • نظرات() 
  • زاویه دید

    از بالا که نگاه کنی

    اگر سیل هم بیاید تو غرق نخواهی شد

    از پایین که نگاه کنی

    همه که سقوط کنند تو یکی سقوط نخواهی کرد

    نمی دانم

    ولی انگار اینبار اتفاقی ،این یکی حسن روزگار است

    که ما گاهی بالاییم و گاهی پایین

    گاهی در خوفیم و گاهی در رجا

    شاید از بالا بودنمان دمی نمی گذرد که از حال پایینی ها بی خبر میشویم

    و مطئمنا از پایین بودنمان آنی عبور نمی کند که از بالا پریدن ناامید میشویم و خود را به همین اتفاقات اتفاقی و کارهای پیش پا افتاده مشغول می کنیم

    به قول یکی از دوستان:ول میچرخیم که بیکار نباشیم

    از بالا نگاهمان میدهند تا ببینیم که چه خبر است در این دنیا و سمت و سوها کدام طرفی است

    از پایین نشانمان می دهند تا ببینیم که هر آنچه را که از بالا دیده ایم دلیلش چیست ،عواملش چیست

    خلاصه اینکه بالا یا پایین در این دنیا ابزارند برای صعود اخروی،شرط صعود قطعی درس گرفتن و امتحان پس دادن در این شرایط است



  • نظرات() 
  • نویسنده

    بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

    .

    نامه مقام معظم رهبری خطاب به جوانان اروپا و آمریکای شمالی11/93

     

    نویسنده ای

    قرار است متنی از آنچه در روزگارش دیده به نگارش در آورد

    از روزگاری

    نزدیک

    خیلی نزدیک

    آنچه را که از حوادث زندگی دیده و شنیده،به نگارش درآورد.آنچه را که در متنش زندگی کرده و درک کرده.آنچه را که با خوشی هایش خندیده و یا گریه کرده با غم هایش.

    قرار است دورشده ها را نزدیک بگمارد و از فاصله ای نزدیک ولی در زمانی دور و با اکسیری به اسم حقیقت جویی فریم به فریم بررسی کند و آنچه را که می فهمد به نگارش در بیاورد.

    و اینها را می نویسد که آسوده شود از اینکه مسولیتش را در قبال مردم زمانه ی خود به درستی انجام داده

    عینک گرد ته استکانی اش را با طمانینه در می آورد و در جای چوبی اش قرار می دهد

    کاغذهای کاهی را هم

    دسته بندی می کند و با چندبار ضربه زدنشان به میز مرتبشان می کند

    و در کشوی بالایی میز تحریرش میگذارد

    دستی بر موهای پریشان میکشد و با تصور اینکه نوشته هایش رازهای دلش هستند و با جوهر صداقتش بر صفحه های تاریخ افشانده شده اند سر بر بالین می گذارد

    اما هنوز سر بر بالش نگذاشته

    نعره ی اژدهای واقعیت، تن نحیف شده اش را به لرزه در می آورد

    از تمام جنایاتی که نه با اسلحه و آتش

    که با یک قلم 400 تومانی بر صفحه ی دل بسیاری از جوانان وطنش نگاشته

    و شعله ای شده بر شور و حس عزم آن مردمانی که از زبانش خط ها گرفتند و جنایت ها کرده اند

    هلوکاست،بمباران هیروشیما،نسل کشی ها و...

    اما این نویسنده،دیگر جز عذاب وجدان،جز خواب زدگی ها و جز پریشان گویی ها

    و جز یک کلام

    مرگ

    چاره ی دیگری ندارد

    ***

    من هم تا روزگاری نه چندان دور

    نویسنده ی تاریخ زندگی ام هستم

    اما یک سوال ذهنم ا درگیر کرده که

    سهم تاریخ زندگانی من از عذاب وجدان های تاریخ چقدر است؟

    و یا کمی شخصی تر

    چه جملاتی از تاریخ زندگی ام

    از نیّت هایم

    از اعمالم

    و یا از حضورها و غیت هایم

    در زمان نوشتن جملات تاریخ زندگی ام

    دستم را به لرزه در خواهند آورد؟



  • نظرات() 
  • آفتاب خلیایی

    و در این نزدیکی است

    آفتابی که ز سرمای طلوعی چالاک

    از سر بام دلم

    میزند گرما را

    چون نسیمی آرام

    مینوازد ما را

     

    که در این نزدیکی

    لاله ای روییده ازشمع وجود

    که در آن شعله دلی

    می تپد از سر رویای صعود

     

    که از آن دشت دمغ قاصدکی

    بگذرد چون نفس اهل قبور

    تا در این نزدیکی

    سبدی پر کنم از ناز حضور

    که شباهنگامی

    باز باید بدمد لاله ای از جنس بلور

                                           

    تقدیم به ساحت مولای زیبایی ها و نور


    ایام-دی ماه 93



  • نظرات() 
  • جهاد مقدماتی

    وَمَن جَاهَدَ فِإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ

    هر کس جهاد کند تنها برای خود جهاد کرده است.بی گمان خداوند از جهانیان بی نیاز است.(عنکبوت/6)

    فرهنگ جهاد،فرهنگی است برگرفته از گذشتن ها و در راه خداوند تسلیم و تقدیم کردن هاست.آنچه را که عمری است برای خود انباشته ایم بی درنگ در افق نیستی محو خواهد شد،حال میتواند مانند نوری که در تاریکی ظلمات محو میشود از بین ببریم و یا می تواند همچون نقطه نوری که در اوج آسمان به شکوفایی میرسد،محلی را روشن و تاریکی هایی را بر ما پدیدار کند،متجلی و منور سازیم.

    آنچه که از روزگار گذشته بر افق آینده نقش خواهد بست،به شکوفایی رساندن است.ما انسانها از تنهایی نمی ترسیم،از فقر نمی ترسیم،از تمام شدن نمی ترسیم،از شکست ها نمی ترسیم،ما از شکوفا نشدن می ترسیم.از خاموشی و سو سو کردن و در نهایت آب شدنِ در افق زندگانیمان می ترسیم.

    می ترسیم از اینکه با خاموش شدن جسم و امکاناتمان،قلب و ذهن و سوی تعالی مان هم خاموش شود و این بر هر فردی که نشانه های خاموش شده ها و غرق شده های تاریخ را جدی نگرفته است،مترتب و متصور است.که ما از مغضوبین و ضالین ها هراسناکیم اما هراس از این افراد،تبدیل شدنِ به مُنعمین و هدایت شدگان را طلب میکند که نعمت ها بالاخره هرکدام از ما را در مسیری رها می سازند و از یک جایی به بعد این بازده و نور برگرفته از ثواب هاست که مسیر آینده را بر ما روشن می سازد و نعمت های جدید را باید شناخت و از آنها نیز استفاده ها گرفت.

    هدایت شدگان از شکر نعمت ها به نور نعمت ها رسیدند،آنها از نان و خرمای طیب،خیبرها گشوندند و عمربن عدودها را بر جایگاه سوزان تاریخ سپردند که این نان و خرما را تناسبی با خان های پر نعمت و سفره های رنگین و امکانات منتج شده ی مغضوبین نیست مگر به قانون جهاد و قدرت لایزال حق که اوست که هرکس نعمت هایش برای او و به سوی او خرج کند،هفتاد برابر خواهد کرد و نورها و راه هایی را از آن نعمت ها به بار خواهد آورد.

    و این گذشتن ها،درجه دارد،که بالاترینش،در هر لحظه از زندگانی،گذشتن از خویشتن است.



  • نظرات() 
  • لبیک یا حسین

    به دلم داغ حرم را مگذارید فقط

    به همین حال مرا وا مگذارید فقط

    ببریدم ببریدم شده حتی در خواب

    بین این شهر مرا جا مگذارید فقط

    در اربعین طنین لبیک یا حسین،تمام عالم را به شور حسین(ع) وا داشت

    تا شاید از مُلک هم ندایی ز ملکوت شنیده شده باشد

    لبیک یا حسین



  • نظرات() 
  • پادشاه غریب

    هل من ناصر یصرنی

    از آن زمان،مکان غریب ،نور تابانش را به قدر یاوران حسینی،بر دلها تابانده است.

    کربلا دیگر فقط در کربلا نیست،دیگر نه تنها در تمام ارض،که تمام قلوب حق جویان جهان برای حسین(ع) می تپد.

    عشق به رفتن،دیگر قامت پاها را در کفش ها نمی گنجاند که پاها سوی سوگ دارند و عطش حُرم جاده های غریب نینوا.

    دیگر در این دنیای غریب کُش،پادشاه غریب نیست

    سفره ی نذری اش را از حرم شاه عرب(نجف)تا کربلایش با عشق می چینند

    دلها عجب هوایی دارد

    عجب سوگی دارد این رفتن

    آرام،با وقار

    عجب هوایی دارد کربلا،سوز دل دارد کربلا

    دلها هم عطرشان را از سوز کربلا میگیرند

    شهرها منتظر بازگشت کربلاییانند

    تا عطر پادشاه را با خود به دیارشان بیاورند

    قربان قدم هایتان

    که پادشاه را غریب نگذاشتید

     

    یا حسین(ع)

    الذین بذلوا مهجهم می شویم اگر برای اربعین نه تنها گام ها

    ،که دلهایمان را به گرمای عشقت آشنا سازید

    التماس دعا زائران حسین(ع)

    سلام ما را به پادشاه غریب برسانید



  • نظرات() 
  • دوست

    دوستی داشتیم بسیار با حال و خوش مشرب،انگار که همه ی زندگی اش را میشد فیلم سینمایی کرد،از آنهایی که آخرش معلوم است چه میشود و به جای حرفهای قلمبه سلمبه، همین حرفهای دم دری خودمان را می زنند.

    زندگی را ساده گرفته بود،انگار که در دفتر مشق قواعد ذهنی اش هنوز فرمول جاذبه زمین را هم ننوشته اند چه برسد به خیلی از قواعد دست و پا گیر زندگی شهری

    خوی آرامی داشت،بعضی مواقع آنقدر آرام میشد که صدای ضربان قلبش را بهتر میشد شنید

    اما این آرامش از یک غم عجیب سخن میگفت

    گاهی وقتها خنده که بر لبش میخشکید کم کم آثار ویرانه های درونش بر چروک دور چشمانش نمایان میشد

    خودش را در آغوش میگرفت و زانوها را در بغل و سر در گریبان میکرد

    آنقوقت شانه هایش چنان بالا و پایین میشدند که انگار زلزله ای مهیب دلش را لرزانده باشد

    اما گریه ها که تمام میشد لبخندش درخشان تر میشد

    گونه هایش گل می انداخت،انگار کوچه باغ های کاهگلی که نم باران خورده باشند

    اثری از بغض نداشت

    وقتی باتو سخن میگفت انگار خودت را روبرویت نشانده باشند،حرف دلت را میزد،جوری که دلت دیگر هوای نشستن نمیکرد و بلند که میشدی دیگر غمی بر دل نداشتی

    همیشه به او میگفتم:آخر تو با این همه خوبی چرا در مسجد و محله کسی تو را نمی شناسند،لااقل الگوی نوجوانان مسجد باش

    پوسخندی میزد و میگفت:حالت خوبه؟فهمیدی شلغم قاطی میوه ها شده؟

    میگفتم منظور؟

    میگفت:یه روز به یه شلغم گفتن،از حالا میوه ای،گذاشتنش تو سبد میوه ها جلو مهمون،بعد از مدتی دید هر چی مهمون میاد و میره،کسی نمیذارتش تو بشقابش،دیگه یه روز اعصابش خورد شد و گفت:بابا منم میوه ام دیگه

    صاحبخونه بهش گفت:حالا من یه چیزی بهت گفتم ،تو هم باورت شد،یعنی نمیدونی شلغمی؟

    خلاصه از این میگفت که درست است که از من تعریف میکنی  ولی من هم نقص دارم و نمیشود که الگو باشم در حالی که میدانم مشکلات زیاد دارم و...

    روزی در مسجد بعد از نماز، کنارم نشست و دستی بر زانویم گذاشت،انگار که آرامشش هوس طوفان کرده باشد،آن هم در دل من

    منتظر یک مقدمه و یک صحبت طولانی بودم

    که لااقل کم کم خودم را تسکین دهم

    اما طبق معمول،بی قاعده،بی حاشیه،حرف آخر را اول زد

    گفت:رفیق حلال کن

    حرم خانم زینب کبری(س)،خادم میخواهد،اما به جای کفشداری و جاروکشی

    اسلحه میدهند و گلوله

    از جایش بلند شد و..

    یاعلی

    روزی که به محله ما آمد کسی نشناختش،

    عمری در بین ما زندگی کرد و از ما نشد

    ولی تا بود انگار با ما بود

    حالا هم که پیکرش آمد و تشییع شد

    کسی نمیدانست که خانه اش کجا بود

    مثل یک نسیم

    مثل یک رویا

    خانه ی نسیم کجاست؟...



  • نظرات() 
  • وابستگی

    لحظه ی آخر عمر

    بر بستری که از پاکی اش همین بس که نقشی به خود نگرفته

    مثل روز اول

    قصد پرواز میکنیم

    به عالم بالا

    با نفسمان

    که لحظات را در خود جای داده

    و احتمالا لحظه آخر را

    این نفس، از لحظه آخر

    از شوق میگوید یا از خوف رهایی؟

    دستان را به بالا میبریم یا سعی میکنیم که  با دو دست این دنیا را سفت بچسبیم؟

    در ذهنمان اذکار میگذرانیم؟

    یا امید ماندن در کنار وابستگی هایمان؟

    آن لحظه چه میخواهیم؟

    دلمان هوای ملکوت دارد؟

    یا غمی ز سکوت دارد؟

    لحظه آخر الذین بذلو مهجهم هستیم؟

    یا الذین کفروا؟

    کفروا:یک عمر واقعیتمان را پوشاندیم

    حالا معلوم میشود

    میگویند روح کافران  به سختی از جسمشان خارج میشود

    معلوم است که هنوز در این دنیا گیر چیزی است

    وابستگی دارند

    به چیزی که عمری با آن مانوس بوده اند

    حتی در قنوت نماز وترشان

    حتی پای ضریح

    حتی در حال سجود

    لحظه آخر

    عاقبت به خیریم...؟



  • نظرات() 
  • پیشواز محرم

    در کوی و برزن دل من غم حجاب نیست

    چیزی سوای اشک امامم ثواب نیست

     

    همه ی نشانه ها به ما از ظهور می گویند

    از شب قدر و زدودن سیاهی های وجود

    تا محرم و لباس مشکی و شب های عزا

    همه از دوران ما سخن می گویند

    از دوران غیبت

    هجرت از تاریکی شب ها به ظهر عاشورا

    به امید روز ظهور

    اللهم عجل لولیک الفرج



  • نظرات() 
  • شرح تنوع طلبی(2)

    ذهن انسان به دلیل ساختارش،مجبور به حرکت است،این حرکت یا در دنیای درون است،یا در حال ایجاد تعاملی بین دنیای درون و بیرون است.

    ذهن به دلیل سرعت زیاد و انرژی بالایی که دارد،تحمل سکوت و ایستادن را ندارد،بنابراین مجبور به حرکت است،حال این حرکت میخواهد طولی باشد و پیشبرنده و یا عرضی باشد و درجا زدن،مهم این است که این انرژی فی الذات در جایی مورد استفاده قرار گیرد.

    اگر انرژی ذهنی انسان مورد استفاده قرار نگیرد،و اتفاقاتی نباشند تا ذهن در آنها به جریان بیافتد،ذهن مجبور میشود،چیزهای کوچک را برای خود بزرگ کند تا آن خلایی که از بی مسیری ها و فضاهای خالی ذهن وجود دارد پر شود.

    پس ذهن دارای سرعت بالایی است یا باید در مسیری مورد استفاده قرار گیرد و یا مجبور است از موادخام اندک خود کوه ها بسازد و از درگیری خود با آنها احساس لذت کند.

    اگر ذهن مسیر طولی نیابد و مسیری برای جلو رفتن پیدا نکند،و از طرفی هم مسیرهای فرعی زیادی در دسترس داشته باشد،لاجرم خود را مشغول آنها می کند و از ولگردی در این کوچه های پیچ در پیچ احساس پیشروی می کند و به تفنن رو می آورد.

    ولی اگر مسیر طولی نیابد و از طرفی مسیرهای فرعی هم نداشته باشد،مجبور است اتفاقات کوچک را برای خود بزرگ کند تا به نحوی خود را مشغول آنها بیابد که یکی از این رفتارها که نتیجه ی این سبک زندگی است،وسواس است.

    انسان ظرفیت زیاد و توان بالایی در اندیشه و تفکر دارد،اگر مسیری برای رشد و درگیر شدن در خود نیابد و انرژی خود را معطوف آن نکند،مجبور است که این ظرف خالی را با موادی پر کند،خواه این مواد سودمند باشند،خواه زباله های فکری و خواه مواد ریز و بی اهمیت باشند.

    اینکه آدمی تا زمانی محدود،با یک موضوع بیشتر انس نمی گیرد و بعد از مدتی از آن موضوع جدا می شود،به خاطر همین سرعت بالای فکر است.اگر از موضوعات تجربه و نتیجه ای برداشت کرد،که سود کرده وگرنه جز یک سری مواد به درد نخور(هر چند که آن مواد خام بسیار هم با ارزش باشند،ولی چون در آن فرد ارزشی ایجاد نکرده اند،پس محصولی به او نمی دهند و بارور نمی شوند و آن فرد به سادگی از کنارشان می گذرد)چیز دیگری در فضای ذهن باقی نگذاشته و درک و تصوری را مترتب نشده است.

    پس آدمی بایستی از چشمه ای بیاندیشد که همواره فیاض و همواره مسیرها برای انسان داشته باشد.

    آن هم به سوی تعالی نه در عرض و پیچ های بدون سود و پیشرفت.



  • نظرات() 
  • آرزو

    از ابتدا مشکل ساز بود.رابطه بین برادران را هم خراب می کرد.روابط انسانی را غیر واقعی و صادقانه می کرد.آنقدر بزرگ است که دست اندازهای اساسی و غیر قابل انکارش دیده نمی شود.اما بزرگی اش را از پیچیدگی دنیای درون انسان می گیرد.یک چشمش به ضعف های انسان است و چشم دیگرش به امکانات دهان پر کن دنیا.از یک سمت،کمبودهایی را که انسان در هر لحظه در حال رنج بردن از آن است را می نگرد و از سمتی دیگر به جلوه ها و زینت های شورانگیز دنیا چشم می دوزد.

    قصه ها می سازد،حادثه ها طرح می کند،خود را می برد به عرش و مردم و و بزرگان را به فرش،اصلا خالق می شود،خالق دنیای به دور از واقعیت،خالق دنیای زیبای من...

    اما این دنیا مشکل دارد،از بیخ و بن،از ریشه و بن مایه

    حادثه ندارد،مشکل را نمی فهمد،فقط راه می بیند،انتها نمی بیند

    خالقش خودش است،پس هر چه را که می گوید باش، باید بشود وگرنه از سر راه بایستی برداشته شود

    خودش را فراموش می کند،از فکر کردن به خودش بیزار میشود،فقط بیرون را می نگرد،هراسان از یک لحظه تنهایی است،چون خودش می ماند و خودش

    از ایستادن و تامل کردن بیزار است،مضطرب است،چون تا همینجا هم از تفکراتش عقب است چه برسد به اینکه بخواهد بایستد و تامل هم بکند!!

    برای همین دست به تفنن میزند و در کوچه پس کوچه ها خود را گم و گور می کند بدون آنکه سانتیمتری به جلو حرکت کرده باشد

    برای خودش حریف ها و رقیب ها می سازد و خود را همیشه به آنها مظنون می بیند و در هر حالتی چیره،حتی دوستان نزدیکش و حتی پدر و مادر و برادرش و حتی خدای خودش

    وقتی که قانون این دنیای غیر واقعی با قوانین دنیای واقعی همخوانی نداشته باشد ،رقیب ها ی خودخواسته هم زیاد شود،نتیجه می شود،خود محوری(امانیسم)

    یعنی آنچه که من می خواهم باید بشود،و وقتی آن خواسته ها محقق نشد،دست به انتحار می زند،یا به هدفش می رسد و یا نمی گذارد که هیچکس هم به اهدافش برسد

    چون این دنیای خیالی حادثه را پیش بینی نکرده،اصولا اولین حملات و آسیبهایی که به آرزوهایش برسد،او را از پا در خواهد آورد و چیزی جز یک خالیِ تنها نخواهد دید

    بعد از مدتی فقط یک شوالیه ی شکست خورده مانده،بدون هیچ رقیبی،هیچ هدفی،هیچ مسیری،هیچ خودی و بی خودی

    که این مغلوبِ مرعوب،ارزش جنگیدن هم ندارد،چون در هر لحظه از خود شکست ها خورده و سرمایه ها از دست داده

    و این عاقبت کسی است که بعد از طی این همه مسیر از همه آرزوهایش فقط یک لنگ کفش کهنه باقی مانده...

    بدون رفتن مسیری...



  • نظرات() 



  • گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic