حقیقتی مجازی

شرح تنوع طلبی(1)

تنوع حاصل به انتها رسیدن مسیرهاست.

انسان،با تفکری سرشار و روح و تعقلی همیشه در حال رشد،در هر لحظه از زندگی اش در پیچ های تاریخی نظام فکری اش قرار می گیرد و این فکر و روح اوست که هر آن در معرض خطر و در حال حرکت است و این انسان لحظه ای و چه بسا آنی،در هر آن در حال انتخاب راه است،اما از آنجا که به سادگی عادت کرده،همیشه پیش پا افتاده ترین مسیر را انتخاب می کند و نزدیکترین به چشم هایش که میشود همان نوک بینی خودمان.

این مسیرهای پیش پا افتاده با این سرعت نوری که ذهنها و روحها در می نوردند،میلی متری هم به چشم نمی آیند و افقی را نشان نمی دهند،که افق وسعت دید میخواهد و انتهای دست نیافتنی ولی همه ی این مسیرهای کوتاه ما را آنچنان غرق در خود می کنند که گاهی اوقات از سر بیچارگی هم که شده به سقف کوتاهی و سرگیری بسنده می کنیم.چون ذهن و روح مسیر میخواهد ما هم همین مسیرچه ها را بیشتر نمیبینیم

پس سرعت ذهن و روح زیاد و راه های جسمانی هم اتمام پذیر،به همین دلیل به تفنن رو می آوریم،هر روز یک شکل و یک رنگ

اما خوش به حال غربی ها

در انتهای هر راه، راه جدیدی برایشان باز است...

از حب ذات شروع می کنند،میروند به حب جاه،حب جاه که ته کشید میروند به حب شهوت،حب شهوت که به ته دیگ رسید میروند به حب ملت،مسیر پشت مسیر،راه در پس راه

اما واقعیت این است ،که حرکت در عرض، انسان را به افق نمی رساند، که چرخیدن اسب آسیابان هم وسعت حرکت نمیخواهد و نیازی به دیدن ندارد،به همین دلیل است که به چشم بند سیاهی هم قانع است ،آن اسب بی افق

و هرچه مسیر به ما می دهند در کوچه پس کوچه های محله خودمان است و کسی حرفی از آسمان نمی زند

چون عادت کرده ایم به شب گردی های بیهوده حول این آسیاب دیگران

و این ماییم که با تنوع طلبی هایمان، قلک آن سرمایه داران مهربان را پر می کنیم، تا بیشتر به ما بدهند و دغدغه هایمان را حول یک جیب خالی و پر پول بچرخانند ،تا ما هم از سر افق بینی مان از دعوای تاریخی فقرا و اغنیا سخن برانیم و رابین هود ها و زوروهای جیب پر کن را اسطوره های خویش

که این تسلسل که به انتها برسد شاید تازه بفهمیم که منشا دعوای قرمز و آبی هم از دعوای بارسا و رئال زمینه می گیرد و پایتخت نشینی و شهرستانی بودن همه اش از اول دعوای زرگری بوده تا ما را اسب خویش کنند

و دعوای کیسه هم شده ماجرا

اینکه هر کس کیسه ی شلوارش پر باشد،کیسه ی شکمش هم پر میشود و باید از کیسه دیگران برداشت و در کیسه خودمان گذاشت و احتمالا بعد از مدتی به این میرسیم ،که دزدی در واقع یک جابجایی ساده است، از کیسه دیگران به کیسه من و بعد هم می گوییم که اشکالی ندارد(مثل کارت به کارت کردن)

و باز باید گفت که خوش به حال غربی ها که فکر کردند،نیت کردند،اقامه کردند و هم برای خود نقشه داشتند و هم برای دیگران، که با ساختن خودشان، دیگران را هم ساختند برای خودشان، و این است که میگویند،ساختن سخت تر از خراب کردن است

ساختند به گونه ای که هر وقت خواستند خراب کنند و این هم مدلی است به هر حال

و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم



  • نظرات() 
  • یا غریب الغربا

    ای امام رئوف

    بعضی می گویند آخر چه کرده ایم که به قدر آن آهو در نزدتان آبرو نداریم و دعاهایمان را اجابت نمی کنید؟

    ما را به پابوستان نمی خوانید؟

    آخر نمی دانند که...

    همین که به یاد شما افتاده اند و اشکی ریخته اند هم از صدقه دعای شماست...

    ما که نشناختیم

    ای در نزد شیعیانتان هم...

    غریب الغربا

    تولدتان مبارک



  • نظرات() 
  • سوت دکتری

    در میان صداهای وابسته و غیر وابسته همیشه یک صداهایی مثل یک سوت ممتد شنیده می شود...

    این صداها همیشه غالب نیستند اما وقتی غالب می شوند جوی را به وجود می آورند که آغازی بر سردرگمی ها،اضطراب ها و زد و خورد ها هستند...

    سوت در ذهن انسان دقیقا چه کاری را انجام می دهد نمی دانم،فقط وقتی صدای سوت در مغزم می پیچد احساس می کنم که با تمام وجود پایش را روی گاز گذاشته و بدون هیچ هدفی فقط قصد شلوغ کردن و به در و دیوار زدن من را دارد...

    فقط با یک سوت می شود تمام اتفاقات منطقی و منظم را تبدیل به یک حالت بی نظم و بی حالت و بی امنیت کرد...

    سوت فقط یک صدا نیست یک ابزار قوی در دستان انسان های بی فکر است که خود آن انسان های بی فکر آلت دست افراد معاند و خرابکار هستند...

    سوت فقط یک ابزار نیست،سوت خالی کردن انسان از درون است و تبدیل آرامش روانی به حالت قرمز شقیقه هاست...

    این روزها سوت ها به دست کودکان بازیگوش محله افتاده،که آخر بازی به دنبال زودتر تمام شدن بازی هستند و با صدای سوتشان بازی کننان را به اشتباه می اندازند...

    بعضی وقتها بهتر است فوتبال را در دقیقه های آخر بدون صدا بشنویم...

    مواظب سوت ها باشیم...



  • نظرات() 
  • قربان آقا

    امشب دلم برای تو پروانه می شود

    پروانه ای که از گُله در  خانه می شود

    امشب سکوت ماه دلم از نگاه تو

    در اوج  مستی و شب رندانه می شود(ایام)

    اللهم عجل لولیک الفرج...

    آقا جان   قربانتان  شوم که   هر  چه   دلتان   را   خون می کنیم

    به    ما   نمی گویید:برو به جهنم...



  • نظرات() 
  • دکتر سلام

    مثل قدیمی: ادب مرد به از دولت اوست.

    اما این روزها ادب به گونه ای دیگر بیان می شود.مثلا من یادم نمی آید که از واژه ی "برو به جهنم" حتی برای دشمنانم استفاده کرده باشم و چه برسد به دوستان(آخر آن دشمنان به خودی خود به جهنم می روند اگر جهنمی باشند!!دیگر نیازی به این الفاظ نیست)

    یک زمانی کار فرهنگی مُد بود اما حالا کسی که به دنبال کار فرهنگی برود تازه فحش هم میخورد(:بی سواد!! واقعا که!!این همه ما خرج کنیم از جیب مردم که امثال شماها بروید درس بخوانید و نیایید توی هر کاری دخالات کنید آخر پیداتون میشه!!!)

    این روزها دیگر "دکتر سلام" هم به داد این افراد نمی تواند برسد.چون دکتر دیگر جواب سلام هم به منتقدین نمی دهد و روز به روز آنها را بیشتر با چماغ تکفیر خواهد کوبید.

    روز اول بی سواد،روز دوم جهنمی،حتما روز سوم هم داعشی دیگه...

    به نظرم این بازی زو باید،هر چه زودتر تمام شود وگرنه دکتر یک تنه همه مردم را از دور خارج خواهد کرد.(آخه نفس دکتر حقه!!)

    به هر حال به شعارهای خودتان عمل کنید:ادب مرد به از دولت اوست.



  • نظرات() 
  • حافظ خوانی 2

    عجب جامعه ی موزیکالی هستیم ما به خصوص با حضور حضرت حافظ

    روزی روزگاری در مسجد نشسته بودم و از فرط نرسیدن ها ناله و فغانم بر آسمان بود و از این کارهای فرهنگیِ بی نتیجه به سر میزدم که گفتم نمازی بخوانم-می گویند هیچ ذکری بالاتر از نماز نیست-رفتم تا وضویی بگیرم و در کنار حوض نشستم که به ناگه فهماندنم که ایراد کار کجاست.رفتم  خود را در معرض انوار سبز محراب قرار دادم و خلاصه ی دلِ شکسته ام شد:

              نماز در خم آن ابروان محرابی

    کسی کند که به خونِ جگر طهارت کرد

    و گفتم از اینکه عمری است در این جلوه های بی جلوه اسیر بوده ام و هنوز این عبارات خوش قد و قامت و تاریخ ساز کتابهای مذهبی ام در دلم جایی پیدا نکرده است و حالا حالاها کار دارد چه برسد به  اینکه تبدیل به جگرخونی شود.و تصمیم بر این شد که کار فرهنگی را از تزکیه آغاز کنم و فعلا چند وقتی عزلت نشین کوی دوست شوم.

    اما چند روزی بعد داشتم تلوزیون می دیدم که ناگهان با چنین صحنه ای روبه رو شدم:

    فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

    نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

    دیدم که بله گویا باز این تجمل گرایی ها در حال بروز است آن هم از شیخ شهر!!!و بسیار غصه ها خوردم که درد کشی چون من دیگر چگونه می تواند سر بلند کند و در کنار دیگر افراد جامعه به خود ببالد، و اگر این فرهنگ غربی دوباره باب شود باز قمرمان را در برج عقربمان می بندد و در نظر به این  کارها رسیدم که باب نیست و بلکه دق الباب است!!

    به همین منظور  احساس وظیفه کردیم و  رها کردیم آن عزلت و رفتیم در جمع دوستان و سر صحبت باز کردیم که این آتش درون بنشانند، که شنیدیم بله، دوستان اصلا به این مسائل توجه ندارند و صحبت از اعمال خیری است که بی گفتن فطیر است!!و دیدم یکی از اینها به یکباره طاقت دوری معبود نکرد و های های کنان بر سر خود می زد که شعر را به ناگاه بر فرق سرش کوبیدم:

    ای کبک خوش مرام کجا میروی بایست

    غرّه مشو که گربه ی زاهد نماز کرد

    و او هم که به خشم آمده بود و از شانس بد ما،حافظ شناس هم از آب درآمد و رَکَبی خوردیم که نگو و نپرس و اگر خواستند بلوتوثش را هم نشانت بدهند مبین:

    غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

    روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

    و من هم که  آمدم بودم که کم نیاورم،بحث عشق و عقل را پیش کشیدم(چون می دانستم این طرف به شدت عقل گراست) وگفتم که :

    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

    عشق داند که در این دایره سرگردانند

    که  ناجوانمردی را به حد اعلا رساند وآبچکی بعدی را هم خوردم:

    مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست

    حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

    و دیدیم که مثل اینکه تازگی ها معرفتی هم بهم زده و نمی شود شاخش را شکست و پس از لحظات متمادی،بسته پیشنهادی ام را عرضه کردم و پرچم سفید را بر بام زبان به اهتزاز در آوردم و گفتم:

    من چگویم که ترا نازکی طبع ِ لطیف

    تا بحدّیست که آهسته دعا نتوان کرد

    و خدا را شکرکه کار بیخ پیدا نکرد و گفتیم برویم که هنوز نقاط کورِ حافظ خوانی مان بسیار وجود دارد.



  • نظرات() 
  • قدرت محاسباتی

    خوابهای پریشان دم کنکور چقدر وقت شناس و خوش مضمون بودند!! یادم می آید که ماه های منتهی به کنکور خوابهایی می دیدم که موقع تصویر شدنشان دوست داشتم هر چه زودتر تصویر قطع شود و بنویسد"دی وی دی دوم" (چون خوابها کیفیتشان در حد دی وی دی بود) تا با این بهانه هم که شده لااقل از دست این خواب پریشان فرار کنم و به دامان تلوزیون و برنامه گزینه جوان پناه ببرم(مخصوصا زمانهایی که اون مشاوره بود که خیلی خوب امید می داد اونقدر که وقتی تلوزیون رو خاموش می کردم میخواستم همون موقع برم کنکور بدم- با اون سواد در حد لیگ برتر بورکیناپاسو ام)

    همیشه خواب می دیدم که سر جلسه نشسته ام و تا شروع به نوشتن می کنم یه دفعه مراقب میگه برگه ها بالا و من هم اشک در چشمان کم فروغم حلقه میزنه و بر برگه ی پاسخنامه جاری میشه!!(گریه نکنید در واقعیت اینجوری نشده)

    درسی که از این خوابها گرفتم این بود که شبها کمتر غذا بخورم(شوخی کردم این نتیجه کلی اش بود) درسی که گرفتم این بود که تا زمانی که انسان ارزیابی های واقع بینانه از خودش نداشته باشه و فقط به حرف درس خونهای کلاس گوش بده(به پز و افاده هاشون که هی میگن فلان کلاس میریم و انقدر پول دادیم و...)نتیجه اش همین میشه که حتی اگر خیلی هم خوب کار کرده باشه،حداقلش اینه که شبها آرامش نداره و دشمن با استفاده از جلوه های سمعی و بصری و تمام قد حالشو میگیره.حالا اگه دچار آمپاس نشی و روحیه ات رو حفظ کنی نهایتا میرسی سر جلسه کنکور و تا آخر جلسه بر سر صندلی میشینی و کمربندت رو هم میبندی و بعد هم بدون زدن حتی یک گزینه از سر جلسه خارج میشی مگر اینکه مثل نویسنده باشی که چون رستم زال آمد به روی....

    خلاصه کار آقا/خانم دشمنه اینه که یه چند وقتی بین خودت و خودت درگیری ایجاد میکنه به گونه ای که خودت برای خودت ناز و کرشمه میای و خودت(اون خودت)برای خودت(این خودت)سوسه!!و کار به جایی میکشه که دروازه ی خودی رو جای دروازه حریف میبینی و مربی خودی مجبور میشه دو- سه تا از بازیکنان تیم خودمون رو با تو، من تو من کنه، تا با یک شلیک جانانه نزدی هم گل خودی رو باز کنی و هم آبرومون رو بریزی!!(انقدر خودم،خودت،خودش نکن.همش خودم خودت خودش کردی که کار به خودم خودت خودش رسید دیگه تیم که گل میخوره همه مقصر نیستند(ببخشید همه مقصرند))

    اینکه این داستانک بالا رو گفتم قطعا یه هدفی داشتم(از اونجایی که من هم جزء نظام خلقت هستم نباید کارهای بیهوده انجام بدم)هدفم رو تلویحا خدمتتون میگم شما بزرگواران هم سعی کنید با جایگذاری پارامترهای موجود در معادله بی مجهول و بی معلوم بالا مساله رو بین خودتون حل کنید(تا کار به خودم خودت خودش نکشیده):به جای ارزیابی بذارید قدرت محاسبات بنده و شما که مسئولیم.به جای تعریف و تهدیدهای دشمن بذارید ایجاد خطا و به جای دی وی دی های full HD بذارید امکانات به درد نخور دشمن.(که میشه: کار دشمن ایجاد خطا در قدرت محاسباتی ما)



  • نظرات() 
  • تربیت قبل از واقعه

    در آغاز راه بودم.عطش درونی ام بیشتر شده بود.وجدانم از یک منظره می گفت.منظره ای که همه چیز داشت.دشت وسیع،در انتهایش کوه های بلند،خورشیدی که آفتابش سوزان و آزار دهنده نبود و وقتی نورش بر صورتم می افتاد مانند دستی مهربان مرا نوازش می کرد.نهری به رنگ فیروزه ای داشت که ریگهای کف آن معلوم بود.سبزه هایی که گرچه به صورت وحشی روییده بودند ولی نظم مشخصی را دنبال می کردند همه ی اینها مقصدم بودند که درونم با دست هنرمندانه اش برایم ترسیم کرده بود

    اولین چیزی که می خواستم برنامه بود برنامه ای که وسعت آن منظره را درک کند.از اصول خودم پیروی می کردم. مثل همیشه یک چیزهایی کم بود. قصد نداشتم خاطر منظره را با این مشکلات دست و پا گیر مخدوش کنم.چیزی نمی دانستم جز اینکه از اصول خودم پیروی کنم ساده و بی حاشیه.

    وسایلی که در اولین نگاه به ذهنم رسیده بود را برداشتم و بی معطلی راه را زیر پاهایم احساس کردم.بعضی وقتها خستگی هایی مرا اذیت می کرد، ولی برای اینکه روحیه ی رفتن را تقویت کنم مجبور بودم ذهنم را به منظره ببرم تا کمی زیر آن درخت های پر میوه اش لم دهد. وقتی ذهنم از منظره بر می گشت انگار یاد خاطرات بدش می افتاد و لج می کرد تا دوباره ببرمش، ولی این را می دانستم که زیاد بردنش به منظره ،هم او را لوس می کند و هم منظره را لوث

    در راه بودم که بوی طوفان به مشامم رسید.هر چند که بوی خشکی اش کم کم زیاد می شد  و زوزه هایش را در لای منفذهای مغزم احساس می کردم ولی دل شدیداً عزم رفتن داشت.می گفت:یا متظره یا هیچ ولی این وسط عقل دستم را می کشید که برگردم.سرعتم کم شده بود ولی با این حال امیدم به قانون برآیندها بود، که زور نیروی دل بر عقل خود پسند چربیده بود.

    دیگر وارد طوفان شده بودم و طوفان هم داشت سرعتم را به مراتب کم و کمتر می کرد به خودم می گفتم:ای کاش قبل از سفر از دست این خودخواه(عقل خودپسند) راحت شده بودم ولی دیگر نمی شد.سوی دیدم به کمتر از چند سانت کاهش پیدا کرده بود. به همین دلیل هر چند متری به یک مانع برخورد می کردم و سکندری و زمین خوردنی به همراهش.کمرم زیر آن بادهای خانمان برآنداز خم شده بود.دیگر پاک منظره داشت از یادم می رفت که ناگهان آن وسط ها شبح چند انسان دیده مرا مشغول خود ساخت.در آن بین چیزی دیده نمی شد حال آنکه بعضی بوی کوچه ی خودمان را می دادند ولی بعضی دیگر آشنا نبودند. فقط سایه می دیدم.به خودم گفتم کمی بایستم. ولی وزش طوفان سنگین تر شده بود. اگر جلو نمی رفتم باد چندین متر به عقب بَرَم می گرداند.باید با تعدادی همراه می شدم تا با گرفتن دست یکدیگر و به جلو رفتن باد عقبمان نزند.جلو رفتم. سعی می کردم تا چشم هایم را توجیه کنم تا بهتر ببینند.اما در آن بلوا فقط سایه ها بزرگتر می شدند و از محویشان کاسته نمی شد.وقت نبود،توانم هم کم شده بود، باید انتخاب می کردم. ولی چیزی واضح نبود.تصمیم گرفتم از روی بوی آنها انتخاب کنم ولی قدرت باد بیشتر شده بود.می خواستم ببینم ولی نمی گذاشت.با لمس کردن هم فقط یک قدم به خطر نزدیک می شدم و ریسکش بالا بود.تصمیم گرفتم بپرسم.می شد از سوالهای آشنا شروع کرد. ولی عقل سوال آشنا کمتر می شناخت.سوال ها پرسیده شد ولی حد و مرزی مشخص نمی شد و فقط گیج تر می شدم.باد سهمگین تر شده بود.نهایتا به احساس رو کردم.انتخابم را با احساسم انجام دادم،دستم را به آن سمتی که حس می کردم بهتر است بردم

    ای کاش نمی بردم...

    آن شبح شبه مهربان

    مانند سیاه چاله مرا به سمت خود کشید.مانند ستاره ای کم فروغ و مانند یک بختک زده،توان پس زدن دستش را نداشتم.فکر می کردم که الان است که نَفَس بعدی آمدنش به تاخیر بیافتد،تاخیری به قدر یک مرگ خودخواسته.

    می برد...به سرعت...بی ملاحظه...انگار هزاران بار این مسیر را رفته باشد(از اول تاریخ تا الان).دیگر از آن منظره ی زیبا فقط یک خورشیدِ سرخِ در حال غروب مانده بود.دیگر ندایی از دل شنیده نمی شد.دیگر صدایی از آن خودخواه هم شنیده نمی شد.پاهایم خود را شُل کرده بودند و افسار را داده بودند دست آن نا آشنا.دور و برم هم رنگ باخته بود.بی صدا... در سکوت کامل رادیویی...

    می برد...بدون تاخیر...بدون حرف و حدیث...بدون توضیح

    ای کاش آن خودخواه را زودتر از کولم پیاده کرده بودم.قبل از طوفان...

    در آن لحظات آخر

    فقط توانستم کمی زبانم را در آن حلقوم خشکیده بچرخانم و بپرسم:تو کیستی؟

    درنگ نکرد و گفت:فتنه



  • نظرات() 
  • ضرب شست اسلامی

    عادت ندارم از مقدمات پیروزی های مبین،تراژدی های جاودانه بسازم

    مثل کربلا،که از پیروزی هایش فقط همین یک جمله پیروزی خون بر شمشیر را می گوییم

    و این خون گریه کردن ها اگر سبب شور و روحیه ی حماسی ما نشود بایستی در نیتش شک کرد

    پیروزی این روزهای ملت فلسطین از روز اول معلوم بود.

    دشمن همیشه روی خود پارچه مخملی به قد هیکل ناموزونش می کشید(هر چند که همیشه دم خروسش معلوم بود)

    اما امروزه خبری نه از پارچه مخملی است نه دستکش مخملی نه سازمان ملل گلدار نه هلوکاست مظلوم...

    امروز دیگر این همنهشتی معروف از هم پاشیده...

    ز ز ز(زر و زور و تزویر)...

    از زرش بدهکاری 170000000(هر چه صفر میخواهی بگذار)مانده

    از زورش همین بس که بمب های دست ساز، گنبد آهنی اش را استهزاء می کند

    اما تزویر...(حالا حالاها با این یکی کار داریم)

    اگر در 1400 سال پیش معاویه ای بود به پشت گرمیِ عمروعاص،امروز اسراییلی است به پشت گرمی 5+1

    این جنگ،یک پرده برداریِ جهانی است

    بیدارها که جای خود

    حتی کورها هم دیگر می توانند ببینند


    امروز فتنه گران هم دیگر از غزه دفاع می کنند(یادتان که می آید نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران!!)

    می توان دید

    ربات انسان نمای

    با هوش مصنوعی ساخت شرکت آی بی ام(اسپانسر اسراییل)

    اما بشنو که امروز وقت وعده است

    و لینصرنّ الله من ینصره ان الله لقویً عزیز

    گریه های دوکوهه قبل از عملیات بود،حال وقت حمله است، حمله ای به وسعت بیت المقدس

    حمله ای که دیگر اسراییل را به زورِ دهکده جهانی هم نشود در گوگل مپ گذاشت

    بگذارید یادآوری تان کنیم:

    وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ*الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ*فَأَكْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ*فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ *إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ(سوره فجر-آیات 11 الی 14)

    منتظر اذن جهادیم...

    تا بنشانیم بر کلاه خود سنگی تان(خیبر)

    این ضرب شست اسلامی را....




  • نظرات() 
  • از سر کودکی

    همیشه فکر میکردم که از اول چیزی نبوده ام

    برای همین بود که

    از بچگی هایم می گفتند:

    تا بچگی نکنی،بزرگ نمی شوی

    اما حالا

    طمع ها و حسدهایم بزرگ ترم شدند

    این روزها از سایه هایشان می ترسم

    ای کاش در این شب

    آغوشی برایم باز شود

    تا دیگر جدایم نکنند

    این غولهای دوران کودکی


    منتظر امشبم

    که با پاهای کودکانه ام

    برسم به آستان بزرگی ها و بگویم

    خسته شده ام از بچگی هایم

    به قدری بزرگم کن

    که دیگر قدر خود بدانم

    یا عظیم و یا قدیم

    الغوث الغوث...

     

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • قدر قدر علی است

    در شب قدر مولا علی(ع)-شب شناخت قدرها و منزلت ها-گونه های حضرت مانند شبهای دیگر نم دارد.مشغول عبادت است و از خودش با خدای خود می گوید.مولا آن شب هم از بزرگی های پروردگار می گوید،از تقصیرها می گوید،از دعاها و نیازها می گوید...

    اما آن شب شب آخر بود

    شب آخر یاور بیچارگان

    شب آخر ناجی در راه ماندگان

    شب آخر امیر رستگاران...

    شب آخری که دوری برادرش دل او را تنگ می کند

    امشب هم مولا همنشینی جز غربت ندارد

    بعد از رسول خدا(ص)،سالهاست که بوی غربت  او درکوچه های کوفه استشمام می شود

    شاید مدینه بهتر بود...

    نه

    آنجا غریبی زبانه می کشد،عطر دختر رسول(ص)می آید

    صدای پهلوی شکسته

    آنجا همه او را می شناختند و رهایش کردند،خوشا کوفه

    بعد از فاطمه(س) دیگر کسی تاب غمنامه های علی (ع) را ندارد

    کسی دیگر با نگاه به چهره اش غم از دل و جان علی(ع) نمی بَرَد

    دیگر فقط زمین می شنود

    صدای امیر غریب را

    همه رفته اند

    علی ماندست و حوضش...

    امشب دیگر نیازی به تحمل غصه ها نیست،چهر ه ی رسول می بیند

    در خواب و در رویا

     اما علی (ع) که صبر به پیشگاهش خجالت دارد از معناکردن خودش

    با دیدن پیغمبر اکرم(ص) طاقتش طاق میشود و دل به شکوه ی امت می گشاید

    از قدرنشناسی امت در شب قدر می گوید

    از خون دل ها می گوید

    از روزهای فتنه خیز کوفه

    آن شب شب نزول بلا بود

    ولی نه از دعای پیامبری از پیامبران

    بل به دعای مولای رستگاران

    آن قدر،قدر علی بود...

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • شب

    روزهای سرگردانی،تاریک،گیج آلود

    به دنبال راهی ام که مرا

    نه فقط مرا که همه را

    دلتنگ کند

    دلتنگ چیزهایی که خیلی وقت است دلمان هوایشان را کرده

    می دانم دلتنگم ولی

    راه را گم کرده ام

    تاریک،گیج آلود

    دلم هوای نستالوژیک دارد

    به دنبال صحبت با یار دبستانی ام

    ساعتها از دلتنگی هایمان می گوییم که تمام شود اما باز...

    دلتنگم

    هوای عطر نم باران دارد این دلم

    بوی تازگی

    در این خرابه های دلم

    می بارد وتازه می شود ولی باز...

    دلتنگم

    افسار را به دست دلم می دهم

    قدم هایش را حساب شده بر میدارد

    آرام و باحوصله

     دیگر بوی غریبی نمیدهد دستانم

    بوی آشنا میدهد

    بوی آغوش مادر نه...

    از آن هم نزدیکتر

    نزدیکتر از رگ گردن

    بر مشامم میرسد هر لحظه...

    دلم هوای ناله دارد

     ناله ای که دلم را از جا برکند

    بگوید:مولای یا مولای

    میخواهد این یکبار از خود نگوید

    که چه دارد که بگوید

    از نزدیکترین دم میزند

    دلم هوای او دارد

    یا سید السادات

    الغوث الغوث

    نور می تابد

    از لای دریچه های شبستان دلم

    سر که بلند می کنم

    تاریکی ها روشن شده

    خرابه ها آباد شده

    گونه هایم بوی نم های باران می دهد

    در پرده های ذهنم پژواک است

    لا ذَنب لی فَرَبّی احمدُ شئٍ عِندی(گویا گناهی ندارم پس پروردگار من ستوده ترین چیزهاست)

    می فهمم که شبم روشن شده

    شبی روشن به اندازه ی تمام روزها

    شب قدر

     

    التماس دعا



  • نظرات() 
  • غریبی خود خواسته

    روزها   می گذشت   و سالها    رهگذر  می شد  .در  درون  خود  احساس  غربت  می کردم.احساس  می کردم  که  با  همه  آشنا  بودم  و  هیچکس  با من  صنمی  نداشت.کارم شده بود  خواندن درس و رفتن سرکلاس و شنیدن مکررات.

    تنهایی  فکری  شدیدا  آزارم  می  داد.به  دنبال  جمعی  و  دوستانی  بودم  که  با  آنها  بنشینم  و  بر  سر  موضوعاتی  که  آن  روزها  دغدغه  ام  بود  مباحثه  کنم.به  افرادی  بر  می  خوردم  و  شخصیت  بعضی ها  مرا  به تحسین   وامی داشت  و  احساس  می کردم  می توانم  از آنها  چیزهایی یاد  بگیرم  ولی  تقریبا  همه  آن  دوستان  یک  مشکل  مشترک  داشتند  و آن  هم  کمبود  وقت  بود.انگار  فقط  من  بودم  که  با  همه ی  مشغله  ام  بیکار بودم!!انگار  ساعت  مغناطیسی  عمر  من  به  جای  بیست  و  چهار  ساعت  ،چهل و  هشت    ساعته  مدرّج  شده  بود  و  انگار  تحت  تاثیر  یک  میدان  مغناطیسی  قوی    از  سرعت  حرکتش  کاسته  شده  بود  و  همیشه  ده-دوازده  ساعتی از  بقیه  بیشتر  وقت  آزاد  داشت.

    افکارم  مرا  بدجایی  گیر  آورده  بودند-در  کنج  تنهایی  و  انزوا.اما  هنوز امیدهایم  از  پس  کوه  های  بلند  نا امیدی  ام  در  حال  طلوع   بودند  ،اما  فقط  آرزو  می  کردم  که  صبح  صادق  باشند  .

    در  بین  همه ی  غریبی ها  و  مکررات  یک  موج  آشنا  دیده  می  شد.

    موجی  پُر  از  خواستن .خواستن  یک  هم  صحبت  که  این  تسلسل  خودخواسته  را  در  هم  بشکند.

    اندک  اندک  جمع  مستان  را  استشمام  می کردم.چشمانم  دوست  داشت  که  بیشتر  ببیند.افرادی یک به یک  در  لیست خالی  ذهنم  گزینش  می  شدند.کیفیت  گزینش  مهم  نبود،  همین  که  افرادی  برای  گزینش  وجود  داشته  باشند  مرا  به  شوق  وامی داشت.

    با  آنها  صحبت  کردم و  قرار  گذاشتیم  که  با  هم   و برای  شروع،  یک  برنامه  کوه پیمایی  داشته  باشیم.کوه  اصولا  بهانه خوبی  است.اگر  در  یک  جاده ی  صاف  حرکت  کنیم  حرفی  پیش  نمی آید  و  مشکلی  بوجود  نمی  آید.اما  احتمالا  وقتی  به  کوه  می رویم از   سر  سختی  های  مختلف  که  قصد  عبور  می  کنیم  یک  چشممان به  راه  هست  و  چشم  دیگرمان  به  دست  رفیقمان.

    روز  کوه  پیمایی  فرارسید

    اول  صبح  شروع  کردیم  به  زنگ  زدن

    اولی  و   دومی  خواب  چشمشان  را  بر  سر  رفاقت  بسته  بود

    سومی   پیامک داد که  ما  هم  نیستیم

    چهارمی  هم  گویا  به  یکباره  پسرخاله  و  پسر  عمویش  دچار  سانحه  شده  بودند

    ماند  پنجمی  که  او  هم  گفت:  چون  بقیه  نیامدند،  آمدن  من  هم  فایده  ای  ندارد

    به  یکباره  فواره ی  امیدم  فروکش  کرد.آنوقت ها  که  بچه  بودم  از  این  صحنه  ناراحت  میشدم –چون  وقتی  می رفتیم  شهربازی ،زمانی  که  ساعت کار  شهربازی  بزرگ  شهر  تمام  می شد،اول  فواره    بزرگ  را  می بستند-و آن  موقع می فهمیدم  که  این  هفته  هم تمام شد،رفت  تا  هفته  بعد.

     دوست  داشتم  به  هر شکلی  که  شده  آن  کار  را  تمام  کنم.به  غرورم  برخورده بود.می خواستم  جلوی  خودم  کم  نیاورم،تصمیم  گرفتم  تنهایی    پا  به  کوه  بگذارم.بلندی  کوه  مساله  ای  نبود،چون  به  اندازه  ی  تمام  کوه های  دنیا  راه کم  آورده   بودم-دوست  داشتم  بیشتر  راه  بروم-آنقدر  راه  بروم  که  به  خودم  بفهمانم  دیگر  کافی  است.

    آن  روز   از  کوه  بالا  رفتم.سختی  زیاد  داشت ،آن هم  تنهایی ولی  دیدن  همه  چیز  از  بالا  ارزشش را  داشت  .پاهایم  برای  بالا  ماندن  به  دنبال  بهانه  می گشتند-دوست داشتند  حالا حالاها  آن  بالا  بمانند ...

    پایین  که  آمدم  چشمم  به  یک  لبو  فروش  افتاد.مردم  را  با  لحن  موزونش  تشویق  می کرد  تا  از  کوه  بالا  بروند،البته  لازم  نبود  تا  صریحاً  این  مساله  را  بیان  کند،میشد  زمانی  که  از  صفای  لبو  خوردن  در  این  منظره  کوه  حرف  می زند  این  را  فهمید.گویا  هر  هفته  کارش  همین  بود.کنجکاو شدم  و  نزدیکش  رفتم.برای  بازکردن  سرصحبت  کافی  بود  دو تا  از  آن  لبوهای  داغ  و  اشتها  آور  را  طلب کنم.

    به  او  گفتم:تا  به  حال   از  این  کوه  بالا  رفته  ای؟

    با  کمی  مکث  و  البته  بی میلی پاسخ داد:نه،من  که  کوهنورد  نیستم.علاقه ای  هم  به  کوه  ندارم،فقط  لبو  میفروشم.

    گفتم:پس  چرا اینقدر  به راهی  که  خودت  نرفته  ای  مردم  را  تشویق  می کنی؟

    این  دفعه  بی  تاخیر  گفت:برای  لبو  فروختن   نیازی به  کوهنوردی  نیست.

    در مسیر  برگشت  اتفاقات  این  چند  وقت  را  در  یک  کفه  و  حرفهای  آن  مرد  لبوفروش    را  نیز  در  کفه  دیگر  گذاشتم  . دیدم  همانطور  که  برای  لبو  فروختن  نیازی  به  کوهنورد  بودن  نیست،  برای آنکه  یک  کوهنورد  باشی  هم  نیازی  به  لبو  نیست.

    آن  چه  را  که  بایستی  می فهمیدم ، فهمیده  بودم  اینکه  از  آن  موقع  به  بعد  فقط  دوست  داشتم  یک  کوهنورد  باشم  چه  با  لبو  چه  بی  لبو.
    فانّ مع العسر یسرا
    انّ مع العسر  یسرا



  • نظرات() 
  • اندر احوالات عود و چنگ زمان حافظ

    امان از دست این خواجه حافظ شیرازی

    اصولا همیشه خوانندگان در کف چیزهایی که خواجه حافظ از آن سخن می رانند می مانند.مثل بنده حقیر که چند وقتی در پی نوشیدن می از دستان مبارک حضرت خواجه حافظ بودم،که باده نخورده مست گشتم.جریان از همین بیت شروع شد:

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند                 

     چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند

    چند وقتی تاملی در احوال خواجه نمودم که مقصود وی از این بیت ساده در عین حال قاطع در برابر واعظان چیست؟گویا حضرت حافظی که عمری در میان واژگان ظریف و نغز  خرامان گشته و زندگانی میفرمودند حال در یک حرکت جهادی خواهان تیشه زدن هم به ریشه ی واعظان است و هم به ریشه ی خود!!

    اما از آنجایی که می گویند فکر کردن خوب است،کمی بیشتر غرق در احوالات خواجه شیراز شدیم و به بیت بعد رسیدیم:

    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

    گفتیم عجبا این جناب حافظی که تا دیروز می و ساغر و شراب میل می فرمودند(البته می دانیم که اینها در مقام مجاز است)چه شده که اینگونه انتحاری بر لشکر واعظان و توبه فرمایان میزند تا اینکه ابیاتی در شعر دیگر ذهن مرا مشغول و منوّر ساخت:

     دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

    پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

    ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

    عیب جوان و سرزنش پیر میکنند

    گفتیم آهان پس این واعظان و توبه فرمایان از چنگ و عود استفاده میکنند که حضرت حافظ اینگونه به تشویش در آمده اند و حضرت حافظ دلایل استدلالی را نیز بر ما عرضه داشتند:

    جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

    باطل در این خیال که اکسیر میکنند

    گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

    مشکل حکایتی است که تقریر میکنند

    بله چها که نمی کنند این چنگ و عود،قلب را که تیره میکنند هیچ،مارا هم در خیال اینکه در حال طی کردن مقامات هستیم ولو میسازنند(البته این چنگ و عود همان رفتار با حال بعضی از ماها هست که اسمش ریا است- البته ما که نمیدانیم ریا چیست؟!) و  در ادامه حضرت لسان الغیب چند مصداق هم از بچه های محله ی خودآورده اند:

    تشویش وقت ِ پیرمغان میدهند باز

    این سالکان نگر که چه با پیر میکنند

    گویا در زمان خواجه حافظ جمله:حاج آقا مساءلَتُم هم باب بوده است وجوانان محل این پیر مغان را در کلاف سر در گم سوالات و بیان احوالات خود  اسیر میکردند و از اعمال خوب خود سخن میراندند و میگفتند: به به که ما چقدر خوبیم و حاج آقا مثل ما کم پیدا میشه و  کار فرهنگی میکنیم و...(که اصولا این سالکان رده سنی بین 18 تا 25 سال داشته اند و از خصویات این افراد بگویم که هر کجا یک پیر مغانی را میبینند حسابی از آن بنده ی خدا التماس دعا دارند و به اندازه ی دو صد عمر از وی تقاضای پرسشهای خارج از فقه میکنند و تا به او اثبات نکنند که ما خیلی می فهمیم او را رها نمیکنند ...)

    خلاصه از آنجا که این پیر شیرازی هم طاقتی دارد می گوید بی خیال اینها برویم سراغ آنهایی که مشکل توبه فرمایان و واعظان ندارند و در کسری از زمان یک عده انسانهای غیر خود نما به نظرش می آیند و حضرت حافظ در عین آنکه آنها را انسانهای بهتری نسبت به گروه اول می بیند ولی آنها را کمی بی حوصله در امر برداشتن ثوابهایی که خداوند روی زمین-قدم به قدم گذاشته می یابد و با مهربانی و البته حسرت می گوید:

    صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید

    خوبان درین معامله تقصیر میکنند

    بله دیگر کار همیشگی است که اگر میدانستیم این ثوابها چها که نمیکنند و مثل این گدای خانقه احساس نیاز و البته بی مقداری می کردیم آنوقت بود که:

    ای گدای خانقه برَجَه که در دیر مُغان

    میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند

    می جهیدیم و دیگر بهانه هم نمی گرفتیم که:نشد که بشه، و مانند گروه رستگاران در همین دنیا به آن عشق ابدی میرسیدیم:

    قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

    قومی دگر حواله به تقدیر میکنند

    و وقتی میگویند کار خوب میکنی نگو من کردم، یعنی همه ی رفتارهایی که به خاطر توجه نکردن به این خودبینی ها دیدیم و بر نظرمان گذشت که نتیجه ی این رفتارهای واعظانه و توبه فرمایانه میشود:

    ما از برون در شده مغرور صد فریب

    تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند

    و معلوم نیست که این عبادات و کارهای خوب بزرگ ما را در پس پرده چقدرش را مینویسند و همین حال خوبی را هم که دارید،  رویش حسابهای بیخودی نکنید که:

    فی الجمله اعتماد مکن بر ثباتِ دهر

    این کارخانه ایست که تغییر میکنند

    به قول این شیخ بزرگ این دنیا کارخانه است(البته معلوم میشود خواجه حافظ دستی در علوم مهندسی هم داشتند چون در اشعارشان از پرگار و دایره و کارخانه و...سخن میگویند و گویا دو شغلِ بوده اند)و ما در هر لحظه در حال تغییریم که البته برای رسیدن به این احوال خوب و سرمستانه       راه حل هم دارد:

    بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی

    کاندر آنجا طینت آدم مخمّر میکنند

    و این شاعر بزرگوار در آخر مانند این بنده ی حقیر خود را در دام همین رفتار ریاکارانه میبیند(البته از خضوع حضرت حافظ است) و  اینگونه خود را در بوته نقد میگذارد:

    مِی خور که شیخ و و حافظ و مفتیّ و محتسب

    چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

     البته این نقدها همیشه بر امثال بنده وارد است که توبه فرما هستیم و خود توبه کمتر می کنیم ولی امیدوارم که انشاءالله نتیجه نقدها شود:

    نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

    تا همه صومعه داران پیِ کاری گیرند

    مصلحت دید من آنست،که یاران همه کار

    بگذارند و خم طرّه ی یاری گیرند

    و انشاءالله دست ما را خود حضرت ولی عصر(عج) بگیرند که از ما کاری بر نمی آید:

    مگرم چشم سیاهِ تو بیاموزد کار

    ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند  

    که عمری است در این آرزوییم که:

    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

     

    انشاءالله...



  • نظرات() 
  • وحدت

    یک سطر از سطور کتاب قطور منقبت امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) این است که این بزرگوار در طول این زندگی پرماجرای خود به چیزهائی اهتمام داشتند، از جمله عدالت و وحدت. اینها برای ما درس است. وحدت امت اسلامی برای امیرالمؤمنین مهم بود. استقرار عدالت در میان امت اسلامی هم برای امیرالمؤمنین مهم بود. حق‌طلبی آن بزرگوار در هر دو جا خود را نشان میدهد؛ هم در آنجائی که در پی عدالت دشوارترین آزمونهای زندگی خود را تحمل میکند؛ آن سختیها را، آن مجاهدتهای دشوار را، آن جنگهائی را که بر آن بزرگوار تحمیل شد -آن سه جنگ دوران کوتاه حکومت، که اینها را تحمل میکند؛ چون دنبال عدالت است. حق را در اینجا با قاطعیت تعقیب میکند- هم در آنجائی که امیرالمؤمنین به خاطر خدا، به خاطر مصالح اسلام، به خاطر وحدت مسلمانان، از حقی که برای خود او مسلّم است، چشم‌پوشی میکند و در مقام معارضه برنمی‌آید؛ اسلام را، مسلمانان را، جامعه‌ی اسلامی را، وحدت اسلامی را پاس میدارد.

    «
    فامسکت یدی حتّی رأیت راجعة النّاس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محقّ دین محمّد (صلّی اللَّه علیه و اله)»؛1

    یعنی آن وقتی که دیدم مسئله‌ی اسلام مطرح است، مصالح اسلامی، مصالح جامعه‌ی اسلامی مطرح است، در آنجا دیگر سکوت را جایز ندانستم، آمدم وسط میدان برای ایجاد وحدت. مال دوران اولِ پس از رحلت پیغمبر و آن دوران محنت امیرالمؤمنین است؛ آنجا هم حق را با قاطعیت دنبال میکند. این حق در اینجا وحدت است. اینها برای ما درس است.

    جامعه‌ی اسلامی در تمام ادوار مختلف از ناحیه‌ی بی‌عدالتی ضربه خورده است؛ و از ناحیه پراکندگی و نفاق و جدائی افراد از یکدیگر و مقابل یکدیگر ایستادن، ضربه خورده است. از این چیزها دنیای اسلام ضربه خورده. هر چه شما به تاریخ اسلام مراجعه کنید - بخصوص در قرون اخیر - این معنا را روشنتر می‌بینید. دنیای اسلام نیازمند اتحاد است. امیرالمؤمنین مایه‌ی وحدت دنیای اسلام باید باشد. دشمنان اسلام میخواهند بین طوائف مسلمان به وسیله‌ی امیرالمؤمنین که خود وسیله‌ی وحدت و اتحاد است، اختلاف ایجاد کنند. اینها را باید دنیای اسلام بگوش باشد.(مقام معظم رهبری15/4/88)

    افرادی که به رسم همیشگیشان افراطی گری را پیشه کرده و بر سر منابر تشیع و منابر اهل تسنن ندای انا الحق می زنند و دائم مبارز طلبی می کنند به گوش باشند که کلام مولای ما چنین است:رمز زوال و درهم شکستگی حکومت های اسلامی در دوران قبل عدم وحدت است که دشمن از همین تفرقه است که به هدف و مقصودش می رسد.


    هوشیار باشیم که وحدت امروز یک مساله جدی است .جریان تکفیری تلاش می کند تا از راه اختلاف بین شیعه و سنی این وحدت را از بین ببرد و سپس جریان اصیل اسلامی را برای همیشه نابود کند که باذن الله نخواهد شد.



  • نظرات() 



  • گمنام نیستم
    پس ادعایی هم ندارم

    سجاد ایام


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic